تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - سردفتر ارواح

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

بنام خدا

                                         

         از سردفتری قدیمی و باسابقه پرسیدند : چه شد تو با وجود آنهمه علاقه واشتیاق به این شغل به یکباره تصمیم به استعفا گرفتی ؟

 

سردفتر هم درجواب  خاطره ای را تعریف کرد که ذکر آن خالی از لطف نمیباشد:

 

یکروز دفتر تقریباً خلوت بود و من هم سرگرم مطالعه بودم که ناگاه درب دفتر به عقب هول داده شد و مردی جوانی با هیکلی تنومند و درشت وارد دفتر شد ( از همون وارد شدن هایی که روح کارمندا رو درجا قبضه میکنه) و سراغ سردفتر رو گرفت ، انگشت های اشاره که سمت اتاق من چرخید چشمان جوون رو دیدم که با دوکاسه خون بطرف من چرخید و منم بی اختیار سرکج کرده و دنبال کسی میگشتم که بعنوان سردفتر معرفی کنم ... ولی طرف دریک چشم بهم زدن جلوی میزم ایستاد ،سایه هیکلش تمامیت میز ومن و کتابخانه ای که پشتم بود رو پوشاند اونقدر نزدیک که صدای نفسهاش رو میشنیدیم ... مردّد بودم برای سلام کردن نیم خیز بشم یا ... بلند شم خبردار بایستم ؛ بهرحال مطمئن بودم که به این "فولاد زره" نمیشه نشسته دست داد ! 

 

 در کسری از ثانیه موضوعاتی رو که میتونست با علت ورود ایشون مطابقت داشته باشه رو تو ذهنم مرور میکردم ( میتونست پسر اون پیرزنه باشه که به داماد مشکوکش وکالت بلاعزل داد ؛ یا برادر اون زنه که شوهر رندش اورده بودش واسه بذل مهریه  یا ...)  تو همین فکرا ... خودش پرسید : شما یادتونه ده سال قبل آقایی بنام ( ...) اومده بود اینجا ؟؟

[مردک غول بیابونی چه دل خجسته ای داشت که میخواست استرسای ده سال قبل ما رو دوباره زنده کنه ؟ ما رو بگو که گفتیم جوونه و داشتیم موردای سه چهار ماه پیش رو مرور میکردیم ] و بعد درحالیکه کوچکترین چیزی بیادم نمی اومد سر م رو تکون دادم و پرسیدم : خب ! حالا مگه چی شده؟

 

پرسید : یادتونه ازش یک امضا گرفتین ...( یعنی باید میرفتم سراغ امضاهای مشکوکی که ده سال قبل از مردم گرفته بودم ... اما هرچی زور زدم مورد خاصی یادم نیومد)

 

- گفتین برای چه کاری اومده بود؟

 

- اجازه خروج همســــــر ... بازم یادتون نیفتاد ؟؟ ( اووووه ... فکرم اصلاً به گواهی امضاها نرفته بود ، اینهمه دقت و هوش و ... آخرش لابد یکی از اون شوهرا قلابی در اومده و حالا اصلی اش اومده شکایت ... بـــــــلـ ـ ـ ـه ...)


نگاهی به بچه های دفتر انداختم ... همشون با چشای ورقلمبیده زل زده بودن ، انگار دارن صحنه مرحله غول آخر رو میبینن ... تو چشای بعضیاشون که دقت کردم ، عوضیا یه جورایی برق میزد ، شاید هم از خداشون بود که این " فولاد زره" یقه امو بگیره و مثل "تابلو ژکوند" بچسبونه به دیوار لااقلش اینه که تا یه مدت سوژه دورهم نشستن و خاطره گفتناشون با بچه های دفترخونه های دیگه جور میشه ، حتماً تا چن مدت هم میذارن واسم پشت در ،تا هروقت توپیدم بهشون یه توکی بزنن ... هنوز که هنوز این آبدارچیه قضیه یارو که قندون رو میزم شکوند و قنداش پرت و پلا شد یادش نرفته ، بی وجدان نمیدونم اون قندون زپرتی چندتا قند داشت که این بی وجدان هرروز میاد یه دونه قند از زیر میزا و مبلا درمیاره میگه :"اِااِاه—ه یه قندهم اینجاست ...( بعد در حالیکه لبخند میزنه بهم نشون میده و از زیرعینک ته استکانی اش میگه ): مال همون قندونه ... یادتون هست که آقا "فرقی هم نمیکنه که یادم باشه یا نه چون اون بهرحال این جمله رو به زبون میاره  : همون روز که اون قلچماق قندون رو شکوند رو میز دیگه... و بعد هم با کلی منت میگه :" خدا بهتون رحم کرد آقا و گرنه حواسم بود که میخواست روی سرشما بشکنه" یه بار هم جلوی یکی از آشناهای کله گنده ای که کلی باهاش رودروایستی داشتم ، بی وجدان یه قند درآورد و سوال تکراری اش رو پرسید و منم با این احتمال که اگه بگم یادم نیست بی خیال میشه و ازاتاق میره گفتم : نه ... یادم نیست ، و با سر اشاره کردم که اتاق رو ترک کنه ، اما ، اون که انگار واقعاً فکر میکرد یادم رفته گفت : چطور یادتون نیست آقا ... اون روز ، همون روزی که اصلاً حال نداشتین و از صبحش اخساس میکردین یه اتفاقی میفته ، آقا احسنت به این درک و احساستون ، وخلاصــــــــــــــــه چشمتون روز بد نبینه ؛ آقا قربونعلی تمام اتفاق رو تمام و کمال واسه مهمون ما تعریف کرد ، حتی از حال رفتنمون رو فاکتور نگرفت و اینکه اگه آزانس پنج دقیقه دیرتر می اومد زبونمون از دهن بیرون افتاده و دور از جون مرده بودیم ... نه اینکه فکر کنین مرض داشته باشه ، نه ...راستش بعد ازاون قضیه انداختمش بیرون و بعد از دوسه روز عیالش – که از اوقام دوره – تماس گرفت و کلی التماس و خواهش که برش گردونین ، راه چاره اون قضیه رو هم گفت که علاجش اینه که هروقت روده درازی کرد یه اسکن سبز از جیبمون دربیاریم و بفرستمیش دنیال خرید ...من هم دیدیم اشکالی نداشت، بهرحال خرید هرروزه قندش خرج داشت دیگه ... تو همین فکرا بودم که بهویی صدای نخراشیده ای بلندشد

 

-حاج اقا باشمام ها ؟ حواستون هست چی گفتم ؟؟

وقتی قضیه رو تعریف کرد  این بود که ده  سال پیش فردی به دروغ و باارائه مدارک جعلی که با اصل مو نمیزد ،خودش رو بجای دوستش که شوهر این خانم همراهش بود معرفی و فرم اجازه خروجش را امضاکرد و ازقرارمعلوم ماهم امضا رو گواهی کرده بودیم حالا این قلچماق اومده میگفت که اون شوهر قلابی همانوقت از دنیا رفته بود و خودخانوم هم بعد ازخروج از کشور چند سالی رو توی غربت زندگی کرد و بعد درگذشت !!

 

خلاصه ... اصل قضیه

 

خب لابد با خودتون میگین این جوان تنومند با اون شوهر اصلی اون خانم مرحومه نسبت داره و حالا هم اومده شکایت ؟اما خیـــــر

 

 این آقا نوه اون کسیه که به دروغ خودش رو جای شوهر جا زده بو د ...و حالا اومده میگه که پدربزرگشون ازاینکه نسبت به دوست صمیمی اش مرتکب اون اقدام و اجازه جعلی شده بود دچار عذاب وجدان شد و با همون حالت چندسالی رو بیشتر دووم نیاورد و مرد

 

اما از قرار معلوم دیشب پس از مدتها پدربزرگ محترم اومده توخواب این نوه قلچماق ... وبهش گفته که روحش تو ترافیک برزخ گیر کرده و اصلن آروم و قرار نداره ... و میزده تو سرش که ای کاش جعل نمیکرده و از این حرفها .... بعد هم آدرس دفترخونه  ما رو داده به ایشون و  گفته برو به اون سردفتر بگو نمی گذرم ازش که اگر درست احراز هویت میکرد من اینجا سرگردون نبودم و روحم آروم میگرفت...بهش بگو منتظرش میمونم  !

 

ایشون هم درست طبق آدرسی که درخواب بهشون الهام شده صاف اومده بود دفترخونه و حالا جلوی میز بنده ایستاده و میگفت : حلالت نمیکنم که باعث شدی روح پدربزرگ مرحوممون تو اون دنیا یه دست یه پا علاف بگرده !!


و اینجوری شد که بعد از رفتن  اون جوون، بنده همون روز شال و کلاه کردم و رفتم استعفا دادم ، راستش هرچی فکر کردم دیدم یه عمریه داریم با هر شکایت و ادعای ناصواب و بی حساب این جماعت از این دادگاه به اون دادگاه یه لنگه پا گز میکنم...خداییش دیگه با جماعت ارواح و اجنه و دادگاهای برزخ و ... نمیتونم طرف بشم

 پایان                                                                                                 



نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( دوشنبه 23 تیر 1393 ) ( 02:54 ق.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :