تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - مــــــــــــادرانه / روایت دوم :آنروزها هنوز مادر نبود

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

روایت دوم / آنروزها که هنوز مادر نبود

از وقتی خودمان راشنا ختیم حضورسایــــه زنی مهربان رادرجای جای زندگی احساس کرده ایم و با بودنش جای خالی هیچ چیز و هیچ کس را نفهمیدیم، او جای تمام نداشته ها را پر میکرد ،وجودش معنای هستی ما و دردهایمان،نگاهش آرامش بخش بی قراری ها و آشفتگی هامان و شانه هایش مامن بیتابی ها ی ما بود ، توصیف هزاران صفت و واژه در شرح حال این موجود را میتوان ردیف کرد که فعلاً مجال آن دراین مقال نمیگنجد،هرچه هست انگار فقط برای مادری کردن آقریده شده و حکم رسالتش درعالم خلقت را مــــــــــُهر « مادرانه» خورده تا نصیبش ازاین روزگار فقط احساس دلشوره و دغدغه و دلواپسی باشد، این نوشتار را نه با ادعای فمنیستی و نه با اصطلاحات کلیشه ای حقوق زنان و ... که مبحثی متفاوت و به پاس قدرشناسی از مادر تقدیم حضورتان میگردد:

                   ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئــــــــــئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئـــــــــئئئئئئئئئئئئئئئئئـ

در اکثر خانه های ما  آلبومهایی از عکسهای خانوادگی قدیمی هست که گاهی وقتها با حس نوستالژی و مرورخاطرات به سراغشان میرویم و لحظاتی رابه تماشای روزگار جوانی بزرگان خانواده و فامیل (با قیافه هایی که حالا کلی تغییر کرده) میگذارنیم گاه دلتنگ و گاهی از خنده روده بر میشویم...این عکسها هر کدامشان روایت یک قصه اند ! وبا دیدی رئالیستی میتوان آنها را شواهدی تاریخی برشمرد که در درون خود حقایقی را نهفته اند ...لابد درمیانشان عکسهایی از جوانی پدر و مادر دیده اید؟ آنروزها که اندامشان رعنا و کشیده بود و با چشمانی  که برق شیطنت در آنها میدرخشند زل زده اند به دوربین؛با چهره هایی بشاش و سرزنده که سخت است باور اینکه اینها همان پدرو مادر خسته و بی حوصله و اغلب غرغرویمان اند ! درواقع این خاصیت عکسهای قدیمی است که شواهدی بر روزگار خود بشمار می آیند؛ آنوقت ها که هنوز مادر رسالت مادرانه خویش را آغاز نکرده بودند و درجریده عمرش نشانی از فراز وفرود دغدغه های مادری به طبع نرسیده بود

اگر تمام اجزای عکس را با دقت نگاه کنید: در هرکدام ازآنها گوشه ای از خاطرات و داستان زندگی مادرانمان نهفته است !! آنروزها راکه جوان بود شاید همقد امروز ما می بینی معصومیتی در زلالی چشمهایش موج میزند!! درچهره اش نه ازخستگی اثری هست و نه از کمترین چین و چروک !! دنیای او هم پرهیاهو بود اما ساده و صمیمی !!لباس شیک و مد روز میپوشید! اصلاً انگار قبل از عــکس گرفتن کلی به سرو وضعش رسیده؛شاید حالا بدانی چرا گاهی برای عکس گرفتن کنار تو حوصله شانه کردن موهایش را هم ندارد ... و تو با آواری از غرزدن و نیش و کنایه که [ هیچی حالیت نیست و توباغ نیستی و ...]سرش را بدرد می آوری و او حتی به رویت نمیاورد که هرکدام ازاین عکسهایش را با مدلهای مختلف مو گرفته ... گاهی مدل كُرنلی  زده و گاهی جرج پپاردی !! ... او چیزی نمیگوید مبادا در ذوقت بزند و آزرده شوی ! می بینی که در بعضی عکسها با خوش سلیقگی ،شال سرش را برای خود چه شکل و فرمی داده و جست و خیزکنان با دیگر دوستانش دشت و طبیعت را روی سرشان گذاشته اند؟؟...میتوانی حتی شادی شان را هم احساس کنی ...با صدای خنده هایی که در دشن و دمن می پیچـــــــد شاد و خندان میدوند و لابد فریاد میزنند :...وا ی خدای من مـُـــــــــــردیم از خوشی !!

                                                                      ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئـــــــــئئئئئئئئئئئئئئئا

 [ احساس میکنی از حدود زمان و مکان بیرون زده ای و رفته ای به روزهایی که درتقویم واقعی ات وجود نداشتند هرگز نبودی  اما حالا انگار در لحظه هایشان قدم میزنی ... حتی حال و هوای آنروزها را هم میتوانی احساس کنی مثلاً تصویر آسمانی ،که از تراکم ابرهایش بارانی دل انگیز را حکایت میکند] و تصویر مادررا می بینی که لبخند بر لب ایستاده زیر باران؛بی هیچ چتر و سایبانی ! چنان بارانی که کاکل موهایش را که اززیر روسری درآمده خیس کرده و مثل یک رشته سیم چشبانده به پیشانی اش!! یا در عکس که از یک روزبرفی در همان کوچه قدیمی گرفته :بین دو ردیف از کاج هایی سپید و در آغوش یک آدم برفی تپل که درنهایت ذوق و زیبایی ساخته شده !!از همان عکسهاست که دیدنش مجابت میکند به گفتن یک «آخــــــی» !! طفلک مادر که بارها از مهارتش در ساختن آدم برفی میگفت و تو سربسرش میگذاشتی!

دوباره همان هوا و همان کوچه و تصویری از مادر که پا درهوا با کله در برفها سقوط میکند ... شاید آنسوی کادر خاله ات او راهل داده یا یکی ازدوستانش،زیاد مهم نیست اما حضور شاد و سرخوشانه مادر در آن حال و هوا برایت جالب است !حتی اگر به بهای یک سرماخوردگی شدید باشد از جنس همان ها که شب باسگ لرزه و عطسه کنان زیر پتو غرزدنهای مادرش (مادربزرگ) را نوش جان کند و دم نیاورد ! آنهم با طعم شلغم تازه که قابلمه اش روی بخاری ست؛ تازه می فهمی چرا هروقت هوا ابری میشود و باران می آید حال و هوای مادر هم طور دیگری میشود و بی اختبار به سوی پنجره میرود و از پشت آن چشم میدوزد به آسمان !!

تنت گر میگیرد و سرت رامیان دودستانت میفشاری، مکث میکنی، خاطراتی برایت زنده شده ست که هرگزآنها را ندیده ای ... و تصورآنروزها شاید اعجازی است که از دیدن این عکسهای قدیمی برمی اید و فطرتی که مهر ترا به نهاد مادرت وصل میکند آنها را زلال تر از آئینه ای نموده که گاه حتی اشتباه هم میکند ، حالا این عکسها برای خودشان هویتی شده اند جزو نوستالژی های محبوب زندگی که در آنها حتی گذشت لحظه هارو هم میشه مرور کرد ...مثل عکسی که پشت آن تاریخ واپسین روزاسفند نوشته و مادر صبح زود ازخواب برخواسته تا رایحه نسیم عید را درهوای پاک صبحگاهی و با ترنـــم دلنشین گنجشکها نفس بکشد ! آنروز انگار لحظه لحظه اش را باعدسی دوربین ثبت کرده از بساط صبحانه روی تخت در حیاط پشتی؛ آنهم کنار پدربزرگ و مادربزرگ و دایی ها و خاله ها که با لپهایی بادکرده از لقمه های نان و پنیر و گردو سربه سمت دوربین برگردانده اند و  از هوای مطبوع آخرین صبحگاهان اسفند لذت میبرند ! یا ثبت لحظه هایی از رنگ کردن تخم مرغها ی سفره عید ! و باورمیکنی که مادرت عاشق  چیدن سفره عید بود! و آنروزها هنوز اسفند نیامده گندم ها را خیس و آماده سبزشدن میکرد

یا عکسهایی از ظهر انه هایی که سنگین و کسل روی تخت اتاق لمیده و تصویر چند جلد رمان هایی که با جان و دل میخواندشان حتی برای بارها و بارها ....بلندی های بادگیر اسکارلت ؛الیورتویست امشب اشکی میریزد ... و انگارکه هرکدامشان را بارها خوانده ست ... عکسی از یک روز گرم تابستان با یک دستگاه واکمن کوچک که زیباترین موسیقی دنیا را از بلندگوهای کوچک و بی کیفتیش میشیند .. احساس میکنی حال و هوای آن لحظه ها رامیفهمی و اینکه اوبا نسیم خنکای تابستانی که از درز پنجره می آمد چشم برهم نهاده و به خواب میرفت پنجره ای که گشوده سوی حیاط خانه؛ که درهر فصلی برای خود عطرمخصوصی داشت گاهی عطر برگ درختان سیب و گاهی شکوفه های گیلاس و گاهی ...در میان عکسهای قدیمی حالا بهتر از همیشه میتوانی حال و هوای خاطرات مادر را که از شور و شوق آخرین روزهای اسفند میگفت درک کنی روزهایی که دوان دوان به خانه می آمد و از پنجره اتاق به درختان آلو و گیلاس باغ نگاه میکرد تا تماشای بازشدن شکوفه ها آمدن بهار را نوید دهد این عکسها یادمان می آورد که مادر خودش «کارگردان لحظه های زندگی» اش بود ... مهمانی میرفت ،پارک، کوهنوردی ، بیلیارد ، باغ وحش ، ساحل دریا ؛سینما میرفت و فیلم میدید؛موسیقی گوش میکرد

                                           ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئــــــــــئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئـــــــــئئئئئئئئئئئئئئئئئـ

این عکسها گنجینه هایی گرانند از روزهایی که یاد و خاطره اش برایش عزیزترین اند؛ باارزشنــــد اما همه را به بهای دوست داشتن ما به فراموشی خودآگاه ذهنش سپرده ...و درسخت ترین لحظه هایی که با نیش کلاممان و یا هرکار ناصواب دیگری به سختی می آزاریمش و دلش رابدرد می آوریم هم حاضرنیست آنها را به رویمان بیاورد...هرگز ازاو نشنیده ایم که گاه دل آزردگی عتابمان دهد که ما سرفصلهای خوشی و خرسندی اش را نابودکرده ایم

راستی ؛ توجه کرده ای که در اکثر عکسهای قدیمی کسی هست که حالا جایش خالی است؟... اصلاً همین عکسها یادمان میندازد که یک عده از زندگی مان  کم میشوند و جایشان دیگر درخانه ها خالی میماند ... وقتی که درخانه تنهایی و دلت گرفته نگاهت می افتد به همان گوشه ای که عزیزانت همیشه می نشستند ، چقدر دلت میخواهد بازهم غرغرشان را بشنوی و ناله هایشان را و... همیشه برای آن لحظه های آخر که یک دل سیر بغل نکردی حسرت به دل مانده ای ... دلت میخواهد باز درهمان گوشه نشسته باشند .و تو خسته ازدردهای این روزگار ... سر بگذاری در آغوششان درد دل کنی و سیر اب گریه شوی ... لیــــــکن افـســــــــــــوس "زمان دکمه بازگشت ندارد"

و بیادمان می آ وَرَد : عمر چقدر کوتاه است!.. روزها میگذرد و ازیک جایی به بعد سال ها انگار دیگر 365روز نیستند ، تند و تند رد میشوند دیگر نه لحظه ها مال تواند نه گردش زمانه در اختیارت و تا به خودت بیایی پیرت کرده اند ...یادمان باشد روزگار آنقدرها  هم برای امروز و فردا کردن ما وقت ندارد ، اینکه مهربانی را به تاخیر اندازیم وامروزو فردا کردن برای پدر و مادر سنگین ترین کوله بار حسرت را بردوشمان خواهد گذاشت ... امــــــــ.....ـــا یکروز بخود می آییم که ازندگی جز چند عکس چیزی نمانده و از پدر و مادرهایمان ... !! و لابد در کنار آنهمه عکسهای خاطره انگیز، عکسی هم از روزهای بارداری مادرانمان باشد با لبهای خندان و چشمهایی پرشوق به فردایی مینگرند که قراربود ما برایشان زیباترسازیم ... قراربود ما شادی دنیای آنهایی باشیم که  خود بدون ما شاد بودند و ازدنیا لذت میبردند... قرار مـــا این نبود !؟







موضوعات مرتبط: شعر و ادب
برچسب‌ها: مادر / آلبوم خانوادگی/ عکسهای قدیمی/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 ) ( 12:35 ق.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :