تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - مطالب تیر 1393

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

              
  
 

کوله بارت را ببـــــند * ؛
شاید این چند سحر -
آخرین فرصت راهـــــی شدن ست !

سفری بایـــــد کرد ؛

ســــــفری دور -

به نزدیکترین نقطه آرامش دل !!

فارغ از وحشت امواج و شب طوفانی

دل به دریا بسپار

ساحلــــت نورانی ست!!

بال در بال ملائک

وعده پروازِ -

دل دریایی ماست

برفراز کوهی ... بنام رمضان

اوج آن قله اقامتگاهی ست
  - بنام " شب قدر "
که  خــــــــــــــــــدا... آنجا -
میــــزِبـــــــان دلهــــــــاست !!...

وقت راهی شدن ست

وقت حظ بردن ازآن سفره گسترده نور !!

آی مهــــــــمان خدا

سفرت خوش... بسلامت؛ اما

تو و آن

کوله بارسبکت

یادم کن

به دعایی دم دروازه قدر

یا دم قرآن به سرت

که من مانده زره محتاجم

                                                              به دعای سحرت                        ( التماس دعا - هلالی - تیر 93)

 --- --- ---  ------ ---- ---  --- --- ----- ---- ---- -- ---


ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شعر و ادب دیـــن و آئـین
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( چهارشنبه 25 تیر 1393 ) ( 02:46 ق.ظ )

بنام خدا

                                         

         از سردفتری قدیمی و باسابقه پرسیدند : چه شد تو با وجود آنهمه علاقه واشتیاق به این شغل به یکباره تصمیم به استعفا گرفتی ؟

 

سردفتر هم درجواب  خاطره ای را تعریف کرد که ذکر آن خالی از لطف نمیباشد:

 

یکروز دفتر تقریباً خلوت بود و من هم سرگرم مطالعه بودم که ناگاه درب دفتر به عقب هول داده شد و مردی جوانی با هیکلی تنومند و درشت وارد دفتر شد ( از همون وارد شدن هایی که روح کارمندا رو درجا قبضه میکنه) و سراغ سردفتر رو گرفت ، انگشت های اشاره که سمت اتاق من چرخید چشمان جوون رو دیدم که با دوکاسه خون بطرف من چرخید و منم بی اختیار سرکج کرده و دنبال کسی میگشتم که بعنوان سردفتر معرفی کنم ... ولی طرف دریک چشم بهم زدن جلوی میزم ایستاد ،سایه هیکلش تمامیت میز ومن و کتابخانه ای که پشتم بود رو پوشاند اونقدر نزدیک که صدای نفسهاش رو میشنیدیم ... مردّد بودم برای سلام کردن نیم خیز بشم یا ... بلند شم خبردار بایستم ؛ بهرحال مطمئن بودم که به این "فولاد زره" نمیشه نشسته دست داد ! 

 

 در کسری از ثانیه موضوعاتی رو که میتونست با علت ورود ایشون مطابقت داشته باشه رو تو ذهنم مرور میکردم ( میتونست پسر اون پیرزنه باشه که به داماد مشکوکش وکالت بلاعزل داد ؛ یا برادر اون زنه که شوهر رندش اورده بودش واسه بذل مهریه  یا ...)  تو همین فکرا ... خودش پرسید : شما یادتونه ده سال قبل آقایی بنام ( ...) اومده بود اینجا ؟؟

[مردک غول بیابونی چه دل خجسته ای داشت که میخواست استرسای ده سال قبل ما رو دوباره زنده کنه ؟ ما رو بگو که گفتیم جوونه و داشتیم موردای سه چهار ماه پیش رو مرور میکردیم ] و بعد درحالیکه کوچکترین چیزی بیادم نمی اومد سر م رو تکون دادم و پرسیدم : خب ! حالا مگه چی شده؟

 

پرسید : یادتونه ازش یک امضا گرفتین ...( یعنی باید میرفتم سراغ امضاهای مشکوکی که ده سال قبل از مردم گرفته بودم ... اما هرچی زور زدم مورد خاصی یادم نیومد)

 

- گفتین برای چه کاری اومده بود؟

 

- اجازه خروج همســــــر ... بازم یادتون نیفتاد ؟؟ ( اووووه ... فکرم اصلاً به گواهی امضاها نرفته بود ، اینهمه دقت و هوش و ... آخرش لابد یکی از اون شوهرا قلابی در اومده و حالا اصلی اش اومده شکایت ... بـــــــلـ ـ ـ ـه ...)


نگاهی به بچه های دفتر انداختم ... همشون با چشای ورقلمبیده زل زده بودن ، انگار دارن صحنه مرحله غول آخر رو میبینن ... تو چشای بعضیاشون که دقت کردم ، عوضیا یه جورایی برق میزد ، شاید هم از خداشون بود که این " فولاد زره" یقه امو بگیره و مثل "تابلو ژکوند" بچسبونه به دیوار لااقلش اینه که تا یه مدت سوژه دورهم نشستن و خاطره گفتناشون با بچه های دفترخونه های دیگه جور میشه ، حتماً تا چن مدت هم میذارن واسم پشت در ،تا هروقت توپیدم بهشون یه توکی بزنن ... هنوز که هنوز این آبدارچیه قضیه یارو که قندون رو میزم شکوند و قنداش پرت و پلا شد یادش نرفته ، بی وجدان نمیدونم اون قندون زپرتی چندتا قند داشت که این بی وجدان هرروز میاد یه دونه قند از زیر میزا و مبلا درمیاره میگه :"اِااِاه—ه یه قندهم اینجاست ...( بعد در حالیکه لبخند میزنه بهم نشون میده و از زیرعینک ته استکانی اش میگه ): مال همون قندونه ... یادتون هست که آقا "فرقی هم نمیکنه که یادم باشه یا نه چون اون بهرحال این جمله رو به زبون میاره  : همون روز که اون قلچماق قندون رو شکوند رو میز دیگه... و بعد هم با کلی منت میگه :" خدا بهتون رحم کرد آقا و گرنه حواسم بود که میخواست روی سرشما بشکنه" یه بار هم جلوی یکی از آشناهای کله گنده ای که کلی باهاش رودروایستی داشتم ، بی وجدان یه قند درآورد و سوال تکراری اش رو پرسید و منم با این احتمال که اگه بگم یادم نیست بی خیال میشه و ازاتاق میره گفتم : نه ... یادم نیست ، و با سر اشاره کردم که اتاق رو ترک کنه ، اما ، اون که انگار واقعاً فکر میکرد یادم رفته گفت : چطور یادتون نیست آقا ... اون روز ، همون روزی که اصلاً حال نداشتین و از صبحش اخساس میکردین یه اتفاقی میفته ، آقا احسنت به این درک و احساستون ، وخلاصــــــــــــــــه چشمتون روز بد نبینه ؛ آقا قربونعلی تمام اتفاق رو تمام و کمال واسه مهمون ما تعریف کرد ، حتی از حال رفتنمون رو فاکتور نگرفت و اینکه اگه آزانس پنج دقیقه دیرتر می اومد زبونمون از دهن بیرون افتاده و دور از جون مرده بودیم ... نه اینکه فکر کنین مرض داشته باشه ، نه ...راستش بعد ازاون قضیه انداختمش بیرون و بعد از دوسه روز عیالش – که از اوقام دوره – تماس گرفت و کلی التماس و خواهش که برش گردونین ، راه چاره اون قضیه رو هم گفت که علاجش اینه که هروقت روده درازی کرد یه اسکن سبز از جیبمون دربیاریم و بفرستمیش دنیال خرید ...من هم دیدیم اشکالی نداشت، بهرحال خرید هرروزه قندش خرج داشت دیگه ... تو همین فکرا بودم که بهویی صدای نخراشیده ای بلندشد

 

-حاج اقا باشمام ها ؟ حواستون هست چی گفتم ؟؟

وقتی قضیه رو تعریف کرد  این بود که ده  سال پیش فردی به دروغ و باارائه مدارک جعلی که با اصل مو نمیزد ،خودش رو بجای دوستش که شوهر این خانم همراهش بود معرفی و فرم اجازه خروجش را امضاکرد و ازقرارمعلوم ماهم امضا رو گواهی کرده بودیم حالا این قلچماق اومده میگفت که اون شوهر قلابی همانوقت از دنیا رفته بود و خودخانوم هم بعد ازخروج از کشور چند سالی رو توی غربت زندگی کرد و بعد درگذشت !!

 

خلاصه ... اصل قضیه

 

خب لابد با خودتون میگین این جوان تنومند با اون شوهر اصلی اون خانم مرحومه نسبت داره و حالا هم اومده شکایت ؟اما خیـــــر

 

 این آقا نوه اون کسیه که به دروغ خودش رو جای شوهر جا زده بو د ...و حالا اومده میگه که پدربزرگشون ازاینکه نسبت به دوست صمیمی اش مرتکب اون اقدام و اجازه جعلی شده بود دچار عذاب وجدان شد و با همون حالت چندسالی رو بیشتر دووم نیاورد و مرد

 

اما از قرار معلوم دیشب پس از مدتها پدربزرگ محترم اومده توخواب این نوه قلچماق ... وبهش گفته که روحش تو ترافیک برزخ گیر کرده و اصلن آروم و قرار نداره ... و میزده تو سرش که ای کاش جعل نمیکرده و از این حرفها .... بعد هم آدرس دفترخونه  ما رو داده به ایشون و  گفته برو به اون سردفتر بگو نمی گذرم ازش که اگر درست احراز هویت میکرد من اینجا سرگردون نبودم و روحم آروم میگرفت...بهش بگو منتظرش میمونم  !

 

ایشون هم درست طبق آدرسی که درخواب بهشون الهام شده صاف اومده بود دفترخونه و حالا جلوی میز بنده ایستاده و میگفت : حلالت نمیکنم که باعث شدی روح پدربزرگ مرحوممون تو اون دنیا یه دست یه پا علاف بگرده !!


و اینجوری شد که بعد از رفتن  اون جوون، بنده همون روز شال و کلاه کردم و رفتم استعفا دادم ، راستش هرچی فکر کردم دیدم یه عمریه داریم با هر شکایت و ادعای ناصواب و بی حساب این جماعت از این دادگاه به اون دادگاه یه لنگه پا گز میکنم...خداییش دیگه با جماعت ارواح و اجنه و دادگاهای برزخ و ... نمیتونم طرف بشم

 پایان                                                                                                 



نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( دوشنبه 23 تیر 1393 ) ( 03:54 ق.ظ )

                                        عکسهای رمضانی ( بازنویسی )                  

تا لحظاتی دیگرنوای اولین اذان ماه رمضان در کوی عاشقی طنین انداز خواهد شد ، خانه ها بوی خدا میگیرد و نردبانی تا آسمان برافراشته میشود ،چندسالی ست که و ... موجب  گردیده و شاید بلحاظ مشکلات اقتصادی و چند شغله شدن افراد خانواده ؛دیگر مثل قبل سفره های دورهمی در خانه ها پهن نشود ... اما بهرحال رمضان سفره های زلالی میگستراند که از عنایت لایزالی پررونق و باردیگر خانواده ها را دور هم جمع میکند [ یاد قدیما بخیر ... نون سنگک و پنیر خرما،ریحون نعناع ، آش و شله زرد استکان های چای و زولبیا و بامیه ... چهره های زرد و لب های سفید ...لجبازی عقربه های ساعت دیواری ،پارچ خاکشیر و قاچ های هندوانه .. غش  ضعفه رفتن ها و... پس کی اذان می گوید؟؟]

پهن کردن سفره افطار در حیاط خانه‌ها ؛ آب و جاروی حیاط و اتفاقات دل انگیز دیگری   ساعتی قبل ازاذان و آب دادن  که یادآوردن هر کدام ازآنها ذهنمان را به چالش میکشد

کاش عکسی بودیم درآلبوم ... عکسی ازآنروزها، آنروزها که هنوز اینقدر از خدا دورنشده بودیم !

عکسی از..لحظه های بعد ازافطاری:یه عکس فوتبالی از چندتا پسربچه با تیردروازه هایی بردوش توپ دو لایه لاکی در دست ...با کتونی چینی و های هوی زندگی در کوچه های قدیمی

یا همین چند سال پیش که  دراز به دراز میشدیم وسط سالن روبروی تلوزیون و با پلک های سنگین زل میزدیم به طنازی حمید لولایی و رضا عطاران درخانه به دوش و یا سیروس گرجستانی در متهم گریخت 

کاش عکسی بودیم از وقت سحر ... وقتی مادر غذا رو گرم میکرد و ما گیج و منگ نشستیم دور سفره ...سفره سحری که همه چی توش  بود ...هول و ولای لحظه های آخر،سرکشیدن چای و قرقره کردن دهان و .... دعای معروف سحر 

 کاش عکسی بودیم از کلاسهای سنگین رمضان پشت نیمکت های سه نفره [ همه کسل ،همه خمیازه ..یه تخته سیاه پراز مسئله و خطوط و خطاطی و یه معلم که وقتی داره حرف میزنه همه گوش به زنگ خونه اند ] و 10دقیقه زودتر تعطیل شدن انگار بزرگترین آرزوی زندگی مون بود

 عکسی از دم دمای غروب با یه کاسه آش دردست ...چیدن زولبیا و بامیه ... و ... شبایی که با زهم مهمون داشتیم ...شبهای رمضوان شبای مهمونی بود ... اصلاً اون شبا کسی توخونه اش بند نمیشد شبهایی که ما هم آزاد بودیم هرجا دلمون خواست برسم و هرساعت که شد برگردیم خونه !!عکسی از دم دمای غروب با یه کاسه آش دردست که هی میذاشتیم زمین خنک بشه ...نصفش توی راه میریخت ...چیدن زولبیا و بامیه ...ناخنک زدن و ... شبایی که با زهم مهمون داشتیم ...شبهای رمضوان شبای مهمونی بود ... اصلاً اون شبا کسی توخونه اش بند نمیشد ... شبهایی که ما هم آزادبودیم هرجا دلمون خواست برسم و هرساعت که شد برگردیم خونه 

کاش عکسی بودیم عصرها بغل دست خربزه فروش که داد میزد "آب قندخربزه ... ضدطلسمه خربزه ... " وقتایی که هی تُندو تُند به ساعتمون نگاه میکردیم که چرا عقربه هاش تکون نمیخوره ...عکسی از شبای پشت بوم و شمردن ستاره ها تا خواب بیاد...سحر بیاد...دعا بیاد...

  عکسی بودیم بی کنایه و بی ادعا که توش کسی به فکر انداختن و دودره کردن هیچکه نباشه ... عکس آدمایی که جز قضاوت کردن دیگران کار دیگه ای هم بلد باشن [یه عکس از آدمای ساده ... بی تهمت و بی حرف و حدیث ]عکس غروب بایه تخت چوبی گوشه حیاط ... یه عده دورش نشستن و غصه فردا رو نمیخورن ... فردای چک و قسط و هزار بدبختی و بیچارگی ... عکسی از شبهای قدر و قرآن به سر و مثلاً ما ساکت و باادب نشستیم و توجه می کنیم ...زور زدن به حدقه چشم و ... نیومدن اشک...شایدگریه زودبود واسه ما و شاید سوژه ای برای گریه نداشتیم [ نه مثل حالا که اشکهامون پشت پنجره چشمهامون منتظره سایه داره     

اصلاً کاش عکسی بودیم که گوشه اش نورخورده یا تصویرش کمرنگ افتاده ... اصلن هرچی باشه فقط یه جورایی  پشت زمینه اش اونروزها رو یادمون بیاره که خدایی میشدیم فقط یه عکس که بوی اونروزها رو بده ...عکسی ازغروب هاش،سحرهاش و ... همون اونروزایی که ساده و معمولی  بود ولی خیلی وقته ازمون دور شده و حالا میفهمیم که اونا روزهای خدایی مون بود که رفت       یاحق    


ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: دیـــن و آئـین شعر و ادب ایــــام و مناســبات
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( یکشنبه 8 تیر 1393 ) ( 07:07 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :