تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - مطالب اردیبهشت 1393

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

بنام خدا
 این پست رو با اجازه شما رفتیم تو حس نوستالژی ؛ راستش یه چند وقتی وبلاگ افتاده بود رو خط مطالب اجتماعی ... که تصمیم گرفتم یهویی و بی مناسبت؛باانتشار تصاویری ازسریال ها وبرنامه های دهه شصت؛حال و هوای خودم و شما رو ببرم به اون روزا،به اون روزایی که با وجود تمام مشکلات کمبودها و محرومیت ها با وجود سایه سنگین و تاریک جنگ برتمام ابعاد زندگی مون با صفا و صمیمیت زندگی میکردیم مطمئنم خیلی از ماها شاید برای اولین باره که این تصاویر رو رنگی میبینیم چون تلویزیون هامون سیاه و سفید بود اما دنیامان رنگی رنگی بود؛ دو شبکه تلوزیونی که باهمدیگه سرجمع ده ساعت در روز برنامه پخش نمیکردن امادنیای ساده وصمیمی ما رو زیبا میکرد سریال های هفته ای؛فیلمهای عصر جمعه و مسابقات تلویزیونی که در آن دوران،و در غیابِ امواج  و گیرنده های ماهواره ای، تمام سرگرمی و اوجِ لذتِ نسلِ ما از برنامه های سیـــــــما به شمار می رفت گاهی مرور خاطرات آن روزها شاید حالمان را خوب کند و البته شاید هم دلتنگی بسراغمان اید، اما بی شک زمانی بیادآوردن آنروزها لذت بخش میشود که با دیدن تصاویری از سریالها و برنامه های دهه شصت همراه شود...با این  بهانه کلیپ های تیتراژ سه سریال ژاپنی دهه شصت را دراین پست گذاشتم که امید با حس نوستالژی، کمی از تکرارملالت این روزها وارهیم !

برای مطالعه ادامه مطلب و مشاهده تیتراژها اینجا را کلیک کنید


موضوعات مرتبط: جامــــــعه ایــــام و مناســبات هنر و رسانه نوستالژی
برچسب‌ها: دهه شصت/ نینراژ سالهای دورازخانه/ تیتراژ ازسرزمین شمالی/ سرالهای ژاپنی/ نوستالژی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 ) ( 08:10 ب.ظ )

 بنام خدا

                                   

یکی از عناصرثابت و دائمی تجمعات فامیلی و عمومی « نقد و تحلیل های اجتماعی» ست که همه وقت و همه جا،برای پر کردن سکوت مهمانی‌ها ،در لابه‌لای پوست کندن سیب و پرتقال،در فاصله بین اُوِرتایم برنامه ها و ...مورد بحث و تبادل نظرقرار میگیرند با موضوعاتی مختلف که گاه حیطه کاربردی و ژئوپلتیکی آن در بازه زمانی و مکانی مشخصی است و بعضی هم بدون تاریخ مصرف یا محل مشخص درهر زمان و موقعیتی مطرح میشوند. از جمله‌ی آنها نقد شرایط و پدیده های جامعه امروزی ست و برشمردن امکانات رفاهی و آسایشی که در سایه پیشرفت و توسعه فناوری نصیب نسل امروز ما گردیده که درقریب به اتفاق این نقدها با مقایسه این شرایط با اوضاع و احوال زمان خود خروجی بحث به محکـــومیت نسل ما به اتهاماتی همچون «مدرک گرایی ، ظاهربینی و مهم انگاری ارقام و معیارهای پولی بجای ارزشهای اخلاقی و انسانی منجر میشود !! آری نسل امروز ما درمقابل بسیاری از شما پدر ومادرها متهم است :

متهم به «مدرک‌گرایی» و «پول پرستی»
 متهم به «بیگانه‌پرستی» که بت‌های اقتصادی‌ مان بیتل گیتس است و استیو جابز


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید


موضوعات مرتبط: شعر و ادب جامــــــعه
برچسب‌ها: جامعه/ پدر مادر/ مدرک گرایی / پول پرستی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( شنبه 20 اردیبهشت 1393 ) ( 03:37 ق.ظ )

                                                                      بنام خدا

بنظر شمـــــــــــا چند درصد ازمردم دلواپسی های باکلاسی مثل همین دلواپسی مفاد توافق ژنو دارند که روز و شب به آن فکر کنند؟ این موضوع هم بجای خودش اهمیت داره و اینکه دل نگران یا بقول دوستان دلواپس مسایلی چون توافــــقفنامه ژنو و سانتریفورژ و ...باشیم که چیز بدی نیست !  اما در اوضاع و احوال این مردم دلواپسی های دیگه ای هم دیده یا فهمیده میشه که از دید حقیر چه بسا مهم تر از موضوعیه که اینروزها اینقدر مورد نقد و بررسی قرارگرفته !! ایا واقعاً روا نیست که دلواپس آنها هم باشیم؟دلواپس خانواده هایی که نان آورانشان که تا دیروز با کار و زحمت شرافتمندانه لقمه نانی به دست می آوردند دردورانی که بلحاظ سوء تدبیر و عدم مدیریت صحیح اقتصادی ورکود تولید ... کارخانه ها و کارگاه هایکی پس ازدیگری تعطیل میشدند ازکار بیکار و تبدیل شدند به بیکارانیِ شرمنده زن و بچه! ... 


برای مطالعه ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید


موضوعات مرتبط: جامــــــعه
برچسب‌ها: توافقنامه ژنو/ دلواپسی جامعه
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ) ( 03:20 ق.ظ )

                                                                   بنام خدا

یکشنبه 7 اردیبهشــــــت :

"[ آقایان که بیشتر عمرشان را سرکار میگذرانند در محیط کار خانم های رنگ به رنگ می بینند؛خب معلومه وقتی با این وضع به خانه برمیگردند به خانم خودشان توجهی ندارند ]"

درست حدس زدید : این عین اظهارات کارشناس برنامه ای وزین در رسانه ملی و بررسی موضوعی است به  این مضمون "عوارض حضور خانم های بدحجاب در جامعه " و لابد با خواندن چنین عنوانی؛ همین الان براحتــــی میتونین چندین نمونه از این عوارض «!!!»  و البته دلایل و انگیزه های اون رو هم رو با خودتون مرور کنین که به عینه قابل مشاهده و برخورده ؛اما بخوانید افاضات کارشناس محترم برنامه رو که با ادامه برنامه در پاسخ به این سوال که "اصولاً اگر مردی بخواد همسرش پوشش مناسبی داشته باشه ایراد داره یا خیر؟" اظهار فرموده اند:[ آقایونی که ماشینشون را تو خیابون قفل میکنن واس چی این کار رو میکنن؟ خب نمیشود که این کار رو هم نکنن،همسرمن هم دارایی من است...] !!!... بگـــذریــــــــــم ( هر چند که سخته )




موضوعات مرتبط: هنر و رسانه
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( شنبه 13 اردیبهشت 1393 ) ( 09:53 ب.ظ )

                                                                             بنام خدا

گاهی که نه ،همیشه غبطه میخورم به حس و حال آدمهای مومن!! آنهایی که تکلیفشان با خودشان بادنیا و با دیگران معلوم است آنهایی که ایمانشان به آیینی مشخص محکم است و سرشار آرامشند! یک جورایی وصل شده اند به منبع آرامش که توپ هم تکانشان نمیدهد درچهره هایشان قرارعجیبی بیقراریت را آرام میکند و وجودشان دلگرمت میکند که هنوز هم در لابلای این دنیای تزویر و دغل نماهایی از صداقت و درستی رامیشود یافت! نگران فردایشان نیستند و فردا را مطابق خواست خود نمیخاهند که در عرض اراده خالق خود میدانند بالا و پایین دنیا بالا و پایینشان نمیکند و پس لرزه های زمانه تکانشان نمیدهد بلکه تین دنیاست که برمحورشان میچرخد

غبطه میخورم به حالشان که اینقدر راحت تر نفس میکشند و آسوده می‌خوابند آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند و در ذهنشان خدا همآن حس زیبائیست که در ضل یاس و نومیدی دلشوره ها را  آرام میکند همان روزنه نوری که در تاریکی خوف آور صحرا و بیابان گم کرده راه را به خویش میخواند !!

                                          

                                               



ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: شعر و ادب دیـــن و آئـین
برچسب‌ها: ماه رجب/ شب آرزوها/ دعا
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( جمعه 12 اردیبهشت 1393 ) ( 12:39 ق.ظ )

  خدا نکنه پدیده ای تو کشورما مطرح بشه و توچشم بیاد !! از عادات عجیب ماست که وقتی یک موضوع ،پدیده آهنگ یا بازی یک بازیگر برایمان جالب بنظر میرسد آنقدر راجع بهش میگیم و مینویسیم و نمایشش میدهیم که دیگه به اصطلاح شورش دربیاد و چه بسا به همون سرعتی که مطرح شده از چشممون بیفته؛ حالا این موضوع درمورد منگ هان ژانگ بازیگر چینی مصداق یافته که در سریال پایتخت ۳ به ایفای نقش پرداخته،  وی که اهل کشور چینی می باشد مدتی است در ایران ساکن است و دوره زبان فارسی را در موسسه دهخدا به پایان رسانده است. او یک کتاب نیز با عنوان مقایسه ضرب المثلها و اصطلاحات فارسی و چینی نوشته است که در سال ۱۳۹۱ به چاپ رسیده است.  


                                                   

این بنده خدا بلحاظ نوع رفتار ساده و گویش جالب فارسی(که باتسلط و براحتی ادا میکرد) و با توجه به اینکه در مورد مسایل مهمی چون توصیه غیرمستقیم به انصراف ازدریافت یارانه و تقابل ورزش کشتی دو کشور چین و ایران مورد توجه مردم قرارگرفت و به قول معروف « تو چشم اومد » و همین عامل کافی بود تا سیل مجلات و نشریات خانوادگی- اجتماعی – تخصصی بسراغ وی رفته و بسیاری از شرکت های تجاری و بازرگانی نیز ازایشان دعوت به حضور در تیزرهای تبلیغاتی و آگهی ها کردند و بدینگونه خانم منگ هان ژانگ یک شبه به چهره مشهور رسانه ای – هنری تبدیل گردید بطوریکه  درکمتر ازیکماه با انواع و اقسام عناوین کارشناسانه در مجلات آشپزی – پوشش- خیاطی و دیزاین و... چهره ثابت روی پیشخوان کیوسک های روزنامه فروشی نایل شد که بنظرهیچ اشکال وایرادی در این موارد وجودنداشته و- صلاح مملکت خویش خسروان دانند – اما براستی چه اتفاقی افتاده که تصمیم میگیریم از او دعوت کنیم به یک برنامه مطرح اقتصادی بیاد و راجع به اقتصاد چین و ارتباط آن با کشور ما حرف بزند آنهم در برنامه ای همچون « پایش » که از معدود برنامه های اقتصادی و کارشناسانه مطرح و شا خصی است که نسبت به موضوعات کلان اقتصادی و صنعتی و... تهیه و پخش میشود و همواره وزرا ،نمایندگان،کارشناسان و مدیران بازرگانی و.. در آن حضور یافته و بحث میکنند؛ بهرحال ...این تصمیم عجیب توسط جناب حیدری و دیگر مدیران متولی این برنامه گرفته شدو این هفته برنامه پایش رسماً از این بازیگر چینی دعوت بعمل آورد اما سفارت چین به این بازیگر اجازه حضور در این برنامه را نداد ! نمیدانم شاید ما حساسیت بیش از حد به خرج میدهیم اما ابهاماتی سوال برانگیز وجود داره که واقعاً مگر قرار بود چه سوالاتی ازایشون بشه که در مباحث کلان اقتصادی و تجاری کشور مفید فایده باشه (با توجه به ماهیت برنامه ) و آیا یک دانشجوی چینی بصرف بازیگری درسریال که اون رو چهره مطرح کرده سر ازچنین مسایلی درمیاره یا واقعاً اشراف و آگاهی داره ؟ و دراینصورت ایا یک تاجر موفق چینی در بازار تهران نمی تونست در اینخصوص مفید فایده باشه ؟ یا شاید هم قصد مدیران و تهیه کنندگان ، ایجاد تنوع در برنامه و طرح سوالاتی درخصوص بازی درسریال و ...بودند؟.. بهرحال هرچه بود نمیدونم بایدگفت خدا پدر مسئولین سفارت چین رو بیامرزه که مانع از تشکیل این برنامه آثار و تبعات بعدی اش شدند !! مثلاً اینکه هفته بعد هم برنامه وزین «گزارش هفتگی » از صلاح -بازیگر افغانی سریالهای عطاران -دعون کنه اونهــــــم بعنوان تحلیلگر انتخابات ریاست جمهوری این کشور !!




موضوعات مرتبط: شعر و ادب هنر و رسانه
برچسب‌ها: برنامه پایش/ سریال پایتخت/ بازیگر چینی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( شنبه 6 اردیبهشت 1393 ) ( 01:33 ق.ظ )

روایت دوم / آنروزها که هنوز مادر نبود

از وقتی خودمان راشنا ختیم حضورسایــــه زنی مهربان رادرجای جای زندگی احساس کرده ایم و با بودنش جای خالی هیچ چیز و هیچ کس را نفهمیدیم، او جای تمام نداشته ها را پر میکرد ،وجودش معنای هستی ما و دردهایمان،نگاهش آرامش بخش بی قراری ها و آشفتگی هامان و شانه هایش مامن بیتابی ها ی ما بود ، توصیف هزاران صفت و واژه در شرح حال این موجود را میتوان ردیف کرد که فعلاً مجال آن دراین مقال نمیگنجد،هرچه هست انگار فقط برای مادری کردن آقریده شده و حکم رسالتش درعالم خلقت را مــــــــــُهر « مادرانه» خورده تا نصیبش ازاین روزگار فقط احساس دلشوره و دغدغه و دلواپسی باشد، این نوشتار را نه با ادعای فمنیستی و نه با اصطلاحات کلیشه ای حقوق زنان و ... که مبحثی متفاوت و به پاس قدرشناسی از مادر تقدیم حضورتان میگردد:

                   ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئــــــــــئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئـــــــــئئئئئئئئئئئئئئئئئـ

در اکثر خانه های ما  آلبومهایی از عکسهای خانوادگی قدیمی هست که گاهی وقتها با حس نوستالژی و مرورخاطرات به سراغشان میرویم و لحظاتی رابه تماشای روزگار جوانی بزرگان خانواده و فامیل (با قیافه هایی که حالا کلی تغییر کرده) میگذارنیم گاه دلتنگ و گاهی از خنده روده بر میشویم...این عکسها هر کدامشان روایت یک قصه اند ! وبا دیدی رئالیستی میتوان آنها را شواهدی تاریخی برشمرد که در درون خود حقایقی را نهفته اند ...لابد درمیانشان عکسهایی از جوانی پدر و مادر دیده اید؟ آنروزها که اندامشان رعنا و کشیده بود و با چشمانی  که برق شیطنت در آنها میدرخشند زل زده اند به دوربین؛با چهره هایی بشاش و سرزنده که سخت است باور اینکه اینها همان پدرو مادر خسته و بی حوصله و اغلب غرغرویمان اند ! درواقع این خاصیت عکسهای قدیمی است که شواهدی بر روزگار خود بشمار می آیند؛ آنوقت ها که هنوز مادر رسالت مادرانه خویش را آغاز نکرده بودند و درجریده عمرش نشانی از فراز وفرود دغدغه های مادری به طبع نرسیده بود

اگر تمام اجزای عکس را با دقت نگاه کنید: در هرکدام ازآنها گوشه ای از خاطرات و داستان زندگی مادرانمان نهفته است !! آنروزها راکه جوان بود شاید همقد امروز ما می بینی معصومیتی در زلالی چشمهایش موج میزند!! درچهره اش نه ازخستگی اثری هست و نه از کمترین چین و چروک !! دنیای او هم پرهیاهو بود اما ساده و صمیمی !!لباس شیک و مد روز میپوشید! اصلاً انگار قبل از عــکس گرفتن کلی به سرو وضعش رسیده؛شاید حالا بدانی چرا گاهی برای عکس گرفتن کنار تو حوصله شانه کردن موهایش را هم ندارد ... و تو با آواری از غرزدن و نیش و کنایه که [ هیچی حالیت نیست و توباغ نیستی و ...]سرش را بدرد می آوری و او حتی به رویت نمیاورد که هرکدام ازاین عکسهایش را با مدلهای مختلف مو گرفته ... گاهی مدل كُرنلی  زده و گاهی جرج پپاردی !! ... او چیزی نمیگوید مبادا در ذوقت بزند و آزرده شوی ! می بینی که در بعضی عکسها با خوش سلیقگی ،شال سرش را برای خود چه شکل و فرمی داده و جست و خیزکنان با دیگر دوستانش دشت و طبیعت را روی سرشان گذاشته اند؟؟...میتوانی حتی شادی شان را هم احساس کنی ...با صدای خنده هایی که در دشن و دمن می پیچـــــــد شاد و خندان میدوند و لابد فریاد میزنند :...وا ی خدای من مـُـــــــــــردیم از خوشی !!

                                                                      ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئـــــــــئئئئئئئئئئئئئئئا

 [ احساس میکنی از حدود زمان و مکان بیرون زده ای و رفته ای به روزهایی که درتقویم واقعی ات وجود نداشتند هرگز نبودی  اما حالا انگار در لحظه هایشان قدم میزنی ... حتی حال و هوای آنروزها را هم میتوانی احساس کنی مثلاً تصویر آسمانی ،که از تراکم ابرهایش بارانی دل انگیز را حکایت میکند] و تصویر مادررا می بینی که لبخند بر لب ایستاده زیر باران؛بی هیچ چتر و سایبانی ! چنان بارانی که کاکل موهایش را که اززیر روسری درآمده خیس کرده و مثل یک رشته سیم چشبانده به پیشانی اش!! یا در عکس که از یک روزبرفی در همان کوچه قدیمی گرفته :بین دو ردیف از کاج هایی سپید و در آغوش یک آدم برفی تپل که درنهایت ذوق و زیبایی ساخته شده !!از همان عکسهاست که دیدنش مجابت میکند به گفتن یک «آخــــــی» !! طفلک مادر که بارها از مهارتش در ساختن آدم برفی میگفت و تو سربسرش میگذاشتی!

دوباره همان هوا و همان کوچه و تصویری از مادر که پا درهوا با کله در برفها سقوط میکند ... شاید آنسوی کادر خاله ات او راهل داده یا یکی ازدوستانش،زیاد مهم نیست اما حضور شاد و سرخوشانه مادر در آن حال و هوا برایت جالب است !حتی اگر به بهای یک سرماخوردگی شدید باشد از جنس همان ها که شب باسگ لرزه و عطسه کنان زیر پتو غرزدنهای مادرش (مادربزرگ) را نوش جان کند و دم نیاورد ! آنهم با طعم شلغم تازه که قابلمه اش روی بخاری ست؛ تازه می فهمی چرا هروقت هوا ابری میشود و باران می آید حال و هوای مادر هم طور دیگری میشود و بی اختبار به سوی پنجره میرود و از پشت آن چشم میدوزد به آسمان !!

تنت گر میگیرد و سرت رامیان دودستانت میفشاری، مکث میکنی، خاطراتی برایت زنده شده ست که هرگزآنها را ندیده ای ... و تصورآنروزها شاید اعجازی است که از دیدن این عکسهای قدیمی برمی اید و فطرتی که مهر ترا به نهاد مادرت وصل میکند آنها را زلال تر از آئینه ای نموده که گاه حتی اشتباه هم میکند ، حالا این عکسها برای خودشان هویتی شده اند جزو نوستالژی های محبوب زندگی که در آنها حتی گذشت لحظه هارو هم میشه مرور کرد ...مثل عکسی که پشت آن تاریخ واپسین روزاسفند نوشته و مادر صبح زود ازخواب برخواسته تا رایحه نسیم عید را درهوای پاک صبحگاهی و با ترنـــم دلنشین گنجشکها نفس بکشد ! آنروز انگار لحظه لحظه اش را باعدسی دوربین ثبت کرده از بساط صبحانه روی تخت در حیاط پشتی؛ آنهم کنار پدربزرگ و مادربزرگ و دایی ها و خاله ها که با لپهایی بادکرده از لقمه های نان و پنیر و گردو سربه سمت دوربین برگردانده اند و  از هوای مطبوع آخرین صبحگاهان اسفند لذت میبرند ! یا ثبت لحظه هایی از رنگ کردن تخم مرغها ی سفره عید ! و باورمیکنی که مادرت عاشق  چیدن سفره عید بود! و آنروزها هنوز اسفند نیامده گندم ها را خیس و آماده سبزشدن میکرد

یا عکسهایی از ظهر انه هایی که سنگین و کسل روی تخت اتاق لمیده و تصویر چند جلد رمان هایی که با جان و دل میخواندشان حتی برای بارها و بارها ....بلندی های بادگیر اسکارلت ؛الیورتویست امشب اشکی میریزد ... و انگارکه هرکدامشان را بارها خوانده ست ... عکسی از یک روز گرم تابستان با یک دستگاه واکمن کوچک که زیباترین موسیقی دنیا را از بلندگوهای کوچک و بی کیفتیش میشیند .. احساس میکنی حال و هوای آن لحظه ها رامیفهمی و اینکه اوبا نسیم خنکای تابستانی که از درز پنجره می آمد چشم برهم نهاده و به خواب میرفت پنجره ای که گشوده سوی حیاط خانه؛ که درهر فصلی برای خود عطرمخصوصی داشت گاهی عطر برگ درختان سیب و گاهی شکوفه های گیلاس و گاهی ...در میان عکسهای قدیمی حالا بهتر از همیشه میتوانی حال و هوای خاطرات مادر را که از شور و شوق آخرین روزهای اسفند میگفت درک کنی روزهایی که دوان دوان به خانه می آمد و از پنجره اتاق به درختان آلو و گیلاس باغ نگاه میکرد تا تماشای بازشدن شکوفه ها آمدن بهار را نوید دهد این عکسها یادمان می آورد که مادر خودش «کارگردان لحظه های زندگی» اش بود ... مهمانی میرفت ،پارک، کوهنوردی ، بیلیارد ، باغ وحش ، ساحل دریا ؛سینما میرفت و فیلم میدید؛موسیقی گوش میکرد

                                           ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئــــــــــئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئـــــــــئئئئئئئئئئئئئئئئئـ

این عکسها گنجینه هایی گرانند از روزهایی که یاد و خاطره اش برایش عزیزترین اند؛ باارزشنــــد اما همه را به بهای دوست داشتن ما به فراموشی خودآگاه ذهنش سپرده ...و درسخت ترین لحظه هایی که با نیش کلاممان و یا هرکار ناصواب دیگری به سختی می آزاریمش و دلش رابدرد می آوریم هم حاضرنیست آنها را به رویمان بیاورد...هرگز ازاو نشنیده ایم که گاه دل آزردگی عتابمان دهد که ما سرفصلهای خوشی و خرسندی اش را نابودکرده ایم

راستی ؛ توجه کرده ای که در اکثر عکسهای قدیمی کسی هست که حالا جایش خالی است؟... اصلاً همین عکسها یادمان میندازد که یک عده از زندگی مان  کم میشوند و جایشان دیگر درخانه ها خالی میماند ... وقتی که درخانه تنهایی و دلت گرفته نگاهت می افتد به همان گوشه ای که عزیزانت همیشه می نشستند ، چقدر دلت میخواهد بازهم غرغرشان را بشنوی و ناله هایشان را و... همیشه برای آن لحظه های آخر که یک دل سیر بغل نکردی حسرت به دل مانده ای ... دلت میخواهد باز درهمان گوشه نشسته باشند .و تو خسته ازدردهای این روزگار ... سر بگذاری در آغوششان درد دل کنی و سیر اب گریه شوی ... لیــــــکن افـســــــــــــوس "زمان دکمه بازگشت ندارد"

و بیادمان می آ وَرَد : عمر چقدر کوتاه است!.. روزها میگذرد و ازیک جایی به بعد سال ها انگار دیگر 365روز نیستند ، تند و تند رد میشوند دیگر نه لحظه ها مال تواند نه گردش زمانه در اختیارت و تا به خودت بیایی پیرت کرده اند ...یادمان باشد روزگار آنقدرها  هم برای امروز و فردا کردن ما وقت ندارد ، اینکه مهربانی را به تاخیر اندازیم وامروزو فردا کردن برای پدر و مادر سنگین ترین کوله بار حسرت را بردوشمان خواهد گذاشت ... امــــــــ.....ـــا یکروز بخود می آییم که ازندگی جز چند عکس چیزی نمانده و از پدر و مادرهایمان ... !! و لابد در کنار آنهمه عکسهای خاطره انگیز، عکسی هم از روزهای بارداری مادرانمان باشد با لبهای خندان و چشمهایی پرشوق به فردایی مینگرند که قراربود ما برایشان زیباترسازیم ... قراربود ما شادی دنیای آنهایی باشیم که  خود بدون ما شاد بودند و ازدنیا لذت میبردند... قرار مـــا این نبود !؟







موضوعات مرتبط: شعر و ادب
برچسب‌ها: مادر / آلبوم خانوادگی/ عکسهای قدیمی/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 ) ( 12:35 ق.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :