تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - هشتم آذری دیگر و مــــــرور حماسه ملبورن

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

گــــــل گـــــــــــل ... خداداد عزیزی ؛ آفرین به این غزال تیزپای فوتبال ایران ... و بـــــاز هم روی زمین »  


این جمله را نسل من بارها و بارها شنــــــــــــیده ، این جمله خود نوستاژی است ... که شنیدنش تصویر خاطره ای را درذهنمان مینشاند  ... برای نسل من و همسلان من که هیچ روزدیگری را بدین زیبایی و اتخارندیده است ، گزارش بازی ای که صدای خیابانی گزارش آنرا ماندگار کرد

لحظاتی بعد : اشک استیلی بلافاصله بعد ازسوت داور،پرچم ایران بر فراز دستان علی دایی و احمدرضا عابدزاده ... نشستن خیابانی روی چمن استادیوم و گریه های شوق و... ایـــــــران به یکباره... به هوابرخواست

طلوع خورشید حماسه از آنسوی شرق

بله صحبت از هشتم آذر 76 است روزی که درتاریخ ایران جاودانه شد می‌گویند «تاریخ همیشه در حال تکرار است» اما انگار این جمله تکراری، در مورد این روز مصداق ندارد روزی تکرار ناشدنی، وقتی احساس یک ملت وخواست آنها در تحقق یک رویا (حتی آنها که فوتبال را بازی مسخره‌ای می‌دانند که 22 نفر بیکار به دنبال یک توپ می‌دوند!) با عزم جزم یک تیم 11 نفره با کادر فنی‌اش تلاقی کرد


                              


    و صفحه جدیدی در زندگی ما ایرانی‌ها باز شد. آنروز روز متفاوتی بود اصلاً روز تفاوت ها بود ... برای نسلی که تفریحش لی‌لی، هفت سنگ،‌ گل کوچک و ... بود، این بازی دیگر سرگرمی نبود ،جدالی سخت بین امید و ناامیدی بود با اتفاقاتی که هرگز دراین کشور روی نداده و بعدها هم تکرار نشد یک مسابقه فوتبال بود، اما برای خودش دنیایی داشت، تاریخ به یاد نداشت مسابقه دیگری در ایران این‌قدر حرف داشته باشد، حتی دربی‌های سرخابی.... بازی آنقدر هیجان داشت که تخمه‌ای هم در کار نباشد. ندای قلب 60 میلیون ایرانی به خدا رسید. ملتی که می‌خواست تیمش نبازد، یک مساوی می‌خواست ، امید بود اما انگار هم نبود، دوست داشت تیمش نبازد اما انگار آرزویی محال بود، آنقدر دست نیافتنی که وقتی بازی دو بر صفر به سود استرالیا شد، خیلی‌ها تلویزیون را خاموش کردند ایرانی‌هایی که طعم هشت سال جنگ و بلافاصله پس از آن سال‌های سخت اقتصادی را چشیده بودند ، ایرانی‌هایی که تازه ‌مجال ‌یافته بودند تا بار دیگر خودشان را به جهانیان معرفی کنند‌  حالا ستاره‌های آن زمان تیم ملی را قهرمان‌های خود میدانستند و با ضربه‌های سر علی دایی ، دربیـــــــل‌های ریز خداداد و شوت‌های کریم و هـــــــنرنمایی‌های احمدرضا عابدزاده در دنیا خودنمایی کنند با همان "تیم بی‌ادعای سیبــــــیلوهای ایرانی" که چند سالی را خوب نتیجه می‌گرفت و سرانجام پس از یک ماراتن طولانی در ملبورن و با فرار خداداد عزیزی به نقطه اوج هیجانش رسید

                 

« رکـــــورد فــــرارازمدرسه »

مدار حرکت روز هشتم آذرماه ‌۱۳۷۶ کم‌کم به میانه‌های ‌راه خود در آسمان می‌رسید خانواده ها تازه بساط سفره نهار راجمع کرده و عجیب اینکه برخلاف قاعده رفتارمعمول ایرانیان کسی اصلاً به چرت قیلوله اش نمی اندیشید ؛ بچه مدرسه‌ای‌های زیادی داشتند خودشان را از دیوار بالا می‌کشیدند تا خود را ساعتی از مدرسه ترخیص کنند و آخرین بازی تیم ملی کشورمان در راه رسیدن به جام‌جهانی ببینند ؛ دیداری که حکم مرگ و زندگی ‌را برایشان داشت و رخدادی ‌که می‌توانست فردایش حیاط مدرسه‌ها را پر از شور و هیجان کند و برای نخستین بار بچه مثبت های مدرسه هم در این فرار تاریخی مشارکت داشتند چرا که از جادوی عجیب زندگی در آن روزها‌، یکی همین بود که" فوتبال مسأله‌ای در حد مرگ و زندگی بود " اگر فرا‌تر از آن نبود [ شاید اگر یکی از نمایندگان گینس آن روز آمار جیم شدن از مدارس ایران را ثبت می‌کرد، چه بسا رکوردی بیادماندنی در کتاب رکوردهای دنیا ثبت می‌شد ] تری‌ونه‌بلز جنگ روانی را از همان تهران آغاز کرده بود و با خطرناک و ناامن اعلام کردن ایران، حتی آب آشامیدنی تیمش را نیز از استرالیا با خود به تهران آورده بود

صدای مرا از ورزشگاه کریکت بیرین ملبورن می‌شنوید

بله بازی ظهر روز هشت آذر (به وقت تهران) با هجوم وحشتناک استرالیایی‌ها در مقابل  دیدگان نزدیک به 85 هزار تماشاگر در ورزشگاه کریکت ملبورن شروع شد با تصاویر گیج کننده ای آغاز و همه را انگشت به دهان گذاشت که این سرعت در حرکت تصاویر مربوط به امور فنی پخش است یا یا حاصل رقص ساق پاهای استرالیایی هایی ست که آنروز همه چیز را برای جشن قهرمانی آماده کرده و از زمین و آسمنان بر تیم ما نازل میشدند ... در ادامه هرچه از دقایق میگذشت چشمهایمان گردتر میشد و شماره تعداد توپهایی که از زمین و آسمان روی درازه ما میریخت از کف روفته بود ... بعدها شنیدیم حتی خاکپور هم بنده خدا یادش رفته بود در نیمه چندم بازی است !

آنروز ملبورن برای شیر بچه های ایران جهنمی شده بود که واقعاً نجات از آن فقط از عهده فیلمهای هالیوودی برمی آمد که قهرمان درنبرد با آزدهای دو سر پیروز از میدان درمی آمید اما اینجا در زمین حملات مداوم استرالیایی ها قطع نمیشد و... تاکنون بازیکنانی به سریشی استرالیایی ها ندیده بودم با این همه حملات ول کن دروازه ما نبودند و فقط گل شدن یک توپ انگار آنها را آرام میکرد که به این هدف هم دست یاقتند ... در همان لحظاتی که موقعیت های 120درصـــــد آنها را شاید دستی از عالم غیب مانع میشد که گلی دریافت کنیم درست در لحظه ای که این دست غیبی به یاریمان نیامدگلی دریافت کردیم ... و چند لحظه بعد سوت پایان نیمه ، والدیر ویه را- مربی وقت تیم ملی - بین دو نیمه : «بچه‌ها، من حرف خاصی برای گفتن ندارم، بروید داخل زمین و هرطور كه صلاح می‌دانید بازی كنید  لحظاتی از آغاز نیمه دوم نگذشته بود که هری کیول باز هم شیرین کاری کرد و گل زیبایی را روانه دروازه ما کرد ... حالا دوگل از استرالیا عقب افتاده بودیم و شوق و شور جام جهانی یک جورایی انگار ازسرمان افتاده بود ...

" دیـــــوانه از قفس پرید " برنامه امشب سینمای ملبورن

همانطور که صد هزار تماشاگر استرالیایی دیوانه وار ســـــرود قهرمانی میخواندند و استادیوم را روی سرشان گذاشته بودند ، ناگهان گوشه تصویر انگار فیلمی بر پرده سینما اکران شد،...تماشاگرنما با عصبانیت تور دروازه ایران را پاره کرده بود !!داور در سوتش زد و بازی متوفق شد لنز دوربین ها به سوی تور پاره دروازه چرخید و به تبع آن چشمان ملیونها و بلکه ملییاردها به آن گوشه زمین ... بغضی غریب گلویم را میلرزاند و قطرات ریزاشک پرده دید چشمانم راتیره و تار کرده بود ... اما عابدزاده خونسرد ... در حالیکه همه از صعود قطع امید کرده بودند، او همچنان می‌خندید، گویی که هیچ نگرانی و استرسی ندارد، بی‌اعتنا به جو سنگین ورزشگاه، خودش را گرم کرد، با مدافعانش حرف زد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، بازی از نگاه او ادامه داشت، همچنان که زندگی در بیرون از این چارچوب سبز جریان داش و اوج این روحیه بخشی دو پشتک واروی سرخوشانه و بی نقصی بود که مثل پتک بر سر یکصد هزار جماعت جزیره ای استرالیا آوار شد مطمئناً تا کنون صحنه ای اینچنین ندیده بودند ... کارگردان پخش بازی یادش رفته بود دستور حرکت دوربین را از حرکات انفجاری عابدزاده بدهد

بازی برای ایران از نو شروع شده بود هرچند استرالیا با تری ونه‌بلز مغرورش، بلیت فرانسه را برای خود رزرو کرده بود اما انگار خدا فتیله غیرت ایرانی ها را دستکاری کرده بود ناگهان ساق های بچه ها صلابت گرفت و به یکباره جریان بازی را با اطمینان و محکم جریان دادند

"و ناگهان غزال تیز پا ازچله کمان رها شد "

نعویض های شاهکار والدیر ویرا نبض تیم را به طپیدن واداشت و ابراهیم تهامی در معدود دفعاتی که دروازه استرالیا را دیدیم یک موقعیت عالی بدست آورد که توپ به اوت رفت اما از آن عالی تر بود حرکت روانی و چالشی بود که با عکاسها براه انداخت و آنها را متهم کرد که با فلاش زدن و نور انداختن موجب ضعف دید وی شده اند داور بسوی آنها رفت و تذکری محکم بدانها داد ... چند لحظه بعد کریم باقری با پاس خداداد عزیزی دروازه مارک بوسنیچ را باز کرد، دوباره امید، اما استرالیا همچنان خودش را در فرانسه می‌دید، لحظاتی بعد اما ... خداداد عزیزی...لحظه‌ای که خداداد ایران را به جام‌جهانی برد و ما را به آسمان  
                             

 بعد از سوت پایان علی دایی بزرگ سر ساندرو پل مجار را می بوسد و اشک های حمید استیلی دروسط کادر تصویر نمایان میشود که چندلحظه بعد پرچم به دست همراه محمد خاکپور و پا به پای مهدی مهدوی کیا در ملبورن دور افتخار میزنند ... همه و همه صحنه هایی اند برای آنان که بازی را دیده اند همواره بدیع و بیاد ماندنی خواهد ماند تصاویری که هرگاه می بینیم بی اختیار قلبمان فشرده میشود و حس و حال عجیبی بهمان دست میدهد ... جس خوب بودن ، یک احساس غروری قابل اتکا و پشتوانه ...که این‌ روز‌ها حتی با صعود به جام جهانی هم مثل آن سال‌ها تا سر حد پرواز ما را خوشـــحال نمی‌کند. شک نکنید که تیم ملی آن سال‌های ایران، نمادی از زندگی دو دهه گذشته ما ایرانی‌ها بود !! والسلا


موضوعات مرتبط: ایــــام و مناســبات هنر و رسانه ورزشی
برچسب‌ها: فوتبال/ تیم ملی/ استرالیا/ هشتم آذر
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( شنبه 7 آذر 1394 ) ( 02:06 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :