تبلیغات
گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی - حاجی فیروزی که گم شده ...

گاهنـوشت هایِ ناصرهلالی
گاهی حرفهایم را با ریزه نان های حیاطمان میزنم شاید گنجشک ها هضمشان کنند
نویسندگان
آخرین مطالب
امکانات وب

                        حاجــــی فیـروزی که گدا شده؟

                   یا گدایی که حاجی فیروز شده؟

طنین تارو تنبک با یک صدای خش دار چند رگه به هم می پیچد و آدمی با صورتی سیاه و خنده ­ آور  بالباسهای رنگی اشعار هجوآلود و خنده ­آوری را با لهجه عجیبی ادا میکند و میرقصد ، ترکیبی جالب برای خنده برلب نشاندن مردم و بدیهه سرایی هایی با لحن و لهجه­ ای شیرین و مضحک که پشت بند این ترانه می آید :«ارباب خودم سامبولی بلیکم... ارباب خودم لطفی به ما کن»             

او اززیر پنجره خانه یا ازجلوی ماشین یا کنارپیاده رو رد میشد و فرارسیدن بهار را بیادت می آورد...اما نه دلقک بود و نه عروسک و نه چیز دیگری ؛ هنرمندی بود که با همین اداو اطوارهایش ایفاگر نقش حاجی فیروز بود درتاریخ ایران از دوران باستان تا به امروز تا درکشاکش سختی های خانه تکانی و خرج و برج شب عید با ادا و اطوار دلقک وار لبخند را برلب ها مینشاند و بی سبب نبود که او عزیز مردم بود و همه دوستش داشتند . این جماعت همیشه شور و نشاط زندگی را بیاد می آورد و نزد مردم ارج و قربت خاصی داشتند برای پول این کار را نمی کردند چون شغل و در آمد مشخص خود را داشتند کشاورز بودند یا صنعتگر و کارگر ... 

                             

...اما در روزهای آخر سال خود را به این شکل در می آوردند تا به مردم شادی هدیه دهند .آنروزهاکه در نزد مردم هیچ لذتی بالاتر از شادکردن دل دیگری نبود برسم قدردانی و شاید برای تکرار دوباره شور و نشاطی که در وجود این جماعت می دیدند هدیه ای بهشان می دادند. شیرینی آجیل و حتی گاهی سکه !! حاجی فیروز برای سالها و دورانهای تاریخی همچنان بود و نقش مهمی در شادکردن دل مردم داشت ، هرگاه از چهاراه روزگار رد می شدیم صدایش رامیشندیم در لابلای صفوف کج و معوج ماشین یا درعبور از کوچه ها که دایره زنگی می زد و می خواند: “حاجی فیروزم سالی یه روزم"

اما وقتی گردونه روزگار تند چرخید ما هم در کشاکش دورانها رهگذرانی شدیم که لحظه ها را قربانی آمال و مقاصدمان کردیم دیگر کسی برای دیدن حاجی فیروز ترمز نمیکرد و در توقف پشت چهارراه سوی نگاهش را دنبال ردی از او نمیچرخاند آنقدر سرگرم خود و کارهای خود شدیم که حتی جای خالیش را احساس نکردیم ! سالها آمد و رفت تا اینکه یکروز دوباره دیدیمش، دوباره سروکله اش پیدا شده بود و اینبار از همان روزهای اول اسفند ... و البته با ادای کلمات مبهم، بی شباهت به آن حاجی فیروزها که برای شادیمان میرقصیدند و  چهره هایشان را سیاه میکردند تا به یادمان بیندازند زمستان رفتنی است و روسیاهی به زغال میماند

حاجی فیروزهای  نسل جدید فقط سیاه نیستند, بلکه آنقدر کروکثیف اند که آدم رغبت نمی کند به آنها نزدیک شود  اما آنها چون بیش از آنکه بخاطر نوروز و بهار برای شادی مردم شادی کنند، چشمشان به جیب مردم است چنان خود را نزدیک آورده و آوزیران میشوند که میخواهی هرچه زودتر با دادن سکه ای و اسکناسی از وی خلاص شوی ! و برایشان هم مهم نیست که موفق به شادکردنت شده اند یانه ، از احساس شور و نشاط هم خبری نیست ...بلکه مهم کسب درآمد و شکار اسکناس های تاخورده و مچاله و به همین خاطر تندی به سراغ ماشین دیگری و رهگذری میروند ...

                          

آنها دیگر برای خنداندنت بدیهه سرایی نمیکنند ، آنها حالا تشکیلاتی شده اند و تقسیم وظایف کرده اند ، شمال شهری و جنوب شهری شده اند ,اتوبان ها را بین دارودسته های خود تقسیم کرده و گاه چهارراه ها را سرقفلی میدهند ... اصلاً راحت تربگوییم اینــــــــــــها همان متکدیان حرفه ای و فصلی هستند که این یک ماه باقیمانده تا پایان سال برای درآمد بیشتر تغییر شغل می دهند در واقع اینها فقط شبیه حاجی فیروز میشوند و البته چه شباهتی ؟؟ مثل خیلی از چیزها که امروزه تنها شبیه طرحی تقلبی از واقعیت است وحتی محدودیت سنی هم ندارند ... از عجایب این روزگار هم هست که میان این حاجی ها دختر بچه هم میبینیم!!

نه اینها حاجی فیروز نیستند ... اینها نمیتوانند نشانه های فرارسیدن بهار و ایجاد حس و حال عید و نوروز باشند ، اینها نشانه  زخمی هایی هستند بر پیکر جامعه ما... وقتی  فقر آنقدر بیداد می کند که نوروز برای بعضی ها یادآور  "دردهای نداری " است آنها هم نوروزرا زنبیلی کرده و درشهر میگردند برای یافتن یک لقمه نان !! و تو می مانی اینها حاجی فیروزهایی اند که گدایی می کنن یا گدایانی  که لباس حاجی فیروز بوشیده اند؟

سوالی که حاجی فیروز امروزی مدام درذهنش تکرار میکنند که با غم نان چه کند انگیزه ای میشود که در خیابانها براه افتد و فارغ از آنکه خنده ای برلب نشاند چهره های زار و نحیفش را به معرض دید میگذارد ! بگونه ای که حتی کودکان ما از حاجی فیروز وحشت مبکند.دیروزها بعید بود کسی حاجی فیروز را ببیند و لبخند بر لبش نیاید و شور و شوق نوروز و نو شدن را احساس نکنداما امروز این جماعت طعم تلخ فقز و نداری را چنان به ذائقه ما میچشانند تا با دیدنشان ازهرچه شادی و نشاط عاری شویم و البته اندوهناک !! و چه بسا فرداها با دیدنشان روی برگردانیم تاکسی قطرات اشک را برچشممان نبیند که با دیدنشان نتوانسته ایم جلوی سیل اشکها را بگیریم

کودکان ما امروز در عبور از گلفروشــــــی که درختچه های بزرگ و کوچک کاجش را بساط کرده ملتمسانه از مادر میخواهند که امسال هم کریسمس را جشن بگیرند ... شاید بابا نوئل پیر و ریش بلند دوست داشتنی اش؛ آنها را هم درشمار هدیه گیرنده هایش بگذارد ... بابانوئل با قدمتی به اندازه یک هزارم حاجی فیروز اما هنوز مهربان و خنده برلب...هرچند او هم دزگذر از سالها و دورانها ... از جنگ و خرابی و کشتار و بحرانهای بسیار هنوز هم با لبخند به رهگذران نگاه میکند و عکس یادگاری میگیرد او حالا دیگر به درون قلبهای کودکان ما آمده به عمق رویای معصومانه شان ؛ با کالسکه ای طلایی و جعبه های هدیه !! اما حاجی فیروز ما گم شده ست ...مثل خیلی چیزهای دیگر مثل عاطفه ... مثل مهربانی .تمام          یا حق ناصرهلالی 




موضوعات مرتبط: جامــــــعه نقد/ تحلیل گاهنوشت ایــــام و مناســبات نوستالژی
برچسب‌ها: نوروز شادی حاجی فیروز
نوشته شده توسط : ناصر هلالی ( شنبه 23 اسفند 1393 ) ( 02:16 ب.ظ )
درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :