تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - بهـــــــاریه

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

                                           

                                              
تمام شد ... سیصد وشصت وپنج روز از تقویم عمرمان ورق خورد و رسیدیم دوباره به نقطه آغاز؛ زمستان بی آنکه سگرمه ای درهم کند و بی آنکه اشکی برگونه های زمین نشاند چمدانش رابست وراهی شد تا برای مهمانهای نورسیده بهاری جاباز کند، برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد و سالی دیگر بســــــر آمد . 

تمام شد ... 365روز سپری شد،زمانه چرخی دیگر زد و حالا همـــــه چیز مهّیای آغازی دوباره ست ... گل های نرگس زجرشان را زیر یخ های زمستان کشیده اند و شاخه های بیجان درختان از سوز سرمایی که تنشان رالرزاند بارور شده اند ...
و بهار شور عاشقانه در تمام کائنات درمیندازد، از جوانه ای که در سینه چلچله های وحشی میروید تا شوری که در سلولهای متعفن مرداب انگیزه ای میبخشد تا برکه شود رود باشد و سمت دریا خروش گیرد!

 تمام شد پنجاه و دو هفته به آخررسید، رسیدیم به پنجشنبه آخرسال و زیارت اهل قبور که گویی مثل یک سنت واجب برگردن ماست ... و دوباره ظرفی از خرما و حلوا به کام رهگذرانی چند ... که خیالمان را از خیرات امسال هم راحت کند و دیگر وجدان درد نگیریم از رسوب نگاه کودکی که هرصبح سرچهارراه باانگشتان کوچکش بسته های فال حافظ را به شیشه ماشین میچسباند ولذت هواخوری درخیابانهای آتلانتا و ازمیر ودبی بر ما حرام نشود 
تمام شد یکسال گذشت اززمستان تا بهار و ازبرف نباریده تا بارانهای بی رمق و از اسفند خسته جان تا فروردین راهی نبود... و ما درپایان فصل سرد به کشف دوباره جهان دل می ببندیم و تقویمهای کهنه را دور میندایم ....
آری یکسال گذشت و به اندازه یک چشم بهم زدن جانمان به لب آمد
چتر رحمت الهی را با انگشت به همه نشان دادیم اما در پس هرواقعه ای و پشت هر پدیده ای دست حکمتش را ندیدیم ... 365روز در پلک بهم زدنی گذشت و ما برای هریک روزش حجمی از دلشوره را در دلهایمان گنجاندیم

... و حالا که تا نشاط انگیزترین موعد طبیعت مسافتی نمانده سنگینی کوله بار ناملایمات روزگار وناگواریهای زمانه قدمهایمان راسنگین کرده ... آیات بهار از سر وروی زمین وزمان تلاوت میشود و ما هرچه زور میزنیم حس وحالمان بهاری نمیشود ... هرچه بو میکشیم شمیم بهار را نمیفهمیم و ذهنمان عاجز مانده از درک بهار

بهار اما طلوع میکند .. ظهور می کند درهمه چیز و همه جا ؛در شاخه های خشک و بی جان و در قلب های یخ زده ماهی های کف رود های سرد ؛ در خروش رودهای پرآب و در ساقه خشک نیلوفران مرداب ... بهار ولوله ای درجهان میندازد و شور برنگیزد هنر اصلاً بهار آنست که شور عشق برپا کند 

و ما هم که ذره ای از این کائنات لایتنهی هستیم سهمی از بهار داریم ، بهار برای ما هم از راه میرسد طنین نفسهای نوروز در تمام جانمان می پیچد و ماهی قرمز دربلور برایمان "حول حالـــــــنا" نجوا میکند اگر فقط لحظه آمدن بهار را دریابــــــیم ، بهار دلهای ما در تقویم حک نشده ، در قاب تصاویر و پوسترها هم جا خوش نکرده ، بهار دلهای ما در لابلای واژه ها و عبارات خوش نقش و نگار و پیامکهای پرطمطرق تبریک  نفس نمیکشد  

دل برای بهاری شدن باید لحظه اش را بارور کند و بهار دلهای ما فقط در یک لحظه می جوشد لحظه ای برای دل خریدن ! و باور داشته باشیم دلی را نشکسته ایم و نشکنیم ...،لحظه ای که درما شوری ایجاد کند که  برخیزیم برالتیام دلهای شکسته و این همان لحظه ای است که باید دریابیم و هرچه زنگار از دل بزداییم که شکوفه های بهاری تنها در دلهای پاک جوانه میزند ، نگذاریم دلهایمان خو بگیرد به صدای ناخوش خرده شکسته ی دلهای دیگران !! و خدا کند که دلهایمان بهار را دریابند اصلاً دلهای همه در هرگوشه ازاین عالم هستی ، بلکه اعصاب جهان کمی آرام شود و جراحت این دنیای آشفته شفا یابد 

تمام شد سال به نقطه آخر رسید ، و خدارو شکر که ما به آخر خط نرسیده ایم ،و سپس پروردگا را از این نعمت که بازهم مجالی بخشید برای آغازیدنیی دوباره ، برای زدودن زنگار ازدل ، خدایا مجالی بده زیبا شوم ... مجالی برای بهاری شدن !!   (التماس دعا - ناصرهلالی)


موضوعات مرتبط: شعر و ادب ایــــام و مناســبات
برچسب‌ها: بهار/ نوروز/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 28 اسفند 1393 ) ( 07:15 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :