تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - مطالب آبان 1394

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب


                                

                                      بنام خدا 

گاهی ممکنه اتفاقی برات بیفته که یهــــو چشمات رو به زندگیت باز کـــــنی و ببینی در و دیوار خانه ات پایــــیزی شده؛ افتاده ای در حجم سنگـــــینی از یک "خــــزان واقعــــی" همانقدر سنگین، همانقدر خشک و بی برگ ... خزانی که یک دستش در دست ننه سرماست و دست دیگرش را رخوت گرفته .. !!

در هوای گرفتهِ خانه نفس کشیدن برایت تنگ میشود احساس خفگی میکنی ... پنجره بی اختیار تو رو سمت خودش میکشه درست « مثل اون ماهی تو آکواریوم که اکسیژن آبش تموم شده و میاد روسطح آب نفس بکشه تا نمیره» 

 غـــمی سنگین روی دلت هبوط کرده که دلیلش را نمیدانی یا بـُــگذار اینطوری بگم که هم میدانی دلیلش چیست و هم میخواهی انکارش کرده باشی تا به گمان خودت از ارج و قُربش بکاهی ... همین می‌شود که بی آنکه اشکی باشد، حجم سرمای لحظاتت سنگین‌تر هم میشود

هوای ابریِ پائیز "آسمونِ دلت" رو طــــوفانی کرده و دلتنگیت رو چندین برابر ... هوای گریه کردن در تمام سلولهایت می پیچد ... دعا دعا میکنی دل آسمون بتـــــرکه و ابرها ببارند تا مجبور نشی بغضت رو بشکنی ... ولی اَمون از وقتی که ابرها نبارند، نبارند و تو هی منتظر باشی ؛ منتظر چیزی یا کسی که نمیشناسی و نمیدانی چیست ؛

 لحظه ها سنگین و کُـند میگذره و تو قفل شده ای به پنجره و چشم دوخته ای به آسمون ... از شکوفه و قاصدک که خبری نباشه دنبال کلاغی میگردی که قارقارش را به فال نیک بگیری  

میدانی ؟؟ ... این لحظات را چه طولانی باشند یا در لحظــه و آنی ؛ همین دقیقه ها از عمرت، اینطور که سپری می‌شوند کافیست تا تو را از همه چیز و همه کس بَــری و بیزار کند و چـَرخ روزگارت را از حرکت بازدارد در حالیکه تمام ثانیه هایش به حساب عمرت نوشته میشود 

یادت باشد پائــــــیز را هم باید زنــدگی کرد ... لحـظه های خـزان را نباید پشت پنجره درانتظار بهار سر کنی که هرخزانی خود بهاری در پی اش دارد... تو به خزانت دل نبند که بهار خودش می‌آید !! / یاحق




موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
برچسب‌ها: پاییز/ پنجره/ دلتنگی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( یکشنبه 24 آبان 1394 ) ( 06:18 ب.ظ )

                                                     بنام خدا 

طول میکشد تا آدمی در زندگیش متوجه بشود که "دوست داشتن"شــــرط کافی برای دوام و بقای آن نیست بلکه میتواند یک علاقه قلبی باشد و یا حســـی گذرا که از بازی هورمـــــون ها سرچشمه میگیرد ... برای کامروا شدن ، تحقق شرایط دیگری هم لازمست
راستش رابطه ای که مبنایش بر "دوست داشتنِ صرف" باشد درست مثل "ماشینِ بدون لنت" است، ماشینی که تا یکـــــجایی  حرکت میکند،  اما بعضی جاها که توقف یا کندیِ شتاب لازمست مثل توقف کوتاه پشت یک مانع، توقف یا کندی برای تغییر مسیر و یا توقف برای پارک کردن، مشکل آفرین میشود ... ماشین بدون لنت روان نیست، چرخهایش درست نمیچرخد و جایی که بِایستد یعنی دیگر آخر خــــط ؛ چه بسا به ریل و کوه و "دارُ و درخت" بخورد و آدم عاشق هم که فقط بر مبنای عشق ورزی میتــــــــازاند لابد جایی هم با سر سقوط میکند!

  


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک نمایید


موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
برچسب‌ها: رابطه/ عشق/ زندگی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 21 آبان 1394 ) ( 05:26 ب.ظ )


                                                   برای عمو فیتیله ای های غمگین این روزهایمان

سلام به شما "عمـــــوهای فتیله ای" که سالهای طولانی خنده را بر لبان ما و بچه هایمان نشاندید اما هیچ بیانیه ای برای تقدیر از شما صادر نکرد  شما که سالهای بسیار برای دلخوشی بچه هایمان خاک صحنه خوردید و زیر پروژکتورهای داغ استودیوها خیس عرق شدید ، شما که به کودکان سرزمینمان، در قالب آیتمهای شاد و متنوع، همواره یاد از خدا و دین و اخلاق و انسانیت و آزادگی و جوانمردی و وطن کردید ، و بخاطر لبخند معصومشان هرگونه لباس نوزاد و پیرزن و ... به تن کردید و جسارتا" همچون گاو و الاغ و مرغ شُدید و خروس و سگ و گربه و ...  و با ادای انواع و اقسام "صداهای هنجــــار و ناهنـــــجار" حنجره هایتان خراشیده شد اما زبانی به تحسین تان گشاده نشد

 راهی سفرهای دور و دراز و "جاده های صعب العبور" شدید تتها ازبرای دلخوشی و دست نوازش کشیدن برسر کودکانی مُستـــعد اما مستمن


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک نمایید


موضوعات مرتبط: جامــــــعه هنر و رسانه
برچسب‌ها: عموهای فتیله ای/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 21 آبان 1394 ) ( 01:19 ق.ظ )




 

اینطور که میـــروی

 یعنی باید ...  

چــــــراغانی کنم -

را صحن و سرای بی کسی ام

و نمـــــیدانی ... انگار 

سایه پلکهایت -

از روی نگاهم کَـــم شود 

روسیاه می شوم




برای ادامه شعر اینجا را کلیک کنید


موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
برچسب‌ها: شعر/ نگاهت/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 20 آبان 1394 ) ( 01:50 ق.ظ )

                                                               بنام خدا 
همیشه مقداری دلگـــــرمی باید "داخل جیـــبت" باشد که اگر ناگهان درخیابان یا گوشه یک کافه یا حتی در خواب ، سرمای ناامیدی به سراغت آمد یا "بغضی غریب کام دهانت را تلخ کرد" دلگــــرمیت را از جیب در بیاوری ، گوشه دهانت بگذاری تا آرام آرام شیرینی اش در وجودت بپیــــچد ... یا مثل ژاکتی گرم دور خودت بپیچی و منتظر تابش خورشید بمانی !!

همیشه باید کمی دلگرمی در "وجودت" باشد ، مثل هوا مثل نفس ... باور کن زندگی آدم گاهی لنگ  میشود، لنگ کمی دلگرمی ... بدون دلگرمی سوز سرما از تمام روزنه ها در زندگـــیت رخـــنه میکند، اما وقتی دلگرمی در وجودت باشد در زمستان هم لحظه هایت شکوفه می زنند انگار که هر ثانیه ات  آغاز بهار است !!  

دلگرمی معجزه باور آدمی ست""  

وقتی که آوار تنهایی روحت را در هم شکسته باشد کافیست گوشه ی قلبت را نگاه کنی، نوری خواهی دید فــــروزانتر از خورشید و گرمـــتر از حرارت آفتاب ، او همان خدایی ست که وقتی به وجودش ایمان داشته باشی همیشه دلگرم خواهی بود 

همیشه مقداری دلگرمی باید در "نفست" باشد که وقتی در کوچه های زندگی قدم میزنی آنرا"هــــــا" کنی تا همچون نسیم دل انگیزی روح و روان خسته ات را در بربگـــــیرد

همیشه کمی دلگرمی باید در "نگاهــــت" باشد که وقتی پشت پنجره می نشینی و بر افق مینگری ، نگاهت افق دیگری را ببیند که آرزوهایــــت آنرا احاطــــه کرده است ، یا هروقت که آسمان را نگاه میکنی با یقین از خودت بپرسی این آبی بیکران مال من نباشد ؛ مال کیست ؟

زندگانی بی شک پژواکی است بر مدار ذهن ما و هرآنچه در ذهنمان میگذرد، برگرد روزگارمان میچرخد و "دلگرمی" نقطه تعادل عقل و قلب ماست  همیشه باید مقداری دلگرمی باشد تا مدار زندگی بر مرادمان بچرخد / یا حق
 
                                      




موضوعات مرتبط: گاهنوشت شعر و ادب
برچسب‌ها: زندگی/ دلگرمی/ ناامیدی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 14 آبان 1394 ) ( 01:30 ق.ظ )


من فکر میکنم آدمها در مواقع ناراحتی، درموقع شکست حساسیتشان نسبت به "لغـــــات" بالاتر میرود دل آدمی که شکسته یا غمــــگین است بیش از هرزمان،  گفتار دیگران را "تجزیه و تحـــلیل" میکند در همدلی و یا همدردی کردن ... و این وسط آن کسی برنده است که قواعد بازی با لغات را بهتر از هرکس دیگری بلد باشد ... راستش فرق است بین آنکه "همدلی " را میداند با آنکه "همدردی کردن" را بلد است

                                          


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک نمایید


موضوعات مرتبط: گاهنوشت
برچسب‌ها: آدمها/ همدلی/ همدردی/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 13 آبان 1394 ) ( 11:27 ب.ظ )


بخش سوم : روایت تصویری از سینه زنی در حسینیه هجرت

 
 
    



برای مشاهده ادامه عکسها در اندازه واقعی اینجا را کلیک کنید


موضوعات مرتبط: دیـــن و آئـین سرزمین زادگاه
برچسب‌ها: محرم / عزاداری/ حسینیه هجرت/ خوزستانی ها کرج
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 13 آبان 1394 ) ( 12:56 ق.ظ )

   بخـــــش دوم : روایت تصویری از مراسم سنتی "سنج دمام "
                             توسط جوانان حسینیه هجرت در شبهای دهه اول محرم الحرام

    
 
      
برای مشاهده بقیه عکسها در اندازه واقعی اینجا را کلیک کنید


موضوعات مرتبط: دیـــن و آئـین
برچسب‌ها: عزاداری / حسینیه هجرت/ سنج و دمام / خوزستانیها
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( سه شنبه 12 آبان 1394 ) ( 02:41 ق.ظ )

                             بخش اول

    باز هم نوای شورانگیز و حزین سنج و دمام جوانان حسینیه هــجرت گلشهر کرج (خوزستانیهیای مقیم کرج ) در فضای این حسینیه  و مناطق اطراف که طنــــین انداز شد مُنادی برگزاری مراسم شورانگیز دیگری از عزاداری به سبک خوزستانی (خرمشهری) در این      حسینیه بود که امسال با،شور و شوق جوانان هیِئــــت ،مداحان اهل بیت و همیاری دیگر خادمان سوگوار قافله عشق حسینی همچون سالهای قبل  برگزار شداین مراسم در دهه اول محرم امسال با مدیریت مهــــران افـــشار و همباری متــــولیان و پیرغلامان پیشکسوتِ خیمه ابا عبدالله (جناب آقایان صمد و حسین  کیفی ، عطایی ،فرید عبود زاده، حسین ارجمند ؛کورش جلیلیان مسعود کرمی...) و نیز با حضور و مشارکت فعالانه جوانان گروه سنج و دمام حسینیه ( برادران کمال کیفی ، مهدی محسینی ؛مجید ارجمند، اشکان قبادی ؛محمد و علیرضا مکوندی ، علی کیفی برادران موسوی –عادل علی و عقیل – سعید و ...) و نوحه خوانی مداح اهلبیت "برادر محسن صنــــگوری" درکنار ( آقایان محمد طــــوفانی ، ناصرهـــلالی ؛ رضا آبادانی و ...) و دیگر عزادران دلسوخته حسینی از شب اول محــــّرم امسال به نحو احسن برگزار شد                           

از جمله نکات قابل امعان در برگزاری مراسم عزاداری این حسینـــیه" ابداع سبـــک نوینی" ازتلفیق مراسم سنج و دمام با نوای حزین شروه خوانی ( سبک دشتی) با اجرای برادر عزیزمان " حمید عباسیان " بود که به نحو احسن اجرا و مورد استقبال واقع گردید


حضور خیلی عظیمی از دلسوختگان و عاشقان اباعبدالله الحسین – اعم از اهالی خوزستانی مقیم و نیز جمع کثیری از ساکنیـــن کرج که از اقصی نقاط دور و نزدیک برای کسب فیض سوگ معنوی به این حسینیه آمده بودند درمراسم امسال چشمگیر  بود 

و حضور سرزده فرماندهی نیروی محترم انتظامی کرج بزرگ که با شرفیابی خود موجبات دلگرمی و فخر عزاداران و بویژه جوانان هیئت شدند جلوه دبگری به این حضور مشتاقانه و مراسم داد

این مراسم در هریک از شبهای محرم با اختصاص بنام شهیدی بزرگوار ازشهدای گرانقدر واقعه کربلا برگزار گردید که در شبهای نهم و دهم – تاسوعا و عاشورای حسینی – شور حماسی آن به اوج خود رسید... و نیزلازم بذکر است از شب پنجم عزداران و سوگـــواران حسینی با صرف شام مورد پذیرایی قرار گرفتند

از موضوعات قابل عطف این مراسم برقراری نظم و امنیت عمومی مراسم با توجه به کثرت ازدحام بیش از معمول عزاداران و سوگواران بود که توسط عزیزان زحمتکش "پایگاه بسیج حسینیه هجرت" به نحو احسن تا آخرین لحظه های برگزاری این مراسم نمود چشمگیری داشت که در اینجا باید مراتب سپاس و قدردانی را از زحمات جناب آقای وحید سلیمان زاده ( فرماندهی پایگاه بسیج هجرت) بجا آورد

در پست های بعدی گزارش تصویری مفصلی را تقدیم شما خواهیم کرد ... منتظر روایت تصویری ما ازاین مراسم پرشور و معنوی باشید / یاحق




موضوعات مرتبط: دیـــن و آئـین جامــــــعه هنر و رسانه
برچسب‌ها: محرم / سینه زنی/ خوزستانیهای کرج/ حسینیه هجرت سنج و دمام
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( سه شنبه 12 آبان 1394 ) ( 02:06 ق.ظ )

آدمای زنده به مهر ومحبت نیاز دارن و مرده ها به زیارت شبهای جمعه و خوندن فاتحه... آدمای  زنده ، بودنشون رو باید باور کرد و مُــــرده ها نبودنشون رو !!

آدمای زنده (حتی اگه کوهی از تشویش و نگرانی بردوششون باشه) رو میشه با دوکلمه حرف «از جــــنس دلجویی و همدلی»  سبکـــــبارانه آرامش بخشید .. اما برای آرامش روح مرده ها باید استغفار از خدا طلبید !

 در وقت سختی و گرفتاری ، دست یاری رساندن از خصایص آدمهاست و درعوض از سرنوشت مردگان و رفتگان باید عبرت گرفت ...

اما جای تعجبـــــه که چرا ما آدمهای - به اصطلاح - زنده تو این مسایل برعکس عمل میکنیم !! به مرده ها سر میزنیم ،براشون گل میبریم و میـــــشیـــنیم کنارسنگ قبرشون درد دل میکنیم، از بی حرمتی یـــا نسبت دروغی بستن  به آنها شدیداً خودداری میکنیم...و چه بسا تو بیاد آوردنشون هم با افراط ،خوبیهای نکرده و نداشته رو به حسابشون میذاریم تا باقیّاتـــــــــشون صالحات بشه؛ امـــــــــا در عوض فاتحه  " احساس یک زندگی خوب " رو برای خودمون میخونیم ؛ بی اعتنا به درد و گرفتاری همدیگه ایم ، بجای قدرشناسی و شکر خدا و خلق خدا بنا رو بر گله و شکوه و غرغر کردن میذاریم ...ازدیدن خوبیهای همدیگه ( فقط برای دوری از تبعاتش ) بظاهر چشم می پوشیم و درمقابل ذهن و فکرمون را با عذر و بهانه های واهی برای تنفر و ناراحتی از همدیگه انباشت میکنیم ... به هزارو یک دلیل از همراهی و همنشینی با اطرافیانمون دریغ میکنیم تا مبادا خلوتمون به هم بخوره و یا کسی از تعلقاتمون سردربیاره و چندین مورد دیگه ... خب معلومه دیگه جایی برای "احساس داشتن یک زندگی" خوب نمی مونه!                              

کاش همیشه میدونستیم که فرصت با هم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست و عادت کردن به دوری ازهمدیگه از اونهم کمتر !! و هر نوبت دریغ از دلجویی همدلی و دلداری به دیگری یعنی قدمی از هم دورشدن ... و قدم به قدم اونقــــــــدر دور میشیم که وقتی چشم برگردونیم جای  قدمهامون علفهای هرز روییده ای رو میبینیم که راه بازگشتمون رو پوشونده !

 

 ما آدمای زنده برای باورهامون برای اصول بدیهی رفتارمون و... آنچــــــنان کلاف پیچیده ای بافته ایم که حتی برای ابراز یک احساس بدیهی و ساده اول اونرو تو ذهنمون محاسبه میکنیم که چه پیش میآ د و بعد ... 

خوبیهای همدیگه رو به روشنی می بینیم اما از ابراز یک تشکر ساده دریغ میکنیم - چون با محاسبه و ... پی به نتیجه ای بردیم که بهمون تذکر میده که این کار " کسر شان ماست و ما رو کوچیک میکنه "  وخب وقتی نتیجه محاسبات ذهن ناقص ما برخلاف احساساتمان باشد آنچه بدست میاد یک "صفر " یاهمان هیچ ... هیچ در انجام کارهای نیک هیچ در رضایت از رفتارشخصی هیچ در لذت از زندگی و ...اندر هیچ اندر هیچ          

  وبدینگونه تهی میشویم از احساس مهربانی ؛ صداقت از عشق و عاطفه ! من برای تو ؛ تو برای او و او برای همه ... وقتی ذهنمون همچنان درگیر محاسبه ست و با همین ذهن ناقص خود عاجزیم از برآورد اینکه دریغ ورزی های ما چگونه دل دیگری را میازرد و ناتوان از درک حاصل جمع این دل آزردگی ها که میشود "دلزدگی" و انباشت دلزدگی یعنی مرگ انگیزه... ودیگر انگیزه ای نمیماند تا نبض دلهامان بر مدار عشق ورزی مهربانی و قدرشناسی بطپد 

واین نتیجه همان فرمولهای محاسباتی ماست  محاسبه عوارض مهربانی، محاسبه تبعات قدرشناسی ؛ همدلی و دلجویی  و خلاصه هر آنچه برای با هم بودنمان مثل نفس بود برای حیات ..وما دریغ کردیم هی دریغ وهی دریغ وهی دریغ ! 

... وناگهان چه زود دیر میشود؛ 

تا بخود بیاییم لحظه ها به پایان رسیده و ما می مانیم و حسرت یک تبّسم ... و حسرت لحظه های همنشینی کنار هم که هزینه اش کمی لبخند بود و نوای همدلی و حالا دیگر به هیچ قیمتی نمیشاید ... و اونوقت لحظه ها فقط با مرور خاطرات میگذرند ... خاطرات روزهای از دست رفته !! روزهای خوش زندگی کردن ... که دیگه فقط یادی از اونها میمونه ؛ مثل یک "بغض سنگین دیرینه " که چنان در گلویمان ته نشین میشود که زنده ایم اما احساس میکنیم مُـــردیم و روحمون فقط دردنیای زنده ها پرسه میزنه!        

                                   

   پس همدیگر رادریابیم تا این ته مانده نفس به شماره نیفتاده ... تا آنقدر دور نشده ایم از هم که علفهای هرز راه برگشتمان را ببندد




موضوعات مرتبط: شعر و ادب
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( سه شنبه 5 آبان 1394 ) ( 02:59 ق.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :