تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - چمدانی برای بستن (و بهانه ای برای آغازسال نو)

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

                                                      بنام خدا


            چند روزی است که ازسفربرگشته ای ...خستگی ازتنت درآمده و شوق اکران سوغاتی ها و خریدهای تازه ات در مقابل چشمان فامیل وآشنا فروکش کرده ..؛ حالا میخواهی چمدان از سفر برگشته ات را مرتب کنی بگذاری بالای کمد برای  زمانی دیگر! و خودت را برای فردا آماده کنی و آغاز سالی جدید ؛ چمدان را میگشایی...روزهای تلخ و شیرینت را جدا میکنی و تامیزنی مرتب درگوشه ای ازچمدان جا میدهی ؛ خاطرات روزهای اول سال و ایام تعطیلی و... را گردگیری میکنی ولای دستمالهای حریر و رنگی خیالهایت میپیچی و میگذاری کناریادگاریهایت و زیر دفترخاطرات !

خرده ریزه هایی که اطرافت را شلوغ و ذهنت را آشفته کرده مچاله میکنی ومشت مشت فرومیکنی در پاکتی و در اولین فرصت پای دیوار یخزده حیاط درمسیر بادهای زمستان میگذاری که برای تو اگر هرقدرهم سنگین باشد با وزشهای بادهای اسفند مثل پرکاه در آغوش هوا گم میشوند !! ...        

اتاق وجودت را ازچیزهای اضافی خلوت میکنی تا برای نفس کشیدن هم مجالی باشد؛ سخنان درشت, کنایه های تلخ و گفته های نسنجیده را پاک کرده و نکرده یکجا جمع میکنی و درجـــــیب عقب چمدان میچـــپانی چنان که اگر روزی هم ناخوداگاه به چشمت افتادند چیزی ازشان نمانده باشد...درعوض شیرین ترین های لحظه های خوشرنگ و بویت را چنان تمیز و مرتب لابلای رنگدانه های نگاهت میپوشانی که همیشه درروزهایت بدرخشند و امیدبخش ثانیه هایت شوند که مباد تیک تاک عقربه های ساعت عمر مثل صدای چرخ دنده هایی معیوب روانت را بهم ریزد!

لحظه ای بی اختیار مکث میکنی !!...حالا به قفسه قلبهای سفید و سرخ رسیده ای؛قلبهایی که هروز و هرلحظه باتو تپیدند ؛ شکستند و لرزیدند؛دلهایی که همیشه کنارت بودند حالا دیگر وقت خانه تکانی آنهاست قلبهای شکسته را شکسته بندی باید که آتل بگذارد ازجنس محبت و مرهمی از مهربانی و نور امیدی بتاباند قلبهایی که در زلال چشمه مهروزی میشوری و درصندوقخانه بلورینت سینه ات جا میدهی !!

 خوب دور وبرت را نگاه میکنی چیزی نمانده دیگر ؛ فقط طنین زیر و بم صدای ناهنجاری است که هرازگاهی گوشت را می آزارد ...لحنشان را میشناسی آشنا یند و غریبه؛ گوشه چمدان را خیره میشوی زل میزنی و درخلسه ای سنگین فرو میروی و بعد سرت را که میگردانی دیگر انگار چیزی نمیشنوی احساس میکنی با انرژی وجودت که حالا سراسر شوق و شور شده آنهارا همان گوشه جا داده ای!

 حالا دیگـــر وقت بستن چمدان کهنه سال است با خاطره های که در تمام لحظه های سال روزوشب و حرف و نگاه و صدایت رادرآن چیده ای ... واندک توشه ای ازسهم سالهای باتو و برتو گذا شته ای برای باقی سفرعمرت ...چمدانت را محکم میندی ؛بلندمیکنی روی دست و بالامیبری میگذاری روی کمد !!

حالا نفسی عمیق میکشی ... احساس میکنی سبک شده ای ... لبخند میزنی و آرام  صدامیکنی کسی بیاید شانه هایت رابمالد؟ کسی که وقتی می آید اتاق بوی بهارنارنج میگیرد! ...باتعجب وراندازش میکنی!عوض شده انگار...زیباتر و دوست داشتنی تر و گویی باهر رد انگشتانش به جانت نسیمی میــــــــــوزاند که آرامش ساحل دریا را بیاد می آوری ؛میدانی ؟ او عوض نشده ... ذهن خلــــــوت و نگاه آرامت حالا زیبــــایی را می بیند و مهربانی را میفهمد ...کم کم چشمانت را که برق نوید آرامشی دیرپادر آنها درخشدن  گرفته بر هم میگذاری ... چقدر حس دلنشینی داری نه ؟؟ ارزانی ات باد...از آنرو که  قدرشناس لحظه ها یی و اینک سایه زمانه برسرت خودنمایی میکند تو تندیس بلورینی شده ای از آدمی که  فردا را چشم انتظار طلوع خورشیدی تابانتر ازهمیشه و درهمسایگی پنجره اتاقی !! ... کاش من هم این احساس تراداشتم! / یاحق

 

                    




موضوعات مرتبط: شعر و ادب
برچسب‌ها: سال نو/ سفر/ چمدان/
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( جمعه 15 فروردین 1393 ) ( 07:17 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :