تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - آه خوزستان ... نفست به شماره افتاده ، مــــــــیدانم !!

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

                          نبینمت چنین ... ای زادگاه من !!

ای خوزستان، ای زادگاه تمدن انسانی !! ای کهن دیار خوش مرز و بوم ؛ که درازای تاریخ را با صلابت و استوار ایستاده ای ... اینروز ها انگار حالت خوش نیست ، نفسهایت گویی به شماره افتاده و بر چهره زیبایت که همواره در فراز ونشیب تمام دوران های خاورمیانه زمین دلربایی کرده گرد و غباری سنگین و کدر نشسته !!

  گویی از جفای نامتولیان دلگیر و خسته از جور مدعیان بی تدبیرکه درعیان مینگرند که آنهمه شور وخروش پرصفای تاریخ هستی ات زیر خروارها خروار گرد وغبار مدفون میشود اما دریغ که دستی را ذره ای تکانی  دهند برای تکاندن گرد غباری از این وسعت حرمان و اندوهی که بر روی مردمان رنج کشیده ات نشسته ... مردمی خوکرده با جنگ و بی خانمانی ، با آوارگی و داغ عزیز دیدن ... با فقر وبیکاری و اعتیاد و حالا هم که با نفس هایی مسموم زنده به گور شدن خویش را در زیر خروارها خاک احساس میکنند
خوزستانم ،ای سرزمین زیباترین مناظر طلوع و غروب خورشید که هر صبح از پهنه آفاق نیلگون بر سینه سرخ کارون تبسم میزند و هرشام در وداع شورانگیز عرصه روشنایت غمین از کناره اروند و بهمنشیر غروب میکند ...

                  

اینک ولی صبحگاهان سرزمینت از پشت پلکهای سنگین و خاک اندود مردمانت با رنگ نارنجی آغاز میشود ... اما نه با چــــهچهه دلنشین بلبلان نخلهای سربه فلک کشیده ات و نه با خروش اروند و کارونت و نه با آوای موسیقی شور و شوق مردمانت ... که اینروزها ، هرصبح تو روایتی ست از تلمبار شدن زندگی درکوله باری از ذرات مسموم غباری در که در آغوش هجمه باد غمناکترین  سمفونی اش را در سوگ زنده ماندن مردمانت مینوازد :
مینوازد : برای سنگینی سینه هایی آکنده از گرد وغبار که دیگر جایی برای بالا آمدن نفس در آن نمانده است

مینوازد : برای چشم هایی که در گریه شان هم اشکهای خاکی میبارد و عنبّـــیه هایشان شمارش معکوس را برای افول بی فروغی خویش آغازیده اند

مینوازد : برای ریه هایی که ساز مهیب سرطان و انواع واقسام امراض لاعلاج را کوک میکند

اینروزها دیگر نمیتوان ازجلگه های سرسبز و دشتهای بیکران و رودهای خروشانت گفت ای خوزستان !! و هر صبحگاهی که طلیعه آفتاب از پشت این صفحات نارنجی و زرد ،بر سرزمینت کم فروغ میتابد یعنی قدمی دیگر به پرتگاه سقوطی بیصدا و جانفرسا نزدیک شده ایم

 
 

این روایت عجز و لابه ماست که چنین درمانده در چنبره ای از حیرانی خورشید بر رقص کیسوان آشفته باد و هجمه های غبارآلود خاک و شن های مسموم گرفتار آمده ایم و تنها نام پرافتخارت بار ناچیز تسلی مان را خاطریست در نبردی نابرابر با جنون طبیعت و تقدیر نافهمیده این بیغوله که اینگونه از چشم وسینه و و نفسهای منقطع خویش مایه نهاده ایم تا نام پرشکوهت را بر لوح دیوان هستی خدشه ای نیفتد

ببین چگونه تنهایی و بی پناهی خویش را در این کوران آسمان و زمین (جنون باد و خاک) که دودش فقط به حلقمان فرو مینشیند با کورسوی سفره بی فروغ آفتاب قسمت کرده ایم

 ببین چگونه حجم آتش را با نفسهایمان از ریه ها به سینه میبریم و سوزشی شرربار بر تمام جان وروان خویش میندازیم تنها  از آنرو که به دستهای پرصلابتت ایمان داریم ... به ساز آن ید بیضایی که نوای خوشاهنگش در لابلای تمام دورانها طنین انداز است ... چه درعرصه های قهر طبیعت وخشکسالی و چه در مصاف نبردهایی چون "الجهاد" و حماسه هشت سال دفاع مقدس که در باورمان برای همیشه حماسه ای پیروز با دستان خالی حک شده است واینک دستی از حماسه استوارت برون آی که خدا فواره ای براین آتش خاکستر بنشاند ، تا این ته مانده نفس در نای فرزندان و کودکانمان و در سینه مردان و زنانمان به آلودگی نپالاید و قامتمان از عجز و ناتوانی در چنبره اش به انحنا نرود دست اعجازت را سایه تدبیری کن بر صولت مدیران ومسئولینمان ... و مگذار این تعریفهای مایوسانه از هویتمان"بر زبان ناقلان و ناکسان کوچه وبازار" در کوچه باورمان بنشیند ! چشم بگشا " اگر پلک سنگینت حجم این غبار را تاب میارد" و ببین که مردمانت نه از جنس برگه های رای و صندوقهای انتخاباتی ؛ نه همجنس اهرمها ولوله های نفت وگاز و نه شکل اعداد و ارقامند که هر سوم حرداد و سی شهریور و پنجم خرداد و ... از صفحات تقویم بیرون آمده و به جشنواره رقص واژه ها و تمجیدهای کاغذی و بی قایده دعوت میشوند که اینان نفس میکشند و چونان آدمی حق حیات دارند ... حق زندگی در سایه امن الهی و بهره مند ازنعمات و موهبتهایش !
ما را دریاب که ما از هرآنکه دستی بر ساز و کار این امر دارد ناامید شده ایم و تنها دستان پرتوان تو را همردیف دستان "به آسمان گشوده خویش" می طلبیم تا خدایمان یاری کند و در امتداد این پهنه نیلگون بیکران بادها از رقص حنون وار خویش در آغوش غبارآلود گردو خاک دست بردارند و دست نوازشی برشانه های ابرهای رحمت اندازند ... خدایا باران آخرین استغاثه این نفسهای به شماره افتاده است !! رحمتت را از ما دریغ مکن
... (ناصرهلالی – بهمن ماه 93) یا حق




موضوعات مرتبط: جامــــــعه سرزمین زادگاه
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( دوشنبه 20 بهمن 1393 ) ( 04:10 ق.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :