تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - عکسهای رمضانی

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

                                        عکسهای رمضانی ( بازنویسی )                  

تا لحظاتی دیگرنوای اولین اذان ماه رمضان در کوی عاشقی طنین انداز خواهد شد ، خانه ها بوی خدا میگیرد و نردبانی تا آسمان برافراشته میشود ،چندسالی ست که و ... موجب  گردیده و شاید بلحاظ مشکلات اقتصادی و چند شغله شدن افراد خانواده ؛دیگر مثل قبل سفره های دورهمی در خانه ها پهن نشود ... اما بهرحال رمضان سفره های زلالی میگستراند که از عنایت لایزالی پررونق و باردیگر خانواده ها را دور هم جمع میکند [ یاد قدیما بخیر ... نون سنگک و پنیر خرما،ریحون نعناع ، آش و شله زرد استکان های چای و زولبیا و بامیه ... چهره های زرد و لب های سفید ...لجبازی عقربه های ساعت دیواری ،پارچ خاکشیر و قاچ های هندوانه .. غش  ضعفه رفتن ها و... پس کی اذان می گوید؟؟]

پهن کردن سفره افطار در حیاط خانه‌ها ؛ آب و جاروی حیاط و اتفاقات دل انگیز دیگری   ساعتی قبل ازاذان و آب دادن  که یادآوردن هر کدام ازآنها ذهنمان را به چالش میکشد

کاش عکسی بودیم درآلبوم ... عکسی ازآنروزها، آنروزها که هنوز اینقدر از خدا دورنشده بودیم !

عکسی از..لحظه های بعد ازافطاری:یه عکس فوتبالی از چندتا پسربچه با تیردروازه هایی بردوش توپ دو لایه لاکی در دست ...با کتونی چینی و های هوی زندگی در کوچه های قدیمی

یا همین چند سال پیش که  دراز به دراز میشدیم وسط سالن روبروی تلوزیون و با پلک های سنگین زل میزدیم به طنازی حمید لولایی و رضا عطاران درخانه به دوش و یا سیروس گرجستانی در متهم گریخت 

کاش عکسی بودیم از وقت سحر ... وقتی مادر غذا رو گرم میکرد و ما گیج و منگ نشستیم دور سفره ...سفره سحری که همه چی توش  بود ...هول و ولای لحظه های آخر،سرکشیدن چای و قرقره کردن دهان و .... دعای معروف سحر 

 کاش عکسی بودیم از کلاسهای سنگین رمضان پشت نیمکت های سه نفره [ همه کسل ،همه خمیازه ..یه تخته سیاه پراز مسئله و خطوط و خطاطی و یه معلم که وقتی داره حرف میزنه همه گوش به زنگ خونه اند ] و 10دقیقه زودتر تعطیل شدن انگار بزرگترین آرزوی زندگی مون بود

 عکسی از دم دمای غروب با یه کاسه آش دردست ...چیدن زولبیا و بامیه ... و ... شبایی که با زهم مهمون داشتیم ...شبهای رمضوان شبای مهمونی بود ... اصلاً اون شبا کسی توخونه اش بند نمیشد شبهایی که ما هم آزاد بودیم هرجا دلمون خواست برسم و هرساعت که شد برگردیم خونه !!عکسی از دم دمای غروب با یه کاسه آش دردست که هی میذاشتیم زمین خنک بشه ...نصفش توی راه میریخت ...چیدن زولبیا و بامیه ...ناخنک زدن و ... شبایی که با زهم مهمون داشتیم ...شبهای رمضوان شبای مهمونی بود ... اصلاً اون شبا کسی توخونه اش بند نمیشد ... شبهایی که ما هم آزادبودیم هرجا دلمون خواست برسم و هرساعت که شد برگردیم خونه 

کاش عکسی بودیم عصرها بغل دست خربزه فروش که داد میزد "آب قندخربزه ... ضدطلسمه خربزه ... " وقتایی که هی تُندو تُند به ساعتمون نگاه میکردیم که چرا عقربه هاش تکون نمیخوره ...عکسی از شبای پشت بوم و شمردن ستاره ها تا خواب بیاد...سحر بیاد...دعا بیاد...

  عکسی بودیم بی کنایه و بی ادعا که توش کسی به فکر انداختن و دودره کردن هیچکه نباشه ... عکس آدمایی که جز قضاوت کردن دیگران کار دیگه ای هم بلد باشن [یه عکس از آدمای ساده ... بی تهمت و بی حرف و حدیث ]عکس غروب بایه تخت چوبی گوشه حیاط ... یه عده دورش نشستن و غصه فردا رو نمیخورن ... فردای چک و قسط و هزار بدبختی و بیچارگی ... عکسی از شبهای قدر و قرآن به سر و مثلاً ما ساکت و باادب نشستیم و توجه می کنیم ...زور زدن به حدقه چشم و ... نیومدن اشک...شایدگریه زودبود واسه ما و شاید سوژه ای برای گریه نداشتیم [ نه مثل حالا که اشکهامون پشت پنجره چشمهامون منتظره سایه داره     

اصلاً کاش عکسی بودیم که گوشه اش نورخورده یا تصویرش کمرنگ افتاده ... اصلن هرچی باشه فقط یه جورایی  پشت زمینه اش اونروزها رو یادمون بیاره که خدایی میشدیم فقط یه عکس که بوی اونروزها رو بده ...عکسی ازغروب هاش،سحرهاش و ... همون اونروزایی که ساده و معمولی  بود ولی خیلی وقته ازمون دور شده و حالا میفهمیم که اونا روزهای خدایی مون بود که رفت       یاحق    




موضوعات مرتبط: دیـــن و آئـین شعر و ادب ایــــام و مناســبات
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( یکشنبه 8 تیر 1393 ) ( 06:07 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :