تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - به بهانه سومین سالمرگ اسطوره آبی مرحوم ناصرحجازی

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

مثل قهرمان فیلمهای کیمیایی
بنام خدا

او گزینه خوبی برای بازی در نقش اول فیلمفارسی های روزگارش بود این را میشد از چهره جذاب و قد وبالای خیره کننده اش خواند !! ... اما «ریشه های فکری و باورهای ریشه داریش»روایت دیگری داشت[او ازجنس قهرمانان سینمای مسعود کیمیایی بود ] کاراکتر عاصی و خسته با قلبی زلال که پشت نگاه پرمز و رازِ و عصیان زده اش پنهان مانده بود !اما او تاآخر عمـر آری تا آخر عمر بازیگر نشد!! و هیچ پیشنهادی برای بازیگری حتی برای لحظاتی کوتاه را نپذیرفت

او از كوچه پس كوچه هایی می آمد كه هنوز هم بسیاری از بچـــــه های آن نسل با لحنی نوستالــژیك و با آه و حسرت از آن یاد می كنند؛از روزگاری كه آدمها از جنس دیگری بودند و خیلی چیزها معنی واقعی خود را داشتنـد او هم تمام عمر فقط نقش خودش را بازی کرد درست مثل قهرمان فیلمهای کیمیایی، 

 پلان به پلان زندگی اش ،حکایت شوریده حالی را به صحنه برد که بود که در هزارتوی رنگ به رنگ جامعه حدیث عصیان خود را تنهای تنها روایت میکُـند ؛تیم به تیم و بازی به بازی  ! نه هوای سکوها را داشت و نه هیچکس و هیچ جای دیگری را !! و بدینگونه در نفسگیرترین سکانس حیات خود زخم تیزی را در پشت احساس میکرد اما باورهایش را قربانی هیچ مصلحتی نکـرد ؛میتوانست بازی را ببرد اگر آنی از نقشش درمی آمد،اگر اندکی و فقط اندکی خودش نبود !! اما او همچون قهرمانهای سینمای کیمیایی  كرنش را بلد نبود و با زخمهایی که تیغ دشنه و خنجـــــــر میخراشند ازپادر نمی آمد ؛ زندگی اش سراسر مبارزه بود و فرقی نمیکند که دفاع تازه به دوران رسیده ذوب آهن باشد یا فلان سیاستمداری که میخواست از محبوبیتش رأی جمع کند و او پا نمیداد
در سکانس بازی سایپا هم وقتی در مستطیل سبز به جای توپ گرد ، واژه ها آنقدر غل خوردند که تغـــییر ماهیت دادند باز هم او بود و برشی از سناریوی  فیلمهای کیمیایی و حدیث پشت و حنجــر !!

روزنامه ها فردا برایش تیتر زدند: او مــُــــرد ؛ درست مثل رضاِ ی فیلمهای کیمایی که یک جایی یک جورایی میدانستنیم اگر ازپابیفتند دوباره برمیخیزند آخر برای آدمهایی چون او  «مرگ پایان کبوتر نیست» نه زخم نامردمی و نه بی مهری روزگار و نه احکام غریبی چون «قانون 27 ساله ها او را از پا درنمی آورد دست تقدیر اگر او را محجورانه آنسوی مرزهای جغرافیایی برد و در هوای دم کرده خلیج شرقی بنگال طراوت را ازنفسهایش گرفت، ققنوس وار بازآمد و با تیمی بی بضاعت ، پرسپولیس بزرگ دهه شصت را با تمام نامدارانش به زانو درمی آرد و دوباره تصویر اسطوره وارش بر جلدنشریات نقش بست و البته با چهره ای که غبار ناملایمات زمانه خطوط کمرنگی برآن هاشور زده بود با سیگاری در دست ؛ که بعدها خودش میگفت: میراث دوری از وطن ست ... بادگاری از هوای غربت ؛ وقتی درباره خاطرات بنگال که توی اتاقک نمور و سیاه یک مسافرخانه میخوابید و هیچکس عظمتش رابیادنمی آورد حرف میزد موهای ما سیخ سیخ میشد و او اما احساس غرور میکرد بغض ما میشکست و او هیچ رقم شکنندگی درصدایش نبود چشمهای ما خیس میشد اما او میگفت تصاویر خاطرات روزهایی که درغربت درقطارهای کثیف چندین شبالنه روز سفر میرفت و درزیرپله های نمور و کثافت میخوابید و درپارک های سرگردانی سیگارمیکشید همیشه مثل فیلم ازجلوی چشمانش رد میشوند  
آمدن او به استقلال هم درست مثل از راه رسیدن قهرمانان سینمای کیمایی بود " پاشنه کشان ؛مثل همانان با جواب سلام یک محله یک شهرو با سلام و صلوات آمد؛ او آمده بود درفضایی آلوده به ریا و دروغ میخواست سالم زندگی کند
و به خاطر یک لقمه نان و یک منصب نزد این وآن سرخم نکند و با همان صلابت از زیرِ گذر لوطی های ملامت کُش روزگار رد شود اما در میانه راه ؛ فضای ورزش
توپ گرد که بوی کهگنگی مردانه اش را تاب نمی اورد به هر عذر و بهانه سخیف نفسش را به شماره مینداخت و به جرم شرافت به چوب بی مهری و تخریب مینواخت و او باتنی زخم خورده و پردرد یک تنه در مقابل هجمه ها و ناملایمات ایستاد !! درزمین بازی میباخت اما همیشه یک تنه پرچم آن را بالا نگه میداشت و باورهایش رنگ نمیــــبا خت درست مثل سینمای کیمیایی که در بدترین روزهای خودش هم حداقل یک سکانس به یاد ماندنی، یک دیالوگ ماندگار، یک حال و لحظه درست، یک آن ماندنی داشت که قلبها را به طپیدن وادارد ...او هم پای رفاقتش چنان می ایستاد که رفیق را از از رو بُرد ...و در سکانس های پایانی اش با استقلال که نفسهایش دیگر از تنگنای دالان تنگی که آدمهای کوچک دور و برش برپا کرده بودند بالا نمی آمد در تلاقی نگاهی عمیق و نافذ  به ارزش های رو به زوال مستطیل سبز و نگاهی آمیخته به حسی غم خوارانه برای تیم محبوبش سردرگم وار مانده و به آنها که نام اسطوره ایش را در پشت پرده تعاملات و زد و بندهایشان کنار اسمهای کوجکشان جا میدادند فقط پـــــوزخند میزد !!

و چقدر دلهره آور و رقت انگیزست برای آنانکه هماره او را در مصاف با موقعیت ها در هیبت یک قهرمان با همان غرور و عصیانیتی تنیده در دل تلخی درام های عمرش دیده و با قهرمانی هایش خندیده و لب گزیده اند حالا جهره اش را همچون کاراکترهای سینمای مسعود کیمیایی می دیدند که بغض سنگینــــی را که غرورش مجال شکستن نمیداد فرو میخورد و با خنجری در پشت پوزخند تلخی  از فرط عصبیت و عصیان نثارشان میکند!! [خنده ای که دردناکتر از هر شکنجه است]

و چه شکنجه ای است از آنها که به شوق تیترهای جنجالیپیشخوان دکه های روزنامه فروشی را زیر و رو میکردند تا جدیدترین ورژن از تهمت ها و تخریب ها را برعلیه قهرمانشان بخوانند حالا مدام پیام و یامک و ایمیلهایی دریافت کنی که متن آن شعری ست که سرمطلع تمام دوران حیات اسطوره بود

             من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی/ ولی باخفت وخواری پی شبنم نمیگردم


و چه حیرت آورست از همانها که روزی انواع یاوه ها و کنایات ایجاز و ... را که از سوی یعضی ها به سمت تندیس اسطوره پرتاب میشد نقل زبانشان میشد حالا در هرجمع و محفلی مدام بیادت میاورند که قهرمانشان از پرواز زاغهای بی سروپا گله مندبود !!

و چه حسرت بارست که به جای همراهی و همدلی با قهرمان یکه تازی که  زمانی یک تنه به قلب کجی و نامرادی می زد و با گوشت و پوست و استخوان و با هر چه جان داشته به جان نادرستی های این مستطیل سبز می افتاد ؛ حالا فقط خطوط پیشانی را درهم کنند و نشانه های اندوه را به زور در  امواج چهره خود بچپاندند -که یعنی با زخم خوردن قهرمان عاصی اش به تنگ آمده اند - و از دیدن تلوتلو خوردن قهرمانشان هر چند ثانیه آهــــــــی ممـــــــتد و عمیق بکشند!! و دراکران حساس ترین سکانس ها، سرشان را از ترس و شرم پایین بیندازند تا مبادا خاطره روزهای بزرگ و ماندنی گذشته اش را خدشه دار شده ببیــــــنند. سرشان را پایین می اندازند تا مبادا قهرمانشان رنگ قهرمانی نداشته باشد یا قهرمانی اش باور پذیر نباشد و برای آنکه سکانس زخم خوردن دردناک قهرمان به تراژدی ناخواسته ای تبدیل نشود سکوت میکنند ... برایش هو نمی کشند و  دل نگرانند مبادا کسی آنسوتر اولین سنگ را پرتاب کند ... عاشقان اسطوره در فراسوی مرزهای جنون سرگردان و حیران دلنــــــــگران جام پرغرور و صلابت اسطوره اند مبادا ترک بردارد آخـــــر میدانند او نه خم میشود نه انعطاف میپذیرد درست مثل مردان نقش اول سینمای کیمیایی ..مثل قهرمانان خسته وسترن و آدم های رویین تن آثار سیاه و سفید هالیوودی و حتی مثل ضد قهرمان های تلخ اندیش فیلم های سالهای بعد ازجنگ جهانی !!
                                  

و عاقبت نفسهایش به شماره افتاد ؛وقتی که دیگر نای ایستادن نداشت...اما هرگـز اجازه نداد تصویری از خمیدگی اش حتی به اندازه برشی کوتاه از جدال جانفرسایش با عفریت سرطان دیده شود و درست مثل قهرمانهای سینمای مردانه کیمیایی که سکانس آخر، تصویر امتداد منحنی تنی زخم خورده و پردرد بر پرده نقره ایبا درج واژه پایــــــــان اکران میشود ، بی آنکه قهرمان برزمین افتد و بر آسفالت سرد خیابان محجور و غریبانه رها گردد و این ترجمانی بر « مرگ پایان کبوتر نیست » ... و بدینگونه آخرین سکانس اسطوره روی تخت آهنی سرد بیمارستان کسری درحالی رج میخورد که برای گرفتن عکس یادگاری با او هنوز کیلومترها صف ایستاده اند ... آری او ناصـر حجازی ست که  در روزگار انقراض اسطوره ها  با رفتار و گفتار صادفانه و بی پروایش ؛ که هیچ وقت ....هیچ وقت ذره ای بوی بازی و نقش آفرینی نمیداد سمبل اعتراض و عصیان شد و در فرهنگ واژگان زبان و قلب مردم اسطوره ای بی بدیل لقب گرفت ...حالا فرجام او پهنه خاک سردی است که پوسته خاطرات را در ذهن ها ترک می اندازد ... راستی او هنوز هم اسطوره ست یا مثل قهرمان های سینمای کیمیایی در گذر از دالان روزگار بوی روزمرگی گرفته    یاحق /!!




موضوعات مرتبط: شعر و ادب ایــــام و مناســبات نوستالژی جامــــــعه
برچسب‌ها: استقلال/ ناصرحجازی/ اسطوره/ مسعود کیمیایی
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 1 خرداد 1393 ) ( 04:00 ق.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :