تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - روزگار بی قهرمان ما ( به بهانه یازدهمین سالمرگ فرهادمهراد )

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

یه مَـــــرد بود ... یه مــَـــــرد

[از دوردست زمزمه ای غریب میاد ؛ درامتداد غربت پاییزی ...توی اون فضای سربی رسیده به اعماق خاکستری زمستون ... تو یه غروب دلگیر ؛که قُمـــــری ها بیقرار نرمی بابونه و پیچـــــش یاسمن ها میشدن ؛ قرار بود ماه بیاد بیرون ... از روی میــــــــــدون ...رد بشـــــــه خندون ؛ اما نیومد ]

اینا فانتزی های یه نسل بود ،نسل فرهاد ؛ نسل آرمان ... که میخواستن تو اون شبونه هایِ غرش تفنگ و بوی باروت؛ دنیای دیگه ای بسازن ... از پشت دریچه خون ... ازمیون هراس و رخوت ؛ و ازلابلای زنجیرها راهی باز کنند به خورشید ...نسلی که شعر کلام سرافرازانه اش بود و  آوازش طنین خنجر و زیتون ! نسل شاملو و گلشیری و شبهای شعر و گوته ؛ نسل چپ های سبیل چرب کرده و گلسرخی ها و یاغی های اعدامی و "عصیان" ترجمان اون دورهمی ها بود ؛ امـــــــــا ... فقط این نبود ، حتی اگر سهراب سپهری و فریدون مشیری و حمیدمصدق را هم داشتند  همون شاعرایی که از"خاطرات شبهای مهتابی کوچــــــه " میگفتن و از " آب را گل نکنیم " همنسل این یاغی ها بودند باز کارنامه هرکدوم از اینها بی طغیان و فریاد نبوده ؛ کارمانیست شناسایی راز گل سرخ / کارمــــــا شاید اینست / که درافسون گل سرخ/ شناور باشیم (سهراب سپهری)


و صبح از راه رسید با زخمه برگیـــــــتار ...خورشید براجساد خونین طلوع کرد و هزار کوکب سرخ پایان شب را گواهی دادند ... ستاره از پی ستاره خاموش و فوج فوج کبوتر ازگوشه بامهای شهر پریدند ... و تو اون فضا دلگیری که از ابر سیاه خون میچکیـــــد ؛ مرثیه تنهایی مردان جمعه با صدای خش دار مردانه ای سروده شد ...با صدایی که شبیه هیچکس نبود ؛ شبیه صدای اندی نبود ... خود فرهاد بود که گویی از غنچه های زخم بر"سینه لورکا " میتراوید از ستاره های خونین بر سنگفرش کوچه های مادرید و ازحنجره هیزم شکنی که در جنگلهای ویتنام سوت زنان نسشته درکمین هواپیماهای آمریکایی ! و اینها روایت های کافه های آنروزها بود ؛ اونروزها که تو بساط هیچ دستفروشی تی شرت " چه گوارا " پیدا نمیشد و همه میخواستند خود "چه "باشن [یاغی و طغیانگر] فرقی نمیکرد که صادق کرده باشن یا مهراب شاهرخی !! و یکی هم شد فرهاد ... شد صدای اعتراض نسلی که داشت فریاد زدن را از خاطر می بُرد!

دنیـــــا از آرتور و ویکتور خارا به بیتلز و پینک فلوید میرسید ؛ میراث همه یکی بود "طغیان و فریاد " دنیای آنروزها مثل جهان غمگین ما که نبود ... دنیای جاستین ببیر و مورتال کمبد نبود ... روزگارِ زخمهایی داشت که زانوی شلوارها را پاره میکرد ؛ زخم واقعی ، زخم خنجر ...زخم مردانه مردهایی که نماز مرگشان غرش موج خشم بود ... آنروزها نامردها هم تیزی را رخ به رخ میزدن از مقابل ! 

و مرد تشنه ای بی لب با لبهای تشنه به عکس یه چشمه نرسید تا ببینه ...قطره قطره ،قطره ی آب، یه مرد بود یه مرد

                                                                               [http://www.aparat.com/v/V3620

کلیپ ترانه « یه مردبود یه مرد » از مرحوم فرهاد

هیچکس نمیپرسید چرا آنگونه بود ...آخه مَرد بودن که سوال نداشت ؛ اما چــــرا اینگونه شد ؟ چرا نسل آرمان ها ، نسل قهرمانها  و ضد قهرمانها تبدیل به روزگاری شد که سلطان موسیقی معترض امروز ما باگردنبد و النگوهای مردانه اش حیران در میان راه پله های همکف و زیرزمین و آن یکی مدل چرم شده؟ ... و شاعر معترض سرشناسش هم محکوم پرونده های اعتیاد ؟؟ چه بلایی بر سر روزگارمان آمد که ازقهرمان تهی شد ؟ چه شد که آرمانها رنگ باخت و برای ساده‌ترین شکل سرودن کم آوردیم ... از "یه مرد بود " رسیدیم به "اونو ولش کن اون مرد خسته است"

چه شد که آوازهایمان شوره زار ترانه شد در عبور شتابان زمانه؟ مثل مشق هایمان که رنگ واقعیت گرفت مثل قصه شب نشینی گرگه و چوپان !! و حالا در این روزگار رخوت و بیحالی که قهرمان زنده را هم دیگر نفسی نیست ترنم صدای فرهاد سکوت بلندی ست، پرسه در کوچه پس کوچه های شهر، بی آنکه کسی بشناسدش !... حالا دیگر کسی پاسدار حرمت آن حنجره خشک نیست که از رطوبت قایق شکسته نمینوشید ؛ و کارمان فقط شده ظهور دمادم ترانه و خاطره : یه مَـــــــرد بود ... یه مَـــــــــــــرد !!           

         ************************************************************

من آن انسان آرمان گرایی که قهرمان ها را ناجی جامعه میداند نیستم اما مطمئنم فرهاد اگر بزرگ بود و بزرگ ماند به خاطراخلاق آرمانگرایانه اش بود چون انسان بود و انسانیت داشت و بعد صدای بی ادعایی که در احساس انسان حماسه می آفرید ... مرثیه ای که برای روزگار تهی از هیچمان میخوانم برای اینست که چندی است خالی ام از حس شنیدن چندقطعه موسیقی که شور و حالی به آدم بدهد؛ از حس خواندن چندتا مقاله جامعه شناسی مردم شناسی و... و سرشارم از حسرت خوب خواندن و خوب شنیدن و خوب ماندن ... تاریخ ما سرشار حسرت است چون گندمهای سوخته بوی حسرت میدهند و من هم دلزده ام از تنورهای تهی ...و درگیر این چالش فکری ام که چرا فرهادیکی بود و یکی ماند ... چرا ائنه شکست و فرهادتکثیرنشد شاید هنوز باید بخوانم که : که یه ستاره ... بچکه مث یه چیکه بارون به جای میوه اش نوک یه شاخه اش بشه آویزون/ یاحق




موضوعات مرتبط: گاهنوشت نوستالژی جامــــــعه
برچسب‌ها: قهرمان / فرهاد مهراد/ ترانه
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( دوشنبه 10 شهریور 1393 ) ( 08:45 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :