تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - و ... ناگهان چه زود دیر میشود

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

آدمای زنده به مهر ومحبت نیاز دارن و مرده ها به زیارت شبهای جمعه و خوندن فاتحه... آدمای  زنده ، بودنشون رو باید باور کرد و مُــــرده ها نبودنشون رو !!

آدمای زنده (حتی اگه کوهی از تشویش و نگرانی بردوششون باشه) رو میشه با دوکلمه حرف «از جــــنس دلجویی و همدلی»  سبکـــــبارانه آرامش بخشید .. اما برای آرامش روح مرده ها باید استغفار از خدا طلبید !

 در وقت سختی و گرفتاری ، دست یاری رساندن از خصایص آدمهاست و درعوض از سرنوشت مردگان و رفتگان باید عبرت گرفت ...

اما جای تعجبـــــه که چرا ما آدمهای - به اصطلاح - زنده تو این مسایل برعکس عمل میکنیم !! به مرده ها سر میزنیم ،براشون گل میبریم و میـــــشیـــنیم کنارسنگ قبرشون درد دل میکنیم، از بی حرمتی یـــا نسبت دروغی بستن  به آنها شدیداً خودداری میکنیم...و چه بسا تو بیاد آوردنشون هم با افراط ،خوبیهای نکرده و نداشته رو به حسابشون میذاریم تا باقیّاتـــــــــشون صالحات بشه؛ امـــــــــا در عوض فاتحه  " احساس یک زندگی خوب " رو برای خودمون میخونیم ؛ بی اعتنا به درد و گرفتاری همدیگه ایم ، بجای قدرشناسی و شکر خدا و خلق خدا بنا رو بر گله و شکوه و غرغر کردن میذاریم ...ازدیدن خوبیهای همدیگه ( فقط برای دوری از تبعاتش ) بظاهر چشم می پوشیم و درمقابل ذهن و فکرمون را با عذر و بهانه های واهی برای تنفر و ناراحتی از همدیگه انباشت میکنیم ... به هزارو یک دلیل از همراهی و همنشینی با اطرافیانمون دریغ میکنیم تا مبادا خلوتمون به هم بخوره و یا کسی از تعلقاتمون سردربیاره و چندین مورد دیگه ... خب معلومه دیگه جایی برای "احساس داشتن یک زندگی" خوب نمی مونه!                              

کاش همیشه میدونستیم که فرصت با هم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست و عادت کردن به دوری ازهمدیگه از اونهم کمتر !! و هر نوبت دریغ از دلجویی همدلی و دلداری به دیگری یعنی قدمی از هم دورشدن ... و قدم به قدم اونقــــــــدر دور میشیم که وقتی چشم برگردونیم جای  قدمهامون علفهای هرز روییده ای رو میبینیم که راه بازگشتمون رو پوشونده !

 

 ما آدمای زنده برای باورهامون برای اصول بدیهی رفتارمون و... آنچــــــنان کلاف پیچیده ای بافته ایم که حتی برای ابراز یک احساس بدیهی و ساده اول اونرو تو ذهنمون محاسبه میکنیم که چه پیش میآ د و بعد ... 

خوبیهای همدیگه رو به روشنی می بینیم اما از ابراز یک تشکر ساده دریغ میکنیم - چون با محاسبه و ... پی به نتیجه ای بردیم که بهمون تذکر میده که این کار " کسر شان ماست و ما رو کوچیک میکنه "  وخب وقتی نتیجه محاسبات ذهن ناقص ما برخلاف احساساتمان باشد آنچه بدست میاد یک "صفر " یاهمان هیچ ... هیچ در انجام کارهای نیک هیچ در رضایت از رفتارشخصی هیچ در لذت از زندگی و ...اندر هیچ اندر هیچ          

  وبدینگونه تهی میشویم از احساس مهربانی ؛ صداقت از عشق و عاطفه ! من برای تو ؛ تو برای او و او برای همه ... وقتی ذهنمون همچنان درگیر محاسبه ست و با همین ذهن ناقص خود عاجزیم از برآورد اینکه دریغ ورزی های ما چگونه دل دیگری را میازرد و ناتوان از درک حاصل جمع این دل آزردگی ها که میشود "دلزدگی" و انباشت دلزدگی یعنی مرگ انگیزه... ودیگر انگیزه ای نمیماند تا نبض دلهامان بر مدار عشق ورزی مهربانی و قدرشناسی بطپد 

واین نتیجه همان فرمولهای محاسباتی ماست  محاسبه عوارض مهربانی، محاسبه تبعات قدرشناسی ؛ همدلی و دلجویی  و خلاصه هر آنچه برای با هم بودنمان مثل نفس بود برای حیات ..وما دریغ کردیم هی دریغ وهی دریغ وهی دریغ ! 

... وناگهان چه زود دیر میشود؛ 

تا بخود بیاییم لحظه ها به پایان رسیده و ما می مانیم و حسرت یک تبّسم ... و حسرت لحظه های همنشینی کنار هم که هزینه اش کمی لبخند بود و نوای همدلی و حالا دیگر به هیچ قیمتی نمیشاید ... و اونوقت لحظه ها فقط با مرور خاطرات میگذرند ... خاطرات روزهای از دست رفته !! روزهای خوش زندگی کردن ... که دیگه فقط یادی از اونها میمونه ؛ مثل یک "بغض سنگین دیرینه " که چنان در گلویمان ته نشین میشود که زنده ایم اما احساس میکنیم مُـــردیم و روحمون فقط دردنیای زنده ها پرسه میزنه!        

                                   

   پس همدیگر رادریابیم تا این ته مانده نفس به شماره نیفتاده ... تا آنقدر دور نشده ایم از هم که علفهای هرز راه برگشتمان را ببندد




موضوعات مرتبط: شعر و ادب
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( سه شنبه 5 آبان 1394 ) ( 02:59 ق.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :