تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - مطالب اردیبهشت 1394

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

هنـــــوز خیلی ها ایــــنرا بعنوان معما و سوال طرح میکنند که:"اگر پســــر شجـــاع به دنیا نمی آمد اسم پــــدرش را چه می گذاشتند؟" و البته این قضیه آنروها برایمان مهم نبود بلکه نمیدانســـــــتیم چرا آن شخصیت محبوب و دوست داشتنی با آن دندان های بزرگ و جذاب بنام پــــسر شــــجاع مثل خیلی از شخصیت های کارتونی یتیم زمان ما بی مادر بود درست مثل هاچــــ زنبـــــور عسل ، یا نــــل
که پیداکردن مادرانشان دغدغه تمام لحظـــــه های کودکـــیمان شد و آخرسر هم بزرگ شدیم و عیالوار شدیم و نفهمیدیم بعد ازتحمل آنهمه رنج وجنگ به مادرشان رسیدند یا نه و آیا ازلذت درکنارمادر بودن هم بهره ای بردند ؟؟
انگار قرار بود فقط با این باور بزرگ شویم که بایــــد برای بدست آوردن هرچیـــــزی در این دنیا بُــدویم وجان بکنیم و البته آخرش هم ندانیم که به آنچه میخواستیم رسیده ایم ویا اصلا لذتی هم ازش میبریم یا نه؟
راستش فکر میکنم مثل همانروزها که برخلاف بچه های امروزی آنقدر حیا داشـــــتیم که وقتی چیزی را نمیخواستند بهمان بگویند، خودمان میگفتیم نقطه سرخط ... و میگذشتیم !! احساس میکنم حالا هم برای رسیدن به این روزگارپردغدغه وابهام امروزمان دوران کودکی مان در همان سه نقطه سر خط ... باقی مانده... مثل هاچ مثل آلــــبرتو مثل نــــــل !!

یاحق




موضوعات مرتبط: ایــــام و مناســبات هنر و رسانه گاهنوشت
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 ) ( 01:23 ق.ظ )

این تصویری از اشکهای زینب است   در وداعی تلخ و پردریغ با پدر شهیدش "ستوان جواد مرادی" از مامورین محترم پلیس آگاهی کرج که روز یکشنبه در حال انجام وظیفه در محدوده مشکین دشت کرج با تیراندازی سارقان یکدستگاه پراید به شهادت رسید

براستی امنیت گوهر گرانبهایی است که بهای آن با جان مامورین نیروی انتظامی و پاسداران امنیت مرزها و معابر مملکت عزیزمان ایران مبادله میشود همانان که جانشان را در سرما و گرما در جاده های ناهموار در ایام تعطیل ومناسبات دور از خانواده و فرزندان دلبندشان سپر آتش خشونتها و ناهنجاریها و نامردمی ها میکنند تا من وشما درکنار فرزندان وعزیزانمان لحظه ها را به شادی وسرخوشی بگذرانیم 

چون همین عزیز ازدست رفته جوان برومند وارزنده پلیس آگاهی ناجای کرج

  روحش شاد ، یادش گرامی و راهش مستدام





موضوعات مرتبط: جامــــــعه حقـوقــــی
برچسب‌ها: پلیس آگاهی کرج/ شهید ستوان مرادی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ) ( 05:15 ق.ظ )

                                                              

تقدیم به کسانیکه زمانه نام مرد برآنها نهاده

در این زمانه به کسی نمیگویند مردست میگویند مرد شد و سخت است مرد بودن و سخت تراز آن مرد ماندن تاوان سنگینی دارد

شاید درکودکی نازپرورده بودی عزیزکرده بودی ته تغاری بودی زمانه گوشش به این حرفهابدهکار نیست ... علیل بودن و نقص داشتن و... هم فقط بدرد جلسات کمیسیون پزشکی معافیت ازسربازی میخورد و پرونده های بهزیستی ...این زمانه فقط مرد میخواهد !! 

حتی اگر زن باشی و زمانه هیبت مرد را در تو ترسیم کرده و این مقال روایتی ست از شمایل یک مرد با سکوتی پرازفریاد که هرگز شکسته نمیشود روایتی از رنج مردانه ماندن درزمانه ما

                        ▪▪▪¤¤¤▪▪▪¤¤¤▪▪▪¤¤¤                                                                                          

من

مثل یک عقاب سرگردان

میانِ آسمانِ مغمومم

وقتی قله های کوه ها را 

پُر از لانهء 

کرکس ها می بینم

                             ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 

خیره به دیوار سیگارپشت سیگار .. اشک پشت نقاب ، خسته و درمانده دلت ازتمام دنیا گرفته ،بغضی در نگاهت فریاد میزند که تو را درخود مچاله کرده درمقابل نگاه گنگی تحویل میگیری یا جمله ای مثل : چیزی شده ؟؟

و آنجاست که بغضت روبا لیوانی ازسکوت سرمیکشی تلختر از زهر هلاهل ...و به حرمت غرور مردانه ات با لبخندی سرد میگویی : نه ... هیچ !!

آخر بغض مردانه را چه کسی تاب آرام کردن دارد؟ در زمانه ای که لبه تیغهایش را در امتداد مسیرت جلا میدهد و ازمردی تا نامردی کوتاهتر از یک قدم است و تاریخ تمام دوره های بشریت هرگز بیاد ندارد چنین تعریفی از مرد بودن که مترادف درد تنهایی بیکسی و بی پشتوانه بودن راهی جاده های بی مقصد شدن ودست وپنجه کردن با کوهی از دردها ومشکلات !! وامان از تنهایی مرد که فقط یک تعریف نیست بلکه زخمی  است که هر روز عمیق و عمیق تر می شود آنهم درست در رگِ گردنی که هیچ قرابتی با تو ندارد

 روزگاری که مرد بودن را دیگر به تسبیح گرفتن در دست و گذاشتن سبیل و داشتن صدای کلفت نمیداند و دیگر مرد بودن نمایش آن هویتی نیست که دلگرم به  یک ایل یک قبیله و یک خاندان باشی 

حالا مرد بودن یعنی سراپا ایستادن با تنی رنجور و تیپاخورده از هجمه های روزگار وتصویر تندیسی تنها ومغرور که تمام تنش را تیغ دشنه و خنجر دریده ؛ از دشنه نارفیقی که جنس دسته اش را از اعتماد توساخته و خنجرنامردی گرفته تا تیغ نمک نشناسی و قدرنادانی

 حتی اگر تمام غمهای دنیا برسرت آوار شده باشد باید بمانی وسرپا بایستی به حرمت کسانی که برایشان "دور نمایِ کوهی را داری" که ایستاده و فرو ریختنی نیست خسته ای نفس کم آورده ای اما باید بایستی و همنفس باشی !! با هئبت وشمایلی مردانه !!بی هیچ عذر وبهانه ای فقط باید انتخاب کنی:از پاافتادنی ذلیلانه یا مردنی مردانه /     یاحق ناصرهلالی    




موضوعات مرتبط: گاهنوشت
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( شنبه 12 اردیبهشت 1394 ) ( 10:52 ب.ظ )

«   خلیــــــــــــــج همیـــــشه فـــــارس   »

 

فـــیـروزه بــــلاد خراســـــانی

  ای شاهبانوی مــاه پیــشانی

 ای آخرین بازمـــانده تاریـــخیِ  

 از عهد"اسطوره هــای ایرانی"

 

ای خون نیــــــلی آریایــی هــا

ای شــــعله دار آتــش زرتشت

میراث زنـــــده از دل تاریــخی

بالاتـــر از تمــــام دورانـــــــی 

 

بر سینه ات نشان شهامــــت را

از خــون و رزم دلیـــــرمــردانــی  

بر دامـــــنت گــــره زده مـــردانه

 دســـت زنی از تــــبار اشــــکانی

 

بانوی جـــاودانه ای که تاابــــــد 

خلیـــج همیشه فارس میـــمانی

(ناصرهلالی – دهم ازدیبهشت 94)

 

۱۰ اردیبهشت (روز ملی خلیج فارس) گرامی باد 


             سه تصویر مستند از مدارک مصور عربی براثبات "خلیج همیشه فارس" 

   دو تصویر که نام قبلی و فعلی خیابانی در قاهره(پایتخت مصر) بر آن خلیج فارس درج شده

 

 

 

 تصویر یکی از قدیمیترین نقشه های جامع دانشگاه ریاض عربستان 




موضوعات مرتبط: سرزمین زادگاه شعر و ادب
برچسب‌ها: خلیج فارس/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( جمعه 11 اردیبهشت 1394 ) ( 03:09 ق.ظ )

                

خدا نکنه بیفته به جونت-

و گلوگیرت کنه !!

اون حس غریبی -

که نه میدونی باهاش چیکارکنی، 

و نه میتونی پنهونش کنی !!

همان واژه آشنایی ...

که نه میشه به زبون آوردش و نه

 میشه ﺭﻭﻱ ﺩﻳــــﻮﺍﺭهای شهر مجازی...

ﻭ ﻧـﻪ هیچ ﺟﺎﻱ ﺩﻳــﮕﻪ ای

 ﺑـﻪ ﺍﺷﺘـــﺮﺍﻙ ﮔﺬﺍﺷــــــﺖ !!

 حس غریبانه "ﺑﻐــــــــــــﺽ" رو 

فقط باید بشکنی -

و تیکه خرده هاش رو ﺑﺮﻳـــﺰﻱ ،

تو آغوشی که بی هیچ منتی بازه ... 

ناگفته هایی که بغض شد رو 

بشکنی تا رسوب نکنه 

 و با بستن راه نفست -

از پادرت نیاره !! 

     اردیبهشت ۹۴

          ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~




موضوعات مرتبط: شعر و ادب
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ) ( 12:20 ق.ظ )

این دیگر کدام روی پنهان ومرموز ماست که صفحات اجتماعی چنین تلخ و به چرک ترین حالت به رویمان میاورد 

 این حجم ومحتوای کامنتها وپستهایی که بعضی ازکاربران درقالب نکیر ومنکر به خوداجازه میدهندکارنامه اعمال یک متوفی را باشخم زدن پروفایل یا صفحه شخصی اش نه فقط پیش روی او که جلوی جشم همگان قرار بدهند را درکدام طبقه ناهنجاری میتوان تعریف کرد؟

موضوع به صفحه شخصی اینستاگرامی دختری بنام پریوش.الف مربوطه (که بامداد دوشنبه سوار برپورشه زرد مدل بالای خود دراتوبان شریعتی  با تصادفی وحشتناک درگذشت) و درطی ساعاتی که از مرگش میگذرد  صفحه اش با افزایش 13هزاردنبال کننده مصداق و آیینه تمام نمای پرده دری وقیحانه و نقطه اوج سیرسقوط اخلاقی جامعه است که معلوم نیست در انتها ما را به کدام پرتگاهی میکشاند ... وحالا موج دیگری ازاین آفت ضدانسانی براه افتاده که دیگر حتی به مرده ها و رفتگان هم رحم نمیکند 

اما اینجا که دیگر نه خبری از"لیما" مجری برزیلی ست و نه ناحقی داور صرب؛اینجا فقط صفحه شخصی دختریست که شاید سبک زندگیش تفاوت زیادی با عرف جامعه داشته اما هنوز چندساعت ازمرگش نگذشته کدام مجوز رگباری از مطالب سخیف و زشت ترین لحن والفاظ را به آن مرحومه میدهد؟ .. آیا فقط بخاطر اینکه مدل ونحوه زندگی اش لابد برای ما دست نیافتنی وحسرتبارست؟ 

 انگار قبح حرمت ابا کردن از حرف زدن پشت سر مرده ها و درگذشتگان ازبین رفته و دیگر برایمان اهمیتی ندارد که به خانواده یا دوستانش دیدن و خواندن این مطالب چه حس وحالی دست میدهد؟

 لحن بعضی کامنتهاچنان پرده درانه ست که حتی صدای دوستان و بستگانش راهم درآورده.. برای مثال این   کامنت یکی ازدوستانش ست

(لال شید بی انصافا ...پری دیگه نیس بینمون وشما به جای دعا فقط حرفای بیهوده میزنین)

و دیگری بنام لیلی - س : ( آخه امشب اول قبرشه .. تروخدابجای اینحرفا براش فاتحه بخونین ...جگرم آتیش گرفته قسمتون میدم امشب پیچشو ریپورت کنین تا خانواده اش بیشترازاین عذاب نکشن)

اما متاسفانه بعضی ها چنان بی حیا شده اند که زیر همین کامنت درباره دختری با چنین سرنوشت تلخی مینویسد: (این ... اگه خانواده داشت که ساعت چهار نسف شب تو اتوبان دوردور چیکا میکرد؟؟؟) و بعد اهمین میشه سوژه بحث و نظر صدوسه تا کامنت !! واقعا احساس میکنم درپس اینهمه تنفر و قبح شکنی بی دلیل فاجعه بزرگی جامعه ما راتهدید میکند ... قضاوت کردن واظهارنظر درباره دیگران حتی اگر بااهانت ووقاحت هم باشد اینروزها رایج ترین رفتار ماشده و دیگر حتی جنازه رفتگان هم ازاین چرک رفتاری مصون نمیماند 

این پست را به اشتراک بگذارید با عنوان(قربانیان پورشه زرد را رها کنید) شاید موثر واقع شود وروح آن بندگان خدا بخاطر این رفتارهای عقده آمیز و هیت بعضی ها بیش ازاین درقبر نلرزد 

                                                                                                   •••••••○○•••••••○○••••••

گاهی غبطه میخورم به مردم دورانی که چنان سادگی صفای باطن داشته اند که سهراب چنین ساده بهشان میگوید:

           یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بربخورد

            نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد

           خطی ننویسم كه آزاردهدكسی را   یا حق - ناصرهلالی

                     •••••••○○••••••••••○○○•••••••••                                

آخرین پست پریوش در صفحه اش این بود:پی نوشت

سلامتی اونایی که این روزاشون به تظاهر می گذره . . .

تظاهر به بی تفاوتی . . .

تظاهر به بی خیالی . . .

به شادی . . .

به این که دیگه چیزی مهم نیست . . .

ولی فقط خودشون می دونن چقدر سخت می گذره!




موضوعات مرتبط: جامــــــعه شعر و ادب
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 ) ( 06:48 ب.ظ )

                      

گاهی آدم دلش میخواهد خودش را بردارد و از دنیای خودش پرت کند بیرون ،آن بیرون یک جای دور، دورترین جغرافیای مکانی و زمانی ... لابد میپرسی چطور؟

وقتی ذهنت پراز حجم "خالی های پرهیاهو" میشود نومید و بی حوصله‌ از دنیای آدم‌ها ؛ حس میکنی از خودت هم دور شده ای... در ازدحام سایه هایی تلوتلو خوران در ذهنت گیر افتاده ای! و در تلاقی هزارو یک سوال بی جواب و هزارو یک نگرانی و دغدغه، سیمهای ذهنی ات با جرقه های مدام، آواری از استرس و فشارهای عصبی را برروح و روانت فرو میریزد...کلافه می‌شوی،بهم میریزی و سردرگم وار دنبال راهی میگردی برای خلاصی ...اما توان کنار زدنشان راهم نداری؛ فشار تراکمشان انگار خفه ات میکند مثل فرورفتن کسی که شنا بلد نیست در آب دریا ... دلت میخواهد با تمام وجود فریاد بزنی

              [ آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

              یک نفر در آب دارد می سپارد جان

              یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند]

دلت میخواهد دستی دراز شود و اندکی از حجم این کوله بارسنگین را ازشانه هایت بتکاند .. و بی آنکه دادبزنی کسی از استیصال نگاهت بخواند که باید دستش را برای رهایی ات از تنگنای این انبوه دراز کند  اما بی فایده است ...آدمها مثل سایه فقط حضور دارن ؛ فقط هستن ، چسبیده و چشم درچشم اما بی نفس ...عادتشان داده ای به اینکه روزها سنگ صبورشان باشی و شبها نغمه لالایی خوابشان راسربدهی

و حالا ازدحام اینهمه سایه های خاکستری تاوان بنای همان شهرفرنگست که برای ساختنش دور از خودت براه افتاده ای؛ در مسیری که یادت میرود "از احساس خودت بودن لذت ببری" آنقدر که دیگر خودت را هم ازیاد میبری و درخلایی از  "احساسهای لذت بخش زندگی" خو میگیری به هر دغدغه و دلهره ای و با هر حس آزاردهنده ای مانوس شدن ... عصیان "خود ویرانگر" ت بی محابا میتازد تا جایی که پیمانه ایستایت از تراکم خرده های شکسته سرریز میشود و تمام سلولهایت را ترک میندازد

فکر کنم حالا دیگر لابد آنقدر سبک شده ای که بتوانی خودت را برداری و پرت کنی یه گوشه دور ... به دورترین جغرافیای مکانی و زمانی...!! به همین سادگی !!  یاحق       




موضوعات مرتبط: شعر و ادب
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ) ( 07:50 ب.ظ )

                                        "ریزعلی از افسانه تا واقعیت"

ریزعلی در دنیای کودکی ما فقط یک صحفه از کتاب درسمان بود با یک نقاشی تبره و تار که البته پراز سوتی بود و ما چون ازنسلی بودیم که هرچه به ما میگفتن و نشون میدادن سرمون را مثل بچه آدم مینداختیم پایین و قبول میکردیم وجیکمون در نمی آمد و مثل بچه های امروزی( که جرات نمیکنی جلوشون تپق بزنی) اهل کشف سوتی و گیردادن نبودیم ...

                             

حالااین درس روایت قصه دهقان فداکاری بود که ما گمان میکردیم از افسانه ها آمده ...طوریکه حتی در سفرهامون با قطار هم در تخیلاتمون جان میگرفت  و بعضی وقتا هم که قصه ای رو توی خیالاتمون میبافتیم  خودمان میشدیم ریز علی و اسطوره نجات مردم

اما سالها بعد در سنین بالاتر همچنان که در زیر فشار زمانه مچاله میشدیم فهمیدیم پیرمردی بنام "ریزعلی " در گوشه ای از همین حوالی شهرمان کرج زندگی میکنه و اهل و فامیـــــــلا و کسایی که میشناسنش میگن سالها قبل با جمعیت مردم مسافرای یک قطار رو با نوری که از سوزوندن لباسهاش تو اون زمستون سرد ایجاد کرده بود نجات داده ... خودش هم برای مردم تعریف کرده بود : [آن شب سرما خوردم و تمام بدنم عفونت کرد و 15 روز در یکی از درمانگاه‌های میانه تحت درمان بودم و بعد از آن بود که برای ادامه درمان به تبریز رفتم، اما هزینه درمانم آنقدر بالا بود که حتی گوسفندانم را فروختم و خلاصه در آن دو سه ماه درمان، تمام دارایی‌ام را خرج کردم]

اگرچه فقط یک سال پس از حادثه، داستان آن شب وارد کتاب‌های درسی بچه‌ها شد ما اما بعد از ده ها سال تازه فهمیدیم که این مرد همون دهقان حماسه ساز درس فارسی دبستان ماست که سالهای سال چون اسطوره های دست نیافتنی در کتابها بیتوته کرده بود مثل خیلی دیگر از اسطوره ها و قهرمان های دنیای کودکی ما که همه تو کتابها بودن و هنوز هم از کتابها و قصه ها بیرون نیومدن ...




موضوعات مرتبط: جامــــــعه گاهنوشت نوستالژی
برچسب‌ها: دهه شصت / درس فارسی/ دهقان فداکار
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 ) ( 11:21 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :