گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

بنام خدا

[ زندگی هایی که دود نمیشود ]

دود کش روایت سادگی انسانهاست ، صفا و صمیمت خانواده هایی که پولشون درحد بخورونمیره ، دعواهاشون ساده است ، قهرهاشون هم ساده ست ... اندازه خودشون !! حتی بدجنسی شون هم ساده است !! روایت آدمهایی درکوچه پس کوچه های همین شهر ، آدمهایی که دراین شهرآلوده و پرازدود و تیرگی هنوز سپید موندن و زلال !! وتومن به تومن روزشون رو به شب پیوندمیزنن با لقمه های حلال و با امید به فردای بهتر

دودکش روایت انسانهایی است با قلبهای پاک وباصفا ، روایت زندگیهایی که ریشه درعشق دارد و مهرورزی ، و قصه صلابت همسرانی که مثل کوه پشت  هم ایستاده ان ... روایت مردانی که هرشب ( وقت اومدن به خونه )چیزی دردست ندارن  تا مهر و محبت بخرند ؛ موجودی حسابشون حتی کفاف خریدن یک مانتو هم نمیده ... اما به اندازه یک دنیا مردونگی ، غیرت و  مهربانی  دروجودشون موج میزنه !!


ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: جامــــــعه هنر و رسانه
برچسب‌ها: سریال دودکش زندگی سادگی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 16 مرداد 1392 ) ( 05:17 ب.ظ )

                                                     بنام خدا

یادش بخیر:آنروزها چقدر ساده بودیم و زندگی چه ساده جریان داشت مثل باد ، مثل نسیم ! ، خنده هایمان ساده بود مثل گریه هایمان !!

آنروزها نه پیامک بود نه ایمیل و مابه زبان شیرین مادری حرف میزدیم که ساده بر دل می نشست !

اینروزها ولی همه فقط حرف میزنند "جمله هایی فلسفی و عارفانه "که هرکدامش برای تحول یک انسان کافیست ! اما پر از تنهایی و سرشار ناگفته ایم و همیشه بغضی درگلو یمان ، گیر کرده است

آنروزها فلسفی ترین جمله مان این بود: «زندگی منشوری است در حرکت دوار»

دنیای امروز مثل یک دهــکده ست با انبوه رسانه های ارتباطی ، و دردنیایی ازاشعه و امواج وسیگنال سهم ما جرعه ای نفس که آنهم آغشته به ذرات سرب و الکترون و ... است ،

آنوقت ها خانه ها بوی زندگی میداد ، بوی مهربانی های بی منت ودغدغه !! بوی سیب های قرمزچیده درسبد روی طاقچه...! آنوقت ها قبل ازطلوع خورشید ، با بوی مادرصبح آغاز میشد ،با بوی نان پخته درتنور!!

ویادم هست یک استکان چای داغ که با عطردم کرده اش، شوقی به وسعت یک سرنوشت هجا میکرد وامید زندگیمیفشاند

فرزندان ما گل یاس را فقط در تصاویر رایانه شان میبینند ، کودکان امروز محروم ازلمس لطافت گلهای باغچه... و هیچ صبحی رابا بوی شکوفه های گیلاس آغاز نکرده اند!آنروزها زندگی در جاده سادگی پیش میرفت :با نسیمی که ازدشتهای عاطفه میگذشت و ازشکاف پنجره می وزید همه را بی محابا مهربانمیکرد !!

اینروزها زندگی در پیچ و خم ریل های آهنیِ میچرخد [درلابلای تونل ها] انگار مسیرش را گم کرده و ما نومید ازمقصدی که بس دور است و ناپیدا، به این چرخه بی احساس واداده ایم

آنروزها زندگی آئینه وش تکرار میشد!! اما همیشه تازه بود مثل آب روان، مثل جوی سرکوچه وما چقدآئینه وار برای مهربانی به آب میزدیم حتی اگر بی گدار!!حالا مدتهاست که آئینه خانه ام چنان زنگار گرفته ازغبار زندگی که درخود شکسته و ناپیداست !! و شاید گریخته از بی حیایی سایه هایی که هوشمند انه تصویرهایمان را جلا میدهد وقتی در فتو شاپ و ...نفس میکشیم !! حالا درخیابان که میروم احساس میکنم تمام چهره ها رتوش خورده است !!

آنروزها زندگی بین اهالی محل تقسیم میشد !! سفره هایمان برای همدیگر بود!..آنروزها هیچ سفره ای بوی نفت نمیداداما بوی مهربانی میداد بوی همدردی وهمدلی ...حالا سفره ما دیگر هیچ بویی نمیدهد نه بوی نفت نه مهربانی و ...و همسایه هایمان که دیگرسفره هم ندارند

آنروزها دنیامان ساده بود مثل باورهایمان!! ساده بودن یک ارزش بود ، کسی فاش کردن اسرار دیگران را افتخار نمیدانست ! و به قول «یغما گلرویی» " هیچ‌وقت نفهمیدیم كه گالیور عاشق فلرتیشیا بود " و برایمان هم مهم نبود ، مهم تصویری بود از رفاقت گالیور و دوستانش در تمام لحظه ها ، در خوشی و اندوه و درگرفتاری ..

آنروزها موسیقی و ترانه‌ و مدل لباس و آرایش و ... ذره ای عطف ما را به خود نداشت و سهم ما بیشتر از هر چیز غصه و نگرانی برای قهرمان قصه بود ! چشم و گوشمان بسته نبود ، اما همان خواهر و برادر های قلابی را (به ضرب دوبله و قیچی سانسورو...) دوست داشتیم ..آنروزها در سلول های ما فقط خون احساس میجوشید و بس ، ما برای مرگ« آقا تقی» اعلامیه ترحیم زدیم

گاهی دلم لک میزند برای آنروزها ، آلبوم خاطرات را ورق زنم اما همیشه تا دوسه عکس فقط جا دارد و سپس با هرعکس که مینگرم بغضم شکسته و اشک جاری میشود

آری دنیای ساده ما زیبا بود ، با دوستیـــهای ساده ، زندگی ساده و آدم هایی که ساده نفس میکشیدن وساده زندگی میکردن ...کسی برای مهربانی دنبال بهانه نبود ...

اما بعد ها ناگه زندگی را طور دیگری دیدیم ، آدمها را ، کارهایشان ..واصلاً نفهمیدیم چگونه یکباره تمام آن سادگی ها از بین رفت ، دنیایمان هم جوردیگری شد... هرکس برای خود دنیایی ساخت و در آن زندگی کرد ...دیگرزیبایی ساده بودن انگار ازبین رفته بود و حالا در دایره المعارف ، سادگی را نادانی معنی کرده اند ، ما زندگی را مثل شبهای امتحان پر ازدلهره و اضطراب ... مثل یک مسابقه همگانی ترسیم کرده ایم ، ما روح و روان خویش را صیقل میدهیم ، برش میزنیم ، خسته و عرق ریزان ... و رقیب و یار و همه را با هزار حیله و ترفند یا دوز و کلک جا نهاده و خط پایان را فتح میکنیم دیگرحتی نفس کشیدن هم برایمان سخت شده ! و درتنگنای  این پیچ و خم ،گم شده ایم در تاریکی تونلی که خود پیله وار بردور خویشتن تنیده ایم ،دراین تنگنا«که نامش زندگی است» اما تمام تقلای ما زنده ماندن است و بس ...مثل پرنده های قفسیِ محروم از پروازی که بالهایشان را به آسمان پیوند میزد - ما هم سادگی را گم کردیم و حالا تمام لحظه هایمان بوی روزمرگی می دهد ...




موضوعات مرتبط: حقـوقــــی
برچسب‌ها: سادگی زندگی ساده روزمرگی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( جمعه 20 اردیبهشت 1392 ) ( 11:45 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic