تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - نوروز ما چگونه میگذشت

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

مروری بر سه دهه پیوند نوروز و تلوزیون (بخش اول)

اونروزا آغاز بهار برای ما از اواخر بهمن ماه شروع میشد با شمارش معکوس ایام مونده به عید و ازراه رسیدن تعطیلیا ،اصلاً اونروزا ما با ذوق و شوق رسیدن عیدنوروز نفس میکشیدیم 

وقتی همه چیز دوروبرمون عوض میشد و بوی تازگی میگرفت اومدن بهار رو با تمام وجود احساس میکردیم

بهار برای ما رقص قاصدکها بود درآغوش نسیم ، که میگفتن پیام آور بهاره ، ما هم بنا به یک باور قدیمی یه آرزو تو دلمون میکردیم و از روی کف دستامون با یه فوت آروم پروازشون میدادیم !!

بهار برای ما دیدن دسته های پرستوهای مهاجری بود که توکتاب فارسی خونده بودیم و حالا با چشمای خودمون اونا رو تو آسمون پاک و آبی میدیدم یا گل کردن شکوفه ها روی شاخه های خشک درختا و دیدن شقایقها ی شکفته دردشت «اونروزا پدیده هایی مثل بهار و قاصدک و شقایق و پرستو ...  واژه هایی برای شعر و پیامک نبود !! اونروزها عید ما ساده بود اما صمیمی و باارزش ، خانه تکانی ها دو روز بیشتر طول نمی کشید ، مثل خانه های امروزی پر از وسایل و و جلوه های لوکس نبود ، خانه ها حیاط داشت و شستن فرش هم یک مشارکت جمعی اهل خونه بود


                         

چندین سال عیدا رو رو زیر بمب و موشکباران گرفتیم ، تو یه شرایط کاملاً جنگی ... شرایط کمبود و تحریم و گرونی ، اما ما دلهامون خیلی بهم نزدیک بود، آدما همدیگه رو دوست داشتن و جونشون برای همدیگه درمی اومد و تازه تو همون شرایط مراسمی هم برای کمک به نیازمندا بنام جشن شکوفه ها برگزار میشد که مردم با دل و جونشون توی این مراسم کمک میکردن

اونروزا عید برای ما آئین های پر رونق و پرمحتوایی داشت ، رسم و رسومی مثل دید و بازدید، عیدی گرفتن و هفت سین چیدن و تخم مرغ رنگ کردن و سبزه درست کردن و سمنو پختن!!

اما در اون سالها پدیده ای بنام "تلویزیون "بیش از همه در سبک زندگی ما جریان داشت و همسان همه تغییراتی که دوروبرمون ایجاد میشد یک نوگرایی " ایده آل" هم به تلویزیون هم میرسید و این جعبه جادویی در حدود 15 روز دریک فرم و قالبی فرومیرفت که به نسبت اوضاع و احوال اونزمان برایمان عالی و بیاد ماندنی بود برنامه های تلویزیونی که در روزهای دیگر سال از پنج بعد از ظـــهر شروع می شد حالا وقتی از صبح آغاز می شد یک اتفاق بود، علاوه بر  افزایش ساعت برنامه ها ، پخش هرروزه فیلم سینمایی و فیلم های کارتونی ، پخش برنامه های طنز خاص این ایام همچون کمدی کلاسیک و جُنگهای شادی و دیدنی ها و دیگر برنامه هالبخند مجری ها، مدادرنگی هایی که طوری می نشستند  که پیغام های خجسته ی عید را برسانند: نوروزتان پیروز، هرروزتان نوروزباد  همه از عوامل رقم خوردن این پدیده بیادماندنی در آنروزهایند که اگرچه هنوز همه صاحب تلویزیون های رنگی نشده بودند با این حال رنگ های شاد را از قاب تلویزیون های سیاه و سفید می تونستی در دلهایی خودمون ببینیم !!

برنامه هایی واسه سال تحویل داشت که تقریباً مثل همین جُــــنگهای امروزی (البته "ورژن بدون احسان علیخانی") و با یک مجری اتوکشیده و جدی بود که زل میزد توی دوربین و نزدیک به یکی دوساعت شعر و متن و نامه و خاطره میخوند اونهم با قیافه ای که حتی خط مسافت بین ابروهاش هم خطکشی شده و آمار تعداد لبخندهاش هم حساب شده بود و البته بدون مهمانهایی که امروز بعنوان هنرمند و قهرمان واسطوره ... در لحظات تحویل سال کلی واژه و اصطلاح اخلاقی و فلسفی نحویلمون میدن

اما بیش از همه نسبت به کارتونهای اون زمان نوستالژی داریم با این که یه سری فیلم های کارتونی محدود و مشخص رو هر ساله تکرار میکردن ولی برای دیدن همین ها هم لحظه شماری می کردیم. و از دست دادن اونها توی یک سال عید رو به کاممون تلخ می کرد. بچه خرس های قطبی، سفر به اعماق زمین، جزیره ی اسرار آمیز، رابین هود که تبدیل شده بودند به دوستانی که فقط عیدها برای مهمانی می آمدند کارتون های کوتاه هر روزه ای که دست کم برای چند روز ما را از غم و غصه های بچه های آلپ و مهاجران و خانواده دکتر ارنست و در به در ی نل و هاچ رها می کرد. کارتون های کوتاه عید (سفرهای گالیور، گوریل انگوری،...) داستان هایی بود که در آن همیشه پیروزی بود. در همان قسمت تکلیف مشخص می شد و بیننده ی کودک ناچار نبود به دعاهایش، آرزو برای موفقیت قهرمان کارتونی اش را هم اضافه کند

اونروزها عید برای ما  برنامه هایی بود که با وجود تکراری بودن حتی زمان و ساعت پخششون (بازهم با حرص و ولع مینشستیم پای اونا) عیدهای برنامه های فکاهی جنگ هفته، سیمای اقتصاد ما، هشیار و بیدار، ... حتی تله تئاترها هم که البته مثل تله تئاترهای روزهای دیگر نبود که با غصه ی آدم هایش موقع خواب غصه های خودت را فراموش کنی. به جای دو مرغابی در مه و سیاهی لشگر، باجناق ها (بابازی رسول نجفیان و اکبر عبدی) بودند. باجناق هایی که چشم هم چشمی های خودشان و همسرانشان مثل اره و تیشه دادن های سوزنبانان نبود (با بازی داریوش مودبیان و علی نصیریان و عیدهای فیلم های سینمایی ایرانی که در جمعه های پخش تلویزیون،کمتر خبری از آن ها می شد مثل تحفه ها، کفش های میرزا نوروز.

عیدهای اون سالها عیدهای سینمای کمدی بود که ده سال تمام در همان ساعت و با همان مجری پخش میشد و جالب اینکه هرسال هم یک متن ثابت بیوگرافی چهره های کمدی بود و با قطعاتی تکراری ... و بعید میدونم کسی توی دنیا در شناختن بازیگران کمدی کلاسیک به اندازه بچه های نسل ما اطلاعات داشته باشه برنامه ای بود بنام "دیــــدنیهــــا" که ملت رو با چشای گرد شده و «جل الخالق» گویان می نشوند روبروی تلوزیون و صحنه هایی از کله پا شدن ورزشکار اسکی و چپه شدن موتورسوارا و جت اسکی و ... نشون میداد  ... که واسه ملتی که اسکی تفریح از ما بهترونشون بود کلی خنده دار بود و ...البته چون اونوقتا "سرکار" کذاشتن ملت مثل حالا عادی نبود و یه جورایی زشت و غیر اخلاقی بود ،پدرمادرامون همینطور لعنت و نفرین نثار فیلمبردار میکردن که چرا این بندگان خدا رو اذیت میکنن خلاصه برنامه دیدنی ها تو دهه شصت یه جورایی پل ارتباطی بود بین ما آدمای خاکستری دراین سمت دنیا و آدمای رنگی و شاد اونور دنیا ... شاید مثل اینترت امروز

خلاصه عید نوروز های دهه شصت رو فقط درکنار واژه ای بنام "تلویزیون" میشه معنا کرد تلویزیونی که برای ما فقط سرگرمی نبود. دائره المعارفی بود رای بخاطر سپردن  اسم ها، فیلم ها، آهنگ ها و آدم ها تا سال های بعد که دستمان به کتاب و فیلم و موسیقی رسید تا این سال ها که دستمان به اینترنت می رسد اول از همه به دنبال نام هایی بگردیم که یاد آور همان سال ها باشد. به دنبال کسانی بگردیم که اسباب خاطره بازی هایمان بشوند. احساس دل انگیز نوستالژی را که اینروزها باب طبع شده در ما ایجاد کنند از خاطرات آنروزها که نوروز و تلویزیون چنان پیوند اساسی و عجیبی با هم برقرارکردن که مسلماً تا سالها و دوره های بعد هم پدیده ای بنام "تلویزیون عیدهای دهه شصت" در قاموس و فرهنگ سبک زندگی ما ایرانیان خواهد ماند / یاحق

و اینهم تصاویری از کارتونهایی که بدون استثناء در تمام نوروزهای آن سالها پخش میشدند :

رابین هود(کارتونی برای تمام عیدهای دهه شصت )



کشتی یوگی و دوستان



خرسهای قطبی (میشا و نوشا )



سفر به مرکز زمین



(افسانه های سنــــــــدباد )





موضوعات مرتبط: گاهنوشت ایــــام و مناســبات
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 6 فروردین 1394 ) ( 10:57 ق.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :