تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - مطالب گاهنوشت

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

[ سپاس از جنس واژه ها و عطر بوی سیب ]

روز اول مدرسه دلتنگی غریبی داشتیم ، بغض سنگینی که نه میشکست و نه خالی میشد ، دلتنگی مادرانمان بود و داداشها وآبجی هایمان امااین وسط کتاب فارسی اول دبستان همان اول بسم الله از بابا میگفت: بابایی که آب میداد و نان میداد ؛؛ و ما تازه آنوقت فهمیدیم چرا بـــابـــا همیشه در بازی و شادی دنیای سرخوشانه کودکی مان غایب بود

و آنروز شاید اولین بار برای نبودن بـــابـــایی ( که مثل همیشه دنبال یک لقمه نان و آب و رخت و لباسمان و ... بود) دلتنگ شدیم

بعدها اما، به درس سیب که رسیدیم و بهمان یاد دادند این ســـیـــب است ... این ســـیـنـــی است

و حالا انگار نوبت ما بود که به بـــابـــا چیزی بدهیم و بنوسیم : بـــابـــا ســـیـــب برمیدارد

همانروز به خودم قول دادم که روزی به نشانه سپاس از سالها رنج و زحمت پدر، با خصوع تمام دستان قهرمان زندگیم را میبوسم و یک دانه سیب در آنها میگذارم تا خستگی را از تنش در آورم !

اما دریـــغ که این روزگار ؛ بیرحم تر از آنست که دلش برای رویاهای و آرزوهای کودکانه ما به رحم آید !! بابا جلوی چشمانمان دور از کتابها و رویاهای دنیای کودکی مان رنجور و خسته چون شمع میسوخت تا کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک زندگی را برایمان روشن نگهدارد و دستانش زیر فشار مرارت ها و ناملایمات زمانه پینه بست ودریغ از ما که با لیوانی آب و حتی سپاسی از جنس واژه ها خستگی را از تنش بدرآوریم

... و حالا نگرانم مبادا روزی برسد که دستانش دیگر حتی توان نگهداشتن سیبی را نداشته باشد !!

پـــدر عـــزیـــزمـــ  :

 تو را سپاس میگویم برای آنکه رسم زندگی آموختی و بجای تمام آب و نانهایی که بی منت به ما دادی باتمام وجود بر دستانت بوسه ای میزنم با عطر بوی سیب !!            یاحق - ناصرهلالی
_________________________________________________

با ما در تلگرام متفاوت باشید / دست نوشته های عاطفی ، اشعار و قطعه های ادبی و هرآنچه از دل برآید 

در کانال دست نوشته ها... https://telegram.me/nasernevsht




موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ) ( 05:08 ق.ظ )


                                

                                      بنام خدا 

گاهی ممکنه اتفاقی برات بیفته که یهــــو چشمات رو به زندگیت باز کـــــنی و ببینی در و دیوار خانه ات پایــــیزی شده؛ افتاده ای در حجم سنگـــــینی از یک "خــــزان واقعــــی" همانقدر سنگین، همانقدر خشک و بی برگ ... خزانی که یک دستش در دست ننه سرماست و دست دیگرش را رخوت گرفته .. !!

در هوای گرفتهِ خانه نفس کشیدن برایت تنگ میشود احساس خفگی میکنی ... پنجره بی اختیار تو رو سمت خودش میکشه درست « مثل اون ماهی تو آکواریوم که اکسیژن آبش تموم شده و میاد روسطح آب نفس بکشه تا نمیره» 

 غـــمی سنگین روی دلت هبوط کرده که دلیلش را نمیدانی یا بـُــگذار اینطوری بگم که هم میدانی دلیلش چیست و هم میخواهی انکارش کرده باشی تا به گمان خودت از ارج و قُربش بکاهی ... همین می‌شود که بی آنکه اشکی باشد، حجم سرمای لحظاتت سنگین‌تر هم میشود

هوای ابریِ پائیز "آسمونِ دلت" رو طــــوفانی کرده و دلتنگیت رو چندین برابر ... هوای گریه کردن در تمام سلولهایت می پیچد ... دعا دعا میکنی دل آسمون بتـــــرکه و ابرها ببارند تا مجبور نشی بغضت رو بشکنی ... ولی اَمون از وقتی که ابرها نبارند، نبارند و تو هی منتظر باشی ؛ منتظر چیزی یا کسی که نمیشناسی و نمیدانی چیست ؛

 لحظه ها سنگین و کُـند میگذره و تو قفل شده ای به پنجره و چشم دوخته ای به آسمون ... از شکوفه و قاصدک که خبری نباشه دنبال کلاغی میگردی که قارقارش را به فال نیک بگیری  

میدانی ؟؟ ... این لحظات را چه طولانی باشند یا در لحظــه و آنی ؛ همین دقیقه ها از عمرت، اینطور که سپری می‌شوند کافیست تا تو را از همه چیز و همه کس بَــری و بیزار کند و چـَرخ روزگارت را از حرکت بازدارد در حالیکه تمام ثانیه هایش به حساب عمرت نوشته میشود 

یادت باشد پائــــــیز را هم باید زنــدگی کرد ... لحـظه های خـزان را نباید پشت پنجره درانتظار بهار سر کنی که هرخزانی خود بهاری در پی اش دارد... تو به خزانت دل نبند که بهار خودش می‌آید !! / یاحق




موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
برچسب‌ها: پاییز/ پنجره/ دلتنگی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( یکشنبه 24 آبان 1394 ) ( 06:18 ب.ظ )

                                                     بنام خدا 

طول میکشد تا آدمی در زندگیش متوجه بشود که "دوست داشتن"شــــرط کافی برای دوام و بقای آن نیست بلکه میتواند یک علاقه قلبی باشد و یا حســـی گذرا که از بازی هورمـــــون ها سرچشمه میگیرد ... برای کامروا شدن ، تحقق شرایط دیگری هم لازمست
راستش رابطه ای که مبنایش بر "دوست داشتنِ صرف" باشد درست مثل "ماشینِ بدون لنت" است، ماشینی که تا یکـــــجایی  حرکت میکند،  اما بعضی جاها که توقف یا کندیِ شتاب لازمست مثل توقف کوتاه پشت یک مانع، توقف یا کندی برای تغییر مسیر و یا توقف برای پارک کردن، مشکل آفرین میشود ... ماشین بدون لنت روان نیست، چرخهایش درست نمیچرخد و جایی که بِایستد یعنی دیگر آخر خــــط ؛ چه بسا به ریل و کوه و "دارُ و درخت" بخورد و آدم عاشق هم که فقط بر مبنای عشق ورزی میتــــــــازاند لابد جایی هم با سر سقوط میکند!

  


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک نمایید


موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
برچسب‌ها: رابطه/ عشق/ زندگی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 21 آبان 1394 ) ( 05:26 ب.ظ )




 

اینطور که میـــروی

 یعنی باید ...  

چــــــراغانی کنم -

را صحن و سرای بی کسی ام

و نمـــــیدانی ... انگار 

سایه پلکهایت -

از روی نگاهم کَـــم شود 

روسیاه می شوم




برای ادامه شعر اینجا را کلیک کنید


موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
برچسب‌ها: شعر/ نگاهت/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 20 آبان 1394 ) ( 01:50 ق.ظ )

                                                               بنام خدا 
همیشه مقداری دلگـــــرمی باید "داخل جیـــبت" باشد که اگر ناگهان درخیابان یا گوشه یک کافه یا حتی در خواب ، سرمای ناامیدی به سراغت آمد یا "بغضی غریب کام دهانت را تلخ کرد" دلگــــرمیت را از جیب در بیاوری ، گوشه دهانت بگذاری تا آرام آرام شیرینی اش در وجودت بپیــــچد ... یا مثل ژاکتی گرم دور خودت بپیچی و منتظر تابش خورشید بمانی !!

همیشه باید کمی دلگرمی در "وجودت" باشد ، مثل هوا مثل نفس ... باور کن زندگی آدم گاهی لنگ  میشود، لنگ کمی دلگرمی ... بدون دلگرمی سوز سرما از تمام روزنه ها در زندگـــیت رخـــنه میکند، اما وقتی دلگرمی در وجودت باشد در زمستان هم لحظه هایت شکوفه می زنند انگار که هر ثانیه ات  آغاز بهار است !!  

دلگرمی معجزه باور آدمی ست""  

وقتی که آوار تنهایی روحت را در هم شکسته باشد کافیست گوشه ی قلبت را نگاه کنی، نوری خواهی دید فــــروزانتر از خورشید و گرمـــتر از حرارت آفتاب ، او همان خدایی ست که وقتی به وجودش ایمان داشته باشی همیشه دلگرم خواهی بود 

همیشه مقداری دلگرمی باید در "نفست" باشد که وقتی در کوچه های زندگی قدم میزنی آنرا"هــــــا" کنی تا همچون نسیم دل انگیزی روح و روان خسته ات را در بربگـــــیرد

همیشه کمی دلگرمی باید در "نگاهــــت" باشد که وقتی پشت پنجره می نشینی و بر افق مینگری ، نگاهت افق دیگری را ببیند که آرزوهایــــت آنرا احاطــــه کرده است ، یا هروقت که آسمان را نگاه میکنی با یقین از خودت بپرسی این آبی بیکران مال من نباشد ؛ مال کیست ؟

زندگانی بی شک پژواکی است بر مدار ذهن ما و هرآنچه در ذهنمان میگذرد، برگرد روزگارمان میچرخد و "دلگرمی" نقطه تعادل عقل و قلب ماست  همیشه باید مقداری دلگرمی باشد تا مدار زندگی بر مرادمان بچرخد / یا حق
 
                                      




موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
برچسب‌ها: زندگی/ دلگرمی/ ناامیدی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 14 آبان 1394 ) ( 01:30 ق.ظ )


من فکر میکنم آدمها در مواقع ناراحتی، درموقع شکست حساسیتشان نسبت به "لغـــــات" بالاتر میرود دل آدمی که شکسته یا غمــــگین است بیش از هرزمان،  گفتار دیگران را "تجزیه و تحـــلیل" میکند در همدلی و یا همدردی کردن ... و این وسط آن کسی برنده است که قواعد بازی با لغات را بهتر از هرکس دیگری بلد باشد ... راستش فرق است بین آنکه "همدلی " را میداند با آنکه "همدردی کردن" را بلد است

                                          


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک نمایید


موضوعات مرتبط: گاهنوشت
برچسب‌ها: آدمها/ همدلی/ همدردی/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 13 آبان 1394 ) ( 11:27 ب.ظ )

اینروزها و بنا به اقتضائات زندگی در این عصر ، احساس پریشانی، اضطراب ،دلهره ترس و نومیدی از حالات رایج در اکثر مردم است ... این پست بنا به تصریح آیات خدای متعال که فرمودند : «الا بالذکـــــــر الله تطمئن القلوب » با ذکر ادعیه و فرمایشاتی از اهل بیت اطهار و بزرگان دین برای حصول آرامش و دفع پریشانی و نگرانی به شما عزیزان تقدیم میگردد:

 

یادم هست در جایی خوندم که از مرحوم آقای بهجت نقل کرده بودند ایشون ذکری را برای رفع هم و غم توصیه نمودند.

دست به کار شدم، برای پیدا کردن اون ذکر و منتشر کردنش در اینجا.

بعد از کلی جستجو با کلید واژه‌ی «همّ -> الهمّ -> من الهمّ»، در نرم افزار جامع الاحادیث 3.5، به یک روایت بسیار زیبا رسیدم. در این روایت، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، به امیرالمومنین علیه السلام توصیه‌هایی نموده‌اند. بخشی از این روایت در مورد ذکری است برای در امان بودن از همّ و غمّ در گرفتاری‌ها و سختی‌ها.


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک نمایید


موضوعات مرتبط: دیـــن و آئـین گاهنوشت
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( سه شنبه 21 مهر 1394 ) ( 04:11 ق.ظ )


                          بنــــام خــــدا



درد دارد که آدم های زندگیت همیشه یا خیلی دیر رسیده باشند یا آنقدر زود رفته اند که لذت بودن با آنها را یا فراموش کرده ای یا اصلا فرصت نشد تجربه اش کنی - مثل چای داغ که اگر سرد شود حتما از دهان افتاده و نوشیدنش طعم تلخی دارد- آنهم دیگر فقط برایت طعم تلخ مرور خاطراتت را خواهد داشت در گذرزمان ...

گاهی یک آدم آنقدر دیر تو را میخواهد که دیگر خواستن و نخواستــــنش برایت تفاوتی ایجاد نمی کند ... و گـــــاهی آنقدر زود که دلت را میزند !! 

-گاهی هم به کسی میرسی که رنگ و بوی خواسته های دوست داشتنی ات را میدهد فکر میکنی نیمه گمشده ات رو پیدا کرده ای ؛ از هرطرف حساب میکنی اندازه طول و عــــرض مساحت تنهایی ات رو پرمیکنه ، درست اندازه حجم دلتنگی هایت ... اما عجیب اینکه بجای سرمست شدن ازاین احساس پاک عاشقی در نقطه اوج حیرانی و آشفتگی  دست وپا میزنی ... میدانی چرا ؟؟

به جرم اینکه کمی دیررسیده ای پیچ و لولای زمان دیــــــگر در احساس تو خوب چفت و بست نمیشود ... میشوی مثل کسی که دیوانه وار از زیبایی تابلویی لذت می بره که توی یک قاب شیشه ای قرار گرفته وسهم تو فقط ورانــــداز کردن عاشقانه آن است

¤ گاهی هم سالها باکسی همراه شده ای در یک مسیر ناهموار ، افتان و خیزان ... بارها و بارها افتادی پاهات شکسته و  اما هربار لنگ لنگان بلند شدی و دست دردستان او براهت ادامه داده ای ... بی آنکه حتی بدانی چه حسی به او داری ؟ عاشــــقش هستی؟ عــــــادت کردی؟ محــــتاج بودنش شده ای یا چیز دیگه ... فقط میدونی که برات غیر ممکنه از راه اومدن باهاش جــــــابزنی، چون تو بستر زمان اونقدر با هم غلت خوردین که نفساتون تو همدیگه چفت وبست شده و دیگه سخته واشدن از هم ...  

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

در ایجاد تمام این حالات زمان حرف اصلی رو میزنه با فرم و چارچوب مشخصی که اگه بخوای بهمش بزنی آوار میشه و فرو میریزه روی سرت !!

بنطر من همینکه آدم بداند یک نفر را با تمام وجودش میخواهد نباید بگذارد زمان از دستش بیرون برود ، همین که بداند ناگهان چقدر زود دیر میشود ، اونوقت کافیست تا احساساتش درست ابراز بشود- به اندازه طول وعرض زمان- تا دیگر نه کسی دیر برسد و نه کسی زود برود ، بلکه تو هر نقطه از مسیر زندگیش قرار گرفته باشه مهم اینه که با چفت و بست شدن درست در زمــــــان کامروا شود ... همین / یا حق – ناصرهلالی  




موضوعات مرتبط: گاهنوشت
برچسب‌ها: زمان/ زندگی؟ احساس
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( دوشنبه 13 مهر 1394 ) ( 02:30 ق.ظ )

  (نقدی بربرخوردهای محازی ما ایرانیان با فاجعه منا)                                                 

در گذر این زمانه، برخی وقایع ناگهانی و غیر معمول احساس روزمرگی ما ایرانیان "معروف به آدمهای عاطفی" را به هم میریزد

آنگونه که با بلندپروازی آسمانخراشهای والیبالیست تیم ملی ،با جاروجنجال های فوتبال ، و یا توافق هسته ای و برجام و ...با همه اینها احساساتی میشویم و  افکارمان را به طناب هیاهو گره زده و با جوزدگی تمام سلایق و نظریات خود را در صفحات اجتماعی و گپ های مجازی و ... ابراز میکنیم 

اما حکایت بعضی وقایع برایمان فرق میکند  با شنیدن اخبارشان یک تکان اساسی میخوریم ، انگار احساسمان را دستکاری کرده باشند قلبمان تندتر میطپد و خونمان به خروش درمیاید مثل فاجعه صحرای منا در موسم حج امسال که عرصه دشواری برای آزمودن ایمان فردی واحساس مسئولیت اجتماعی در این وادی بی سروسامان نظرات و عقاید مختلف شده است

                    


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک نمایید


موضوعات مرتبط: دیـــن و آئـین نقد/ تحلیل گاهنوشت
برچسب‌ها: حج/ فاجعه منا/ شبکه های اجتماعی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( سه شنبه 7 مهر 1394 ) ( 12:45 ب.ظ )


 

روی ساحل دراز كشیده و به طنین صدای موج‌ روی شن‌ها گوش سپرده. نه دنبال گوش‌ماهی‌ها و صدفها می‌دود و نه با دستانش ماسه های ساحل را برای ساختن یک قلعه شنی کوچک میکاود و نه پاهای برهنه اش توان سرخوشانه دویدن و ذوق كردن را دارد
... دراز به دراز در آغوش ساحل خوابیده ...شبیه همه بچه‌هایی که در دنیای بیرحم امروز باتوهم خوشبختی شب‌ها با صدای آرام لالایی مادر و قصه‌ها و افسانه شاه و پری می‌خوابند و صبحگاهان با نغمه گنجشکها برشاخه های کاج برای روزی پرجست وخیز کنان چشم به جهان میگشایند 

شبیه بچه‌هایی كه نمی‌دانند جنگ چیست با قلبهای معصومی که نفرت را نمیداند ...با چشمهایی که رنگ سیاه را بر پرچمهای خشم و کینه نمی بیند ... شبیه یك كودك خوشبخت که میخواهد فقط وفقط کودکی کند بازی کند و شادی اش را با خواهرو مادرش تقسیم کند ...بی آنکه بداند طعم زهرآگین تقسیم قدرت چه بلایی بر سر خانه کودکی اش آورده ... !! 

و حالا کابوس پلید قدرت و نفرت بزرگ‌تر از آغوش كوچك و خیالهای رنگی معصومانه اش دربستر ساحل برایش نه لالایی که سمفونی مرگ را چنین تلخ و بیرحمانه سروده است !!

  با قایقی برای فرار از جنگ و هراس و درد در رویای پشت دریاها اما ساحلی از شن‌های خیس آغوشش را برای هراس و مرگ او باز ‌كرده است.

و او حالا آرام در ساحل خوابیده ...با دست‌های کوچکی که درتن كودكانه‌اش فرو رفته تا به تمام جهانیان بگوید من از دنیای شما هیچ نمیخواستم جز لحظه ای برای کودکی کردن ... 

 با چشمهایی که آنقدر زندگی را طلب کرد تا بی فروغ و آرام بر هم غنود ... مرگ معصومانه اش میدان بازی پر از خشونت و درد دنیا را بهم زد تا  آنها که درساحل نشسته شاد و خندانند با چشم خود هراس و تنهایی كودك وحشت‌زده از ویرانی و جنگ و آوار ونفرت را ببینند !  ببینند یک نفر در آب دارد میسپارد جان !!

حالا فقط مرگ؛ آرام در دنیای ساده كودكی‌اش رخنه کرده مثل یك خواب بلند از رویای ماهی‌ها و صدف‌ها، در آغوش كودك رها شده تا جهان برای چند روزی هم که شده از فراموشی خودش در اندوه و غم فرو رود. جهانی كه قرار بود برای صلح برای امنیت و رفاه انسانها پدید آمده باشد برای زندگی !!... و حالا، تنها پناهنگاه امنش ساحل دریایی است كه پری‌وار كودك هراسیده‌ از جنگ و ظلمت را سفت و سخت در آغوش ‌گرفته ... و مرگ دوست خوبی برایش شده ؛ نه آنقدر بی‌وفا كه هراس‌های او را نبیند و نه آنقدر فراموشكار كه چشم روی تمام نفرت ها ببندد !!

حالا مرگ دوست خوبی است، آنقدر كه می‌داند در جهانی خالی از صلح، در جهانی با فراموش‌كاری و بی‌تفاوتی آدم بزرگ‌ها، در جهانی كه باید مدام و مدام از مرزهایش به سوی ساحلی امن فرار كرد، تنها او دوست بی‌ریای كودكی است كه هرروز صبح  چشم‌هایش را با ترس باز می‌كرد و هرشب با نوای لالایی هراسان مادر زیر غرش تفنگ و بمب می‌خوابید

 آری انگار مرگ دوست خوبی برای کودکان بی پناه و آدمهای هراسیده از جنگ است، ببنید چقدر آرام سر بر ساحل آرامشش گذاشته و دیگر نه می‌ترسد و نه فرار می‌كند...کودک آرام به خواب فرو رفته و ما که سهممان فقط هیچ است و نگاه و نگاه کردن ، بگذاریم آرام بخوابد ... شاید وجدان خفته جهان بیدار شود !!

( یا حق - ناصرهلالی ) 

با احترام و استیذان از بانو مهتاب کرامتی



موضوعات مرتبط: جامــــــعه نقد/ تحلیل گاهنوشت
برچسب‌ها: کودک/ دریا/ پناهجو/ سوریه
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( شنبه 21 شهریور 1394 ) ( 11:18 ب.ظ )
تعداد صفحات :3 1 2 3
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :